تبليغاتX
rahnama

rahnama

ر

  

 

سودابه اي ديگر

  

 شهلا حائرى‏

داستان سياوش داستانى آشناست، حكايتى است كه كم و بيش به گوش همه رسيده است. داستان سياوش، قهرمان نيكچهر ونيكسيرت ايرانى، فرزند كاووس كه به ناحق كشته ميشود. قهرمان پاكسرشتى كه نامادريش سودابه به عبث سعى در اغوايش دارد.

اما حكايت سودابه، حكايتى ناشناخته است زيرا اصولاً در شاهنامه، داستان سودابه‏اى وجود ندارد. آنچه مطرح است حكايت‏سياوش است و آنچه بر او رفته است، سياوشى كه به هنگام مرگ از قطره خونش گياهى ميرويد كه پر سياوشانش مينامند و در شيرازبرايش عزادارى ميكنند. سودابه، در اين ماجرا فى‏نفسه وجود ندارد، بلكه زنى توطئه‏گر و دسيسه‏چين است كه سعى در اغواى سياوش‏شريف و آزاده دارد. زُليخايى ديگر كه در طلب يوسف اسطوره ايرانى، سياوش است.

مضمون زنى كه اسير عشق پسر خوانده يا برادر شوهر خود ميگردد تازه نيست، چنين مضمونى در ادبيات مذهبى، ايرانى و غربى باروايت‏هاى كم و بيش يكسان آمده است. زُليخا(1)، سودابه و فِدر(2)، هر سه زنانى متمول و متشخصند كه دل به پسر خوانده خودميبندند و عاقبت رسوا ميگردند. و سودابه روايت ايرانى همان حكايت است با تفاوتهايى.

همانگونه كه اشاره شد ميتوان گفت كه در روايت ايرانى، زنى با نام سودابه اصولاً موجوديت ندارد. در حاليكه همين زن، نام‏نمايشنامه راسين « فدر» را به خود اختصاص داده است، يعنى حكايت بر محور او مى‏گردد و نمايشنامه شرح عشق جانسوز او به پسرخوانده خود است. كمتر كسى نام پسر خوانده فدر را به ياد دارد، هر چند كه او نيز مانند سياوش به سرنوشتى دردناك دچار ميآيد.حكايت راسين، داستان عشق فدر است كه عاقبت نيز در اين راه نيز جان خواهد باخت و نه داستان هيپوليت.

داستان يوسف و زليخا نيز، ماجراى يوسف را حكايت ميكند، اما شخصيت زليخا داراى نقش مهمى است و روايات و داستانهاى‏گوناگونى از دل آن بر آمده است. جامى آنرا به نظم كشيده است و حتى خيالپردازى بعضى نويسندگان تا جايى بوده است كه دنباله‏اى براين حكايت متصور شده‏اند، سالخوردگى و كورى زليخا را از درد عشق به رشته تحرير در آورده‏اند و سرانجام آن دو را به وصل هم‏رسانده‏اند. عرفايى يوسف را بر زليخا عاشق كرده‏اند و ناز را بر زليخا و نياز را بر يوسف پسنديده‏اند. « از عاشقان كسى چون زليخاى‏دلاشوب و دلارام و دلاراى نبود و به عشق ا زهمه افزون بود، زيرا از خردى تا پيرى عشق ورزيد و يكسر عمر خود در عشق فرسود، و برآن زاد و بر آن بود و بر آن مرد... و شعراى پارسى‏گوى و ترك زبان از دوره سامانيان تا اواخر قرن سيزدهم هجرى، آنرا بارها سروده‏اند» (3)

در هويت و اهميت زليخا همين بس كه نامش با يوسف پيوند خورده است، و مانند سايردلدادگان بزرگ نامشان در كنار يكديگر است و همانگونه كه ميگوييم ليلى و مجنون، رومئو وژوليت، ميگوييم يوسف و زليخا.

اما در مورد سودابه. برخلاف ساير زنان هم كيش خود، شخصيتش در شاهنامه و در اذهان،

بسيار كمرنگ و بى‏فروغ است. نه نامش مانند فدر سر فصل يا عنوان كتاب يا بخشى از آن است،و نه هستيش با سياوش پيوند خورده است. ميگوييم رستم و سهراب، بيژن و منيژه ولى « سودابه‏و سياوش» غريب و نامانوس مينمايد. گويى سودابه، تنها پرانتزى است در اسطوره سياوش، كه‏همانند اهريمن و ديوهاى افسانه‏اى، فلسفه وجوديش با شكوه‏تر كردن، بزرگنمايى و به رخ‏كشيدن تقوى و درستى سياوش است. سياوش قهرمان، در نبرد با اين حواى مكار و فتنه‏گر پيروزميگردد و گندم يا سيب را نخواهد چيد.

نگاهى به داستان سودابه مى‏اندازيم. دخت شاه هاماوران است. كاووس در پى لشكرگشايى‏به هاماوران ميرود و در صدد فتح آن است. فرستادگانى از جانب پادشاه هاماوران به پيشوازش‏ميشتابند، زبَر جَد و گنج و گهر نثارش ميكنند، چاكر و خاك پاى او ميشوند و از زيبايى و رعنايى‏دخت شاه هاماوران، سودابه با او سخن ميگويند و وصف زيبايى سودابه چنين آمده است.

 

و ز انپس به كاووس گوينده گفت‏

 

كه شاه دخترى دارد اندر نهفت‏

 

كه از سر و بالاش زيباتر است‏

 

ز مُشك سيه بر سرش افسر است‏

 

به بالا بلند و به گيسو كمند

 

زبانش چو خنجر لبانش چو قند

 

قند بهشتيست آراسته پُر نگار

 

چو خورشيد تابان به خرم بهار

 

نشايد كه باشد جز و جفت شاه‏

 

چه نيكو بود شاه را جفت ماه‏

 

كاووس ناديده دل به سودابه ميبندد و او را به همسرى ميگزيند.

 

بجنبيد كاووس را دل ز جاى‏

 

چنين داد پاسخ كه نيكست راى‏

 

من او را كنم از پدر خواستار

 

كه زيبد به مشكوى ما آن نگار

 

و از فرستاده مى‏خواهد كه به نزد شاه هاماوران رود و به او پيغام برد كه به رسم آشتى‏دخترش را به همسرى او در آورد.

 

پس پرده تو يكى دخترست‏

 

شنيدم كه تخت مرا در خور ست‏

 

كه پاكيزه چهرست و پاكيزه تن‏

 

ستوده به هر شهر و هر انجمن‏

 

فرستاده نزد شاه هاماوران ميرود و حكايت را با او در ميان ميگذارد. شاه پريشان و آشفته‏ميگردد زيرا كه نميخواهد تنها دخترش سودابه را به دشمن دهد و از سويى نيز ياراى پيكار باكاووس را ندارد:

 

چو بشنيد سالار هاماوران‏

 

دلش گشت پر درد و سر شد گران‏

 

همى گفت هر چند كو پادشاست

 

جهاندار و پيروز و فرمان رواست‏

 

مرا در جهان اين يكى دختر است‏

 

كه از جان شيرين گرامى‏ترست‏

 

فرستاده را گر كنم سرد و خوار

 

ندارم پى و مايه كارزار

 

سودابه را ميخواند و ما وقع به او ميگويد و نظر او را ميخواهد. سودابه در جواب ميگويد كه‏كاووس شهريار جهان است و همسرى او افتخار است و اينچنين سودابه همسر كاووس ميشود.

 

بارى چنين است ماجراى آشنايى سودابه و كيكاووس. پادشاهى كه چون وصف زيبايى وخوب چهرى دخت شاه هاماوران را ميشنود او را عليرغم ميل پدر به همسرى ميگيرد. اما شاه‏هاماوران كه كينه كيكاووس را در دل ميپروراند، به حيله او را اسير ميكند و همراه مهترانش به‏بند مى‏كشد و در دژى در بالاى كوه زندانى ميكند. خبر چون به سودابه ميرسد جامه بر تن‏ميدرد، چنگ در گيسوان مى‏اندازد، شيون ميكند، فرستادگان را ميراند و به نزد شوى در دژ ميرودتا او را يار و غمخوار گردد.

 

جدايى نخواهم ز كاووس گفت‏

 

اگر چه ورا كوه باشد نهفت‏

 

چو كاووس را بند بايد كشيد

 

مرا بى گنه سر ببايد بريد

 

كيكاووس آزاد ميگردد و سودابه همسر وفادار و فداكار كاووس كه بخاطر همسرش چشم ازوطن و پدر شسته، حتى اسارت و زندان را به جان ميخرد تا در كنار شوى خود باشد و تا اينجامظهر فداكارى، وفادارى، شهامت، از جان گذشتى و هوش و درايت است، از صفحات شاهنامه‏محو مى‏شود تا بار ديگر در چهره زنى خبيث، اغواگر و دسيسه كار باز گردد. پس از رهايى‏كاووس، ديگر از سودابه خبرى نداريم، پادشاه همسرى ديگر ميگزيند كه پسرى به او ميدهد كه‏سياوش نامش مى‏نهند، تربيت او را رستم به عهده ميگيرد و هنگامى كه جوانى بُرنا ميگردد نزدپدر باز ميگردد در اينجا دوباره سودابه ظاهر مى‏شود، اما سودابه‏اى ديگر و در سه بيت وبى‏مقدمه او را باز مى‏يابيم كه از در ميايد و با اولين نگاه دل و دين از دست مى‏دهد و بى‏درنگ‏سياوش را در شبستانش ميخواند.

 

يكى روز كاوس كى با پسر

 

نشسته كه سودابه آمد بدر

 

بناگاه روى سياوش بديد

 

پر انديشه گشت و دلش بر دميد

 

چنان شد كه گفتى طراز نخ است‏

 

و گر پيش آتش نهاده يخ است‏

 

كسى را فرستاد نزديك اوى‏

 

كه پنهان سياوخش را گو بگوى‏

 

كه اندر شبستان شاه جهان‏

 

نباشد شگفت ار شوى ناگهان‏

 

فراموش نشود از آنجايى كه سودابه بر پدر بياشفت و مرگ و اسارت را به جان خريد تاپرستار شوهر در بند خود شود، ديگر سخنى از او در شاهنامه نيست تا اين صحنه كه از در درميايد و با گستاخى از فرستاده‏اى ميخواهد كه پنهانى و در خفا، پيغام نزد سياوش برد و او را به‏شبستان بخواند. از زندگى كاووس و سرگذشتش در اين مدت باخبريم اما از آنچه بر سودابه رفته‏است اشاره‏اى نيست. البته سياوش از اين پيام برمى‏آشفتد و به شبستان نميرود. پس از اين‏دعوت آشكار و بى‏پروا سودابه راهى نميبيند بجز مكر و حيله، و دختر دلير و درستكار شاه‏هاماوران كه با جسارت براى دفاع از شوى خود فرستادگان پدر را « سگ» خطاب ميكند در چهره‏زنى مكار و فريبكار ظاهر ميشود. به نزد شاه « مى‏خرامد» ، مجيز شويش را ميگويد تا سياوش رابه بهانه ديدن خواهرانش كه در آرزوى ديدن او بيقرارند به شبستان فرستد. كاووس از سياوش‏ميخواهد كه نزد « مهربان مادر» سودابه رود تا دل خواهرانش آرام گيرد. سياوش كه ميداند اينهاترفند ديگرى از جانب سودابه است، امتناع ميكند بخصوص كه « بسيار دان، هشيار دل و بدگمان‏است» و به دنبال دانش است و ميداند كه « به دانش زنان كى نمايند راه» . اما در برابر فرمان پدر سرتعظيم فرود مى‏آورد و به شبستان ميرود. وصف شبستان براى استقبال سياوش نيز شنيدنى‏است. خانهاى پر از مشك از كران تا كران، زمين آراسته به ديباى چين، آواى رود و آواز رامشگران‏و پر از مهرويان آراسته كه به پيشواز سياوش « ترسان ز بد» ميروند و عقيق و زبر جد بر سر ورويش ميريزند صحنه‏هاى هزار و يكشب را به ياد مى‏آورد.

 

شبستان بهشتى بد آراسته‏

 

پر از خوبرويان و پر خواسته‏

 

و در چنين فضايى سودابه ماهروى مانند « تابان سهيل يمن» گيسوان و جعدشكن در شكن برتختى زرين نشسته است. سودابه خرامان از تخت پايين مى‏آيد، زمانى دراز او را در بر ميگيرد و« همى چشم و رويش ببوسيد دير» . سياوش اين بار از چنگال او ميگريزد و نزد پدر باز ميگردد.پس سودابه به حيله‏اى دگر دست مييازد، از شاه ميخواهد تا سياوش را بار ديگر به شبستان‏فرستد تا از ميان دختران براى خود همسرى گزيند. سياوش بار ديگر به شبستان ميرود. سودابه‏اين بار دختران را مى‏آرايد و بر تخت در كنار خود مينشاند و از سياوش ميخواهد كه از آنان يكى‏را برگزيند. سياوش كه نمى‏خواهد از هاماوران همسر گزيند سكوت ميكند و آنگاه سودابه قصب‏از روى برميدارد كه هر كس روى مرا بر تخت عاج بيند ديگر به غير ننگرد و با صراحت وگستاخى از سياوش ميخواهد كه با او پيمان كند و در ظاهر دخترى بستاند و آنگاه كه شويش‏درگذشت در كنار او باشد. با بى‏پروايى و صراحت تن و جان خود را بر سياوش عرضه ميدارد، اورا تنگ در آغوش ميكشد و بر رخش بوسه مينهد.

 

من اينك به پيش تو استاده‏ام‏

 

تن و جان روشن ترا داده‏ام‏

 

ز من هر چه خواهى همى كام تو

 

برآيد نپيچم سر از دام تو

 

رخش تنگ بگرفت و يك بوسه داد

 

بدوكش نبد آگه از ترس و داد

 

اين بار نيز سياوش به عبث مى‏كوشد تا به نرمى و با منطق او را سر عقل آورد اما سودابه ازپاى نميشيند و حيله‏اى ديگر مى‏انديشد. سخت در طلب كامجويى از سياوش است، زيرا نام‏عشق بر اين كردار نميتوان نهاد و مصمم است كه اگر اين بار سياوش استقامت كند كمر به‏نابوديش بندد. در بر خويشش مى‏خواند، به او وعده گنج و جاه ميدهد، حاضر است دخترش رابه همسرى او در آورد، از عشقش به او ميگويد، از زيبايى و بر و بالايش سخن ميگويد، وسرانجام تهديدش ميكند كه اگر سر از پيمان او پيچد و درد او را درمان نسازد روزگارش را تيره وپادشاهى را بر او تباه كند. و اين كار را هم خواهد كرد. سياوش بهيچوجه به اين كار تن در نميدهدو عواقب آنرا به جان ميخرد و از آن پس نبرد يك طرفه و بيرحمانه اين زن براى نابودى سياوش‏آغاز ميشود. سودابه ناكام، به هر دسيسه و مكرى متوسل ميشود تا از سياوش انتقام كشد. انتقام‏سركشى و سرپيچيش را. جامه ميدرد، چهره‏اش را با ناخن مى‏خراشد تا سياوش را متهم كند.سياوش ما وقع را بر پدر ميگويد اما باز از مكر و دسيسه اين زن رهايى ندارد. سودابه حتى زن‏ساحرى را وادار ميكند كه فرزندان دو قلويى را كه در شكم دارد سقط كند تا شاه گمان كند كه‏سودابه آبستن بوده است و سياوش باعث سقط فرزندان او گشته است و آنگاه كه تمامى‏ترفندهاى سودابه بى‏اثر مى‏افتد و هر بار بيگناهى سياوش آشكار ميگردد او را به آزمون آتش(وَر) ميسپارد كه اين بار نيز سياوش پيروز و سر بلند بيرون مى‏آيد. سياوش از شاه ميخواهد كه‏سودابه را ببخشد و خود به توران ميشتابد تا از اين زن خطرناك دور شود و به آن سرنوشت شوم‏دچار ميشود.

 

به اختصار اين است داستان سياوش و سودابه. زنى از خود گذشته و در ابتدا وفادار به همسركه ناگهان در چهره زنى اغواگر و دسيسه‏ساز ظاهر ميشود كه براى رسيدن به هدف نامشروعش ازهيچ چيز نمى‏هراسد و از سويى ديگر سياوش، مظهر اراده و غلبه بر نفس كه مرگ را به بيشرمى‏ترجيح ميدهد. در دو قصه ديگر يعنى « يوسف و زليخا» و « فِدر» ، زنهاى حكايت تا اين حد درمكر و دسيسه و شيطان صفتى پيش نميروند. زليخا جامه يوسف را چاك ميدهد و گناهش را برگردن يوسف ميگذارد، و فدر كه درستكارترين و شايد عاشق‏ترين اين سه زن است، به اصراردايه‏اش تنها هيپوليت را به ابراز عشق متهم ميكند كه خيلى زود نيز پشيمان ميشود. سودابه شايدسنگدل‏ترين هر سه زن باشد و در شاهنامه تك تك ترفندها و نيرنگ‏هاى او بيان شده است وانسان از اينهمه ترفند و دسيسه متحير ميماند. جالب اينجاست كه آن سودابه ديگر، يعنى همسريكرنگ و از جان گذشته كاووس كاملاً محو شده است و ديگر اثرى از آن همه خوبى و از جان‏گذشتگى نيست. تنها چند بيتى در شاهنامه درباره او آمده است و پس از آن ديگر سخنى از اونيست. البته كاووس هنگامى كه با درون خود دست و پنجه نرم ميكند تا بهانه يا دليلى براى‏بخشيدن سودابه يابد، علاوه بر فرزندان خرد، و مهرى كه از او به دل دارد، كمى نيز خود را وامداراو ميداند زيرا فراموش نكرده است چگونه سودابه در روزگار سختى به غمخواريش نشسته بود.در واقع در شاهنامه با دو سودابه كاملاً متفاوت (شايد هم مكمل) روبروييم: يكى دخت شاه‏هاماوران كه باهوش، صاحب‏نظر، فداكار و شجاع است و براى همسرش پشت پا به پدر، وطن وآزاديش ميزند، مرگ و اسارت را به جان ميخرد تا غمگسار شويش شود، و ديگرى سودابه‏اى‏ديگر پليد و خودكامه. در شاهنامه و در افكار عامه بيشتر به اين جنبه شخصيت سودابه پرداخته‏شده است تا حدى كه آن دگر به كل محو گشته است.

 

چهره سودابه كمرنگ است، پس از صحنه اسارت عمدى سودابه در دژ، ديگر سخنى از اونيست، محو ميشود، رها ميگردد و حكايت كاووس دنبال ميشود. داستان رستم و سهراب در پى‏ميآيد، سخن از پادشاهى كاووس است و خلق و خويش، آشناييش با مادر سياوش، اماسودابه‏اى در ميان نيست حتى نامى از او به ميان نميايد. تا اينكه همانطور كه ديديم ناگهان وبدون مقدمه پس از مدتها ظاهر ميشود تا با يك نگاه دل و دين از دست دهد و در نقش زنى پليدظاهر شود.

 

حال سوالى كه در اينجا مطرح ميشود اينست كه قصد و نيت داستانسرا از اينگونه‏اسباب‏چينى چه ميتواند باشد؟ اگر فردوسى صرفاً در صدد برجسته نمودن خصائل سياوش ونشان دادن چهره زشت سودابه بود، مى‏توانست داستان سودابه را از اينجا آغاز كند، از صحنه‏ورودش به سراى شاه و ملاقاتش با سياوش. چه نيازى به اين آشنايى پيشين با سودابه بود، آنهم‏با چنان سودابه‏اى كه درست مخالف تصوير جديدى است كه از او داده ميشود؟ آيا تنها به دليل‏وقايع‏نگارى و تبعيت از سنت حماسه‏سرايى است، كه فردوسى ما وقع را از بدو پيدايش آن، گاه‏شمارانه نقل ميكند. بعيد مينمايد. اين آشنايى پيشين چه تاثيرى در روند حكايت ميتواند داشته‏باشد؟

 

اگر حكايت از برخورد سودابه و سياوش آغاز ميشد، شايد در روند ماجراى اين دوشخصيت و در انتريگ(4) يا اسباب‏چينى داستان تاثيرى نميداشت، ولى ماهيت آن كاملاًمتفاوت ميشد. در آن صورت، تنها با سودابه‏اى تك چهره و تك شخصيتى روبرو بوديم كه زنى‏خيانت‏پيشه، توطئه‏گر و هوسباز بود، زنى نظير زن‏هاى شهريار و برادرش در هزار و يك شب. امابا پيش آشنايى كه از سودابه داريم، ميدانيم كه سودابه اين نيست، يا فقط اين نيست. چطورميشود آن سودابه ديگر را فراموش كرد، سودابه‏اى كه از خبر به بند افتادن شويش آشفته و بيتاب‏ميشود، گيسوانش را ميكند، و آنقدر بر روى خود سيلى ميزند كه خون از چهره‏اش سرازيرميشود.

 

چو سودابه پوشيدگانرا بديد

 

به تن جامه خسروى بر دريد

 

بمشكين كمند اندر افكند چنگ‏

 

بفندق گلانرا ز خون داد رنگ‏

 

بديشان چنين گفت كين بند و درد

 

ستوده ندارند مردان مرد

 

پرستندگان را سگان كرد نام‏

 

سمن پر ز خون و پر آواز گام‏

 

جدايى نخواهم ز كاووس گفت‏

 

اگر چه ورا كوه باشد نهفت‏

 

چو كاووس را بند بايد كشيد

 

مرا بى‏گنه سر ببايد بريد

 

بگفتند گفتار او با پدر

 

پر از كين شدش سر پر از خون جگر

 

بحصنش فرستاد نزديك شوى‏

 

جگر خسته از غم ز خون شسته روى‏

 

نشست آن ستمديده با شهريار

 

پرستنده بودش و هم غمگسار

 

« جدايى نخواهم ز كاووس» اين است آن سودابه ديگر « ستمديده» . زنى دانا كه خيلى زود به‏مكر و دام پدرش براى به بند كشيدن كاووس پى‏ميبرد و به شويش هشدار ميدهد كه بر حذرباشد، ولى كاووس گفته‏هاى او را باور نميكند و با پاى خود به دام مى‏افتد و سودابه نيز ناگزيرهمراهيش ميكند. اين چنين زن و همسرى در صفحات بعد در پى‏خيانت به شويش بر ميايد آنهم‏با فرزند خود او.

 

چه نيروى مخربى سودابه را اينگونه دگرگون ميكند. نميدانيم تا چه حد نام عشق براحساسات سودابه ميتوان نهاد. در كردار او بيشتر هوسرانى و سلطه‏جويى به چشم ميخورد تاعشقى خالصانه و پاكباخته از نوع عشق صوفيانه ما، يا عشقى كه در ادبيات غرب « عشق دربارى‏يا خاكسارانه» (5) مينامند كه در آن عاشق در وجود معشوق حل ميگردد و سعادت خود را درسعادت او ميبيند. در اشعار عاشقانه و تصوف ما مفهوم عشق اين است، مردن و فنا گشتن دروجود معشوق. اگر عاشق (كه غالباً مرد است) از معشوق مايوس و سر خورده ميشد، نابودميگشت ولى هرگز در پى انتقام برنميامد. حال داستان سودابه كاملاً عكس ماجراست. سودابه درپى وصال است و براى رسيدن به كام براحتى قادر است بدون كوچكترين دغدغه عاطفى ووجدانى، سياوش را از بين برد و حتى به هلاكت برساند. « اگر تن به وصال من ندهى، از بين‏خواهى رفت» ، اين است شعار سودابه.

 

جالب اينجاست كه فردوسى درباره اين شخصيت قضاوت اخلاقى صريح نميكند. تنها دريكى دو مصرع كلماتى نظير « سنگدل» « سودابه شوم پى» « گوهر بد» ميبينيم، بلكه صرفاً به ذكر وبازگويى ماجرا ميپردازد كه البته خود به تنهايى كافى است تا دل هر خواننده‏اى را بر سودابه به‏خشم آورد. البته گاهى (به ندرت) شاعر نتيجه‏گيرى كلى ميكند و پند و اندرز ميدهد كه از زن غيرپارسا بايد ترسيد و پرهيز كرد ولى به طور صريح از سودابه نام نميبرد:

 

چو اين داستان سر بسر بشنوى‏

 

به آيد تو را اگر بزن نگروى‏

 

بگيتى بجز پارسا زن مجوى‏

 

زن بد كنش خوارى آرد بروى‏

 

آنچه در اين حكايت شاهنامه حيرت‏انگيز است، همين نحوه بيان و « ناراتولوژى» (6) يا شيوه‏روايت قصه است كه خود تحقيق مفصلى ميطلبد. فردوسى، به شيوه نويسندگان رآليست قرن‏نوزدهم اروپا، راوى بى‏طرفى ميشود كه از خارج به روايت مينگرد و خود كمتر وارد ماجراميشود و موضع‏گيرى كه به آن پالايش يا CATHARSIS مى‏گويند، از دل روايت برميخزد، نه باكلمات و صفاتى كه شاعر بر شخصيت‏هايش ميگذارد. همانطور كه ديديم برخلاف انتظار،فردوسى از بكار بردن كلمات و صفات سخت و دشنام‏آميز به سودابه پرهيز كرده است و در صددذم و طرد او بر نيامده است. حتى با اينهمه دسيسه و رسوايى در آخر، كاووس همسرش راميبخشد و سودابه بار ديگر بانوى مملكت و شبستان شاه ميشود. چنين ماجرايى يعنى دسيسه ورسوايى زن براى جلب پسر خوانده، در حكايات مشابه و متاخر، نظير نمايشنامه فدر به تراژدى‏ميانجامد و در (اپيلوگ(7)) يا خاتمه داستان، هم هيپوليت و هم فدر جان ميسپارند، در حاليكه‏داستان سودابه تراژى - كمدى است يعنى حكايتى با خمير مايه تراژدى، كه به سرانجامى خوش‏منتهى ميشود: سودابه بخشوده ميشود و سياوش، سرافراز، از تمام اتهامات ناروا تبرئه و بروسوسه‏ها پيروز ميگردد. حتى تراژدى سياوش يعنى مرگ نابهنگام او نيز به طور مستقيم به‏اعمال سودابه وابسته نيست، درست است كه يكى از دلايل ترك وطن و باز نگشتن سياوش كه‏به مرگ ناجوانمردانه او منجر ميشود، وجود اين زن در شبستان شاه است، اما سياوش به‏خواست خود به توران زمين رفت، با افراسياب پيوند دوستى بست، فرنگيس را به همسرى‏برگزيد، سياوشگرد را پى نهاد، سالها به خوشى و سعادت روزگار گذراند تا روزى اسير حسادت‏و بخل گرسيوز شد و كشته شد. در واقع در تراژدى سياوش سودابه نقش داشته است ولى باعث‏مستقيم مرگ او نبوده است و چه بسا اگر سودابه‏اى نيز سر راهش قرار نميگرفت به چنين‏سرنوشتى ميتوانست دچار شود. در حاليكه فدر ناخواسته، مسبب مرگ هيپوليت ميگردد. درمورد سودابه نيز همانگونه كه گفته شد اصولاً تراژدى در كار نيست، سودابه با تمام پليدى‏روحش و ظلمى كه در حق سياوش بيگناه ميكند از مهلكه جان بدر ميبرد، و چه تفاوت ژرفى‏است بين شخصيت و عاقبت اين زن ايرانى، و شخصيت فدر در نمايشنامه راسين كه بار تراژدى‏بر محور او ميگردد و از عشق ميسوزد و سرانجام جان ميبازد.

 

سودابه مانند اكثر شخصيت‏هاى فردوسى موجود چند گانه ايست با خصوصيات گوناگون ومتضاد كه با هم در تناقضند. اين زن وفادار و از جان گذشته اول داستان، درست به نقطه مقابل آن‏بدل ميشود كه اين اختلاط و آميزش خصوصيات بشرى، از شاخص‏هاى مهم شعر و روايت‏فردوسى است. حتى رستم، پهلوان افسانه‏اى و اسطوره‏اى شاهنامه كه مظهر تمام خصايل‏نيكوست، لاجرم اسير غرور و خودپرستى ميگردد و فرزند خود را ناجوانمردانه به قتل ميرساند.حتى او نيز نيكى يكپارچه و مطلق نيست، بر او نيز نفس چيره ميشود و يكى از قويترين ونادرترين تراژدى‏هاى ادبيات را پديد مياورد: كشته شدن پسرى به دست پدر خود.

 

در مورد سودابه نيز اين چندگانگى روح بشر را ميبينيم و به تصور ما اگر قبل از حكايت‏سياوش وصف وفادارى و فداكارى سودابه آمده است، و اگر در منتهاى خشم و پريشانى،كاووس به ياد خصائل و از خودگذشتگى‏هاى همسرش ميافتد، شايد به اين جهت است كه براى‏سخنسراى طوس خير و شر، مطلق نيست و در درون هر بشرى اهريمن و اهورامزدا با هم سرميكنند. نگاه فردوسى به شخصيت‏هايش سختگير اما توام با درك و دلسوزى است. در پى‏محاكمه و قضاوت نيست، بلكه در پى‏يافتن و وصف احساسات و كشمكش‏ها و درگيرى‏هاى‏درونى است كه مختص به يك شخص نميشود. با خلق شخصيت سودابه و برجسته و متمايزنمودن كردار او، فردوسى نيروى تخريبى عشق سركش و نامشروع را به تصوير ميكشد و درصدد محاكمه و قضاوت و راى صادر كردن نيست.

 

چنين است كه سودابه دسيسه‏كار و خطرناك، كه تا آخرين لحظه نيز نادم و پشيمان نميگردد،بخشوده ميگردد. سودابه، كاووس، افراسياب و حتى رستم نمادى هستند از چندگانگى وحقارت بشرى در جدال با نفس. نگاه فردوسى به شخصيت‏هايش با گذشت و اغماض است. اگراز سودابه كم گفته شده است و همانگونه كه ديديم از سير درونى و تحولات او كم سخن به ميان‏آمده است شايد به اين دليل است كه هدف نگارنده‏اش تحليل روانشناسانه شخصيت او نبوده‏است. سودابه پرانتزى است در داستان سياوش كه از نوعى ديگر « دلدادگى» سخن ميگويد، ازعشقى نامشروع و ملعون كه برخلاف اكثر حكايات عاشقانه ما اميد وصل در ازدواج نيست و به‏همين خاطر نيز مخرب و توام با رسوايى است، و تنها گذشت و درك فردوسى از حقارت وضعف آدمى است كه سودابه رسوا را بخشيده، او را به جايگاه و منزلت پيشين خود بازمى‏گرداند.

 

 

 

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

1) البته يوسف پسر عزيز مصر نيست بلكه او را به فرزندى پذيرفته است، كه به هر حال در آنچه به زليخا مربوط ميشود تفاوت چندانى نميكند.

2) PHس‏DRe) فدر تراژدى راسين RACINEنمايشنامه‏نويس قرن هفدهم فرانسه كه در سال 1677 به رشته تحرير در آمد. حكايت در يونان قديم‏رخ ميدهد و ماجراى عشق فدر، همسر تِزِه امپراطور يونان به پسر خوانده‏اش هيپوليت است. هيپوليت كه در ضمن دلباخته زن ديگرى است، عشق او رارد ميكند و فدر از حسادت و انتقامجويى و تحت تاثير دايه‏اش، او را متهم به ابراز عشق ميكند. تزه پسرش را لعن ميكند و از درگاهش ميراند و هيپوليت‏هنگام ترك شهر كشته ميشود. فدر كه زهر خورده است پيش از مرگ‏حقيقت را فاش ميسازد.

3) ر. ك به « درد عشق زليخا» تاليف دكتر جلال ستارى، انتشارات توس‏

4) INTRIGUE

5) اين نوع عشق افلاطونى و خالصانه در ادبيات فرانسه به عشق دربارى مشهور است. آقاى دكتر جلال‏ستارى براى اين شيوه دلدادگى واژه زيباى « عشق خاكسارانه» را برگزيده‏اند كه بسيار بجاست.

6) NARRATOLOGIE

7) EPILOGUE

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 17:9  توسط ر  | 

عكس‌هايي از برگزيدگان و راه يافتگان جايزه سالانه عكس كاوه گلستان

كاوه دوباره جايزه داد

عكاسي خبري ايران از نام كاوه گلستان جدا نيست. جنگ و  انقلاب دو حادثه خطرباري بودند كه با چشم گلستان لحظه‌هاي نابي از آن‌ها را ديديم. گلستان با دوربينش مي‌نوشت و راوي لايه هاي پنهان و ناديده جامعه ما بود. كاوه گلستان در 1329 به دنيا آمد. با تهيه گزارش تصويری از جنگ داخلی ايرلند برای روزنامه کيهان وارد مطبوعات شد و در دوران انقلاب و جنگ نه تنها در ايران، بلکه در تمام دنيا به شهرت رسيد.  او در سال ۱۳۵۸ برای مجموعه عکس هايش از جنگ عراق و ايران جايزه معتبر کاپا را گرفت و بعد  از آن، عكاس تعداد زيادي از خبرگزاري هاي دنيا شد. در سيزدهم فروردين ۱۳۸۲ کاوه گلستان در حال عكاسي از جنگ عراق  رفتن روي مين و كشته شد. بعد از مرگ كاوه در سال 83  ليلي گلستان خواهر او ،  جايزه‌اي سالانه را به نام او  ترتيب داد. و امسال براي بار دوم فراخوان اين جايزه اعلام شد و روز شنبه 14 آبان اسامي برندگان و راه يافتگان به اين مسابقه اعلام شدند. اين مسابقه در سه بخش تک عکس، گزارش تصويری و استعدادهای جوان ( ۱۸ تا ۳۰ سال ) برگزار شد. كه در بخش تک عکس محسن صالحی، در بخش گزارش تصويری اميد صالحی برای گزارش تصويری با نام «پروژه سميه» و حسين سليمانزاده با گزارش تصويری با عنوان «قتل در ديباجی جنوبی » و در بخش استعداد جوان مهدی قاسمی برگزيده شدند. هيئت داوران در حوزه گزارش تصويری به سپيده شاهوردی، تورج خامنه زاده، مهرانه آتشی، بهنام صديقی، عباس کوثری و سامان اقوامی و در زمينه تک عکس خبری به حسن قائدی، نصرالله حاجی، حميد فروتن، امير خلوصی و محمدرضا علی مددی تقديرنامه اهدا کردند و از عيسی صحابه، جوان ترين عکاسی که در مسابقه شرکت کرده بود هم تقدير شد.

داوری دومين دوره جايزه سالانه عکاسی مطبوعاتی کاوه گلستان را رخشان بنی اعتماد کارگردان سينما، يونس شکرخواه متخصص علوم ارتباطات، کامران جبرئيلی عکاس و دبير عکس خبرگزاری آسوشيتدپرس در حوزه خليج فارس، حسن سربخشيان عکاس و خانم جيهان عمار معاون دبير بخش عکس آژانس فرانس پرس در حوزه خاورميانه بر عهده داشتند.

 

سميه ايماني

رستگاری عاشورا - میدان ارک - اسفند 83

از ميان حجم سياه‌ يك چشم نگاهمان مي‌كند، سفيدي چهره زن وسط سياهي‌ كه  باقي عكس را پر كرده  به تمركز مي‌دهد و حس معنوي عكس را بيشتر مي‌كند

 

سامان اقوامی

آزادی - میدان آزادی - اردیبهشت 84

بالا رفتن از آزادي كاري سخت است. بازي خطوط منحني و روبه بالا رفتن خطوط و حتي نگاه مرد خبر از صعود مي‌دهد. آبي لباس مرد هم در برابر سفيدي خودي نشان مي‌دهد.

 

 

مريم جماليان

مترو پله هايي دارد كه بارها از آن بالا و پايين رفته ايم اما  عكاس عكسي گرفته كه انگار كسي به سمت از جهاني ديگر به جهاني ديگر و به سمت نور مي‌رود.

.

 

 

 

 

محمدحسن امينی

در رشت بد برفي باريد و تبديل به اتفاق سال شد. ارتفاع برف آنقدر است كه رفتگان هم انگار دوباره مدفون شده‌اند. اين عكس يكي از عكس‌هاي گزارش تصويري برف رشت است.

 

 

 

گزارش تصویری اين يكي از عكسهاي گزارش تصويري مهرانه آتشي است كه موضوعشان زندگي يك روحاني به نام حجت الاسلام قهرمان است.

 

 

اين عكس از گزارش تصويري قتل در ديباجي جنوبي انتخاب شده كه امسال برنده جايزه كاوه شد.

عكاس اين عكس حسين سلمانزاده است.

 

 

 

 


شلمچه از گزارش تصویری جنگ پنهان همچنان ادامه دارد. داوران از سامان اقوامی به خاطر اين مجموعه تقدير كردند.

 

 

دبستان

باران آمده و بازي حالي مي‌دهد. تركيب عجيب و زيبايي دارد اين عكس. انگار كه زمين خيس با وسعتي كه دارد دنياي شاد كودكي را نشان مي‌دهد. اين عكس يكي از مجموعه عكس سپیده شاهوردی است كه از آن تقدير شد.

 

 

 

كاپيتان  مي‌رود و گربه‌ها به ما  نگاه  ميكنند. انگار دستگاه عجيبي كه در دست عكاس است برايشان كنجكاوي برانگيز است. اين عكس بخشي از گزارش تصويريتورج خامنه زاده
با عنوان  کاپیتان مهدی است كه از آن تقدير شد.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 17:53  توسط ر  | 

 

 

کاوه گلستان عکاس و فيلمبرداري ايرانی بود كه درسال ۱۳۲۹ به دنيا آمد. كاوه كه پسر نويسنده و فيلمساز مطرح ابراهيم گلستان بود از بهترين عکاسان دوران انقلاب و جنگ بود که با تهيه گزارش تصويری از جنگ داخلی ايرلند برای روزنامه کيهان پا به عرصه مطبوعات گذاشت و در دوران انقلاب و جنگ نه تنها در ايران، بلکه در تمام دنيا به شهرت رسيد. او در سال ۱۳۵۸ جايزه معتبر کاپا را برای مجموعه عکس هايش از جنگ عراق و ايران به دست آورد و پس از آن، عكاس تعداد زيادي از خبرگزاري هاي دنيا شد. کاوه گلستان در سيزدهم فروردين ۱۳۸۲ در حال عكاسي از اتفاقات جنگ عراق در اثر انفجار مين در شمال اين كشور کشته شد.

اهالي مطبوعات به پاس فعاليت چندين ساله گلستان به عنوان يك عكاس مطبوعاتي از سال 1383 قرارگذاشتند تا مسابقه‌اي به نام «مسابقه عکاسی مطبوعاتی کاوه گلستان»  برگزار كنند، كه امسال دومين دوره اين مسابقه برگزار شد و در هفته گذشته نتايج اين مسابقه در سه بخش تک عکس، گزارش تصويری و استعدادهای جوان ( ۱۸ تا ۳۰ سال ) اعلام شد.

 برگزيدگان در بخش تک عکس محسن صالحی، در بخش گزارش تصويری اميد صالحی برای گزارش تصويری با نام «پروژه سميه» و حسين سليمانزاده با گزارش تصويری با عنوان «قتل در ديباجی جنوبی » و در بخش استعداد جوان مهدی قاسمی بودند.

 

.

داوری دومين دوره جايزه سالانه عکاسی مطبوعاتی کاوه گلستان را رخشان بنی اعتماد کارگردان سينما، يونس شکرخواه متخصص علوم ارتباطات، کامران جبرئيلی عکاس و دبير عکس خبرگزاری آسوشيتدپرس در حوزه خليج فارس، حسن سربخشيان عکاس و خانم جيهان عمار معاون دبير بخش عکس آژانس فرانس پرس در حوزه خاورميانه بر عهده داشتند. از عيسی صحابه، جوان ترين عکاسی که در مسابقه شرکت کرده بود هم تقدير شد.

 

 

سميه ايماني

رستگاری عاشورا - میدان ارک - اسفند 83

از ميان حجم سياه‌ يك چشم نگاهمان مي‌كند، سفيدي چهره زن وسط سياهي‌ كه  باقي عكس را پر كرده  به تمركز مي‌دهد و حس معنوي عكس را بيشتر مي‌كند

 

سامان اقوامی

آزادی - میدان آزادی - اردیبهشت 84

بالا رفتن از آزادي كاري سخت است. بازي خطوط منحني و روبه بالا رفتن خطوط و حتي نگاه مرد خبر از صعود مي‌دهد. آبي لباس مرد هم در برابر سفيدي خودي نشان مي‌دهد.

 

 

مريم جماليان

مترو پله هايي دارد كه بارها از آن بالا و پايين رفته ايم اما  عكاس عكسي گرفته كه انگار كسي به سمت از جهاني ديگر به جهاني ديگر و به سمت نور مي‌رود.

.

 

 

 

 

محمدحسن امينی

در رشت بد برفي باريد و تبديل به اتفاق سال شد. ارتفاع برف آنقدر است كه رفتگان هم انگار دوباره مدفون شده‌اند. اين عكس يكي از عكس‌هاي گزارش تصويري برف رشت است.

 

 

مهرانه آتشی
گزارش تصویری حجت الاسلام قهرمان
تقدیر

 

حسین سلمانزاده
قتل در دیباجی
برگزیده گزارش تصویری

 

سامان اقوامی
گزارش تصویری جنگ پنهان همچنان ادامه دارد، شلمچه
تقدیر

 

 

دبستان

باران آمده و بازي حالي مي‌دهد. تركيب عجيب و زيبايي دارد اين عكس. انگار كه زمين خيس با وسعتي كه دارد دنياي شاد كودكي را نشان مي‌دهد. اين عكس يكي از مجموعه عكس سپیده شاهوردی است كه از آن تقدير شد.

 

 

 

كاپيتان  مي‌رود و گربه‌ها به ما  نگاه  ميكنند. انگار دستگاه عجيبي كه در دست عكاس است برايشان كنجكاوي برانگيز است. اين عكس بخشي از گزارش تصويريتورج خامنه زاده
با عنوان  کاپیتان مهدی است كه از آن تقدير شد.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 17:16  توسط ر  | 

كالبدشكافي روز ملي شعر

 

سال 81 درست روز 27 شهريورماه، يكي از نمايندگان مردم تبريز در مجلس شوراي اسلامي در گفت‌وگو با يكي از رسانه‏ها و در يادداشتي كه در چند روزنامه‏ي صبح منتشر شد، روز درگذشت محمدحسين بهجت شهريار (27 شهريور) را به‌عنوان روز ملي شعر و ادب در تقويم رسمي كشور معرفي كرد.

گويا اين پيشنهاد ازسوي خود وي به‌عنوان مخبر كميسيون فرهنگي مجلس شوراي اسلامي و با موافقت وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، به شوراي هنر شوراي عالي انقلاب اسلامي ارايه شده و به تصويب رسيده بوده است. البته پيشنهادي كه گويا حتا ديگر اعضاي كميسيون فرهنگي مجلس هم از طرح و پيگيري آن بي‌خبر بوده‌اند.

در همان زمان اين اقدام واكنش‏هاي متفاوتي را در پي داشت؛ بسياري به رنگ و بوي سياسي آن و مشورت نشدن با كارشناسان فن و بزرگان ادب كشور اعتراض داشتند؛ و اينكه چرا چنين اقدامي بدون هيچگونه اطلاع‌رساني صورت گرفته است و اگر دست‌اندركارانش از درست بودن آن مطمئن بوده‌اند، چرا از ديد جامعه پنهان نگاه داشته شده و پس از تصويب، به اطلاع رسيده است. هرچند فرد پيشنهاددهنده در معدود واكنش‌هاي خود به اعتراض‌ها، تاكيد داشت كه اين كارشناسي انجام شده، اما هيچگاه از نام طرف‌هاي مورد مشورت قرار گرفته، سخني بر زبان نراند. در بخش هاي زير به معرفي شهريار واكنش مخالفين و موافقين به انتخاب روز درگذشت او براي روز ملي شعر فارسي و جمع بندي اين بحث خواهيم پرداخت.

 

شهريار كيست؟

سيدمحمدحسين بهجت تبريزي " متخلص به شهريار فرزند حاج ميرآقا خشكنابي كه خود از اهل ادب بود، همزمان با انقلاب مشروطيت در روستاي خشكناب نزديك بخش قره‌چمن تبريز متولد شد.

شهريار تحصيل را در مكتب خانه قريه زادگاهش با گلستان سعدي، نصاب قرآن و حافظ آغاز كرد و نخستين مربي او مادرش و سپس مرحوم امير خيزي بود.

او پس از چندي به تهران آمد و تحصيلات ابتدايي را در مدرسه دارالفنون تهران به پايان رساند و بعد از فارغاتحصيل شدن از دبيرستان  وارد مدرسه طب شد و آخرين سال پزشكي را با سختي و مشكلات فراوان سپري كرد.

در بيمارستان، دوره انترني را مي‌گذراند كه به سبب پيشامدهاي عاطفي و عشقي از ادامه تحصيل منصرف شد و كمي قبل از دريافت مدرك دكتري، پزشكي را رها كرد و به خدمات دولتي پرداخت.

بهجت در اوايل جواني و آغاز شاعري "شيوا" تخلص مي‌كرد ولي به دليل ارادتش به حافظ براي يافتن تخلص بهتري به ديوان حافظ تفال زد و كلمه "شهريار" را به عنوان تخلص خود انتخاب كرد

خاطرات كودكي و نوجواني شهريار بيشتر در منظومه‌هاي تركي حيدربابا آمده است كه در آن دورنماي كودكي و نوجواني‌اش را تصوير كرده است. اين منظومه اوج هنر شهريار  در شعر تركي است و باعث شهرت او در بين آذري ها و ترك زبانان دنيا شده است..

شهريار پس از انصراف از دانشكده در اداره ثبت اسناد نيشابور و مشهد مشغول گرديد و بعد از مدتي به تهران منتقل شد و مدتي در شهرداري و سپس در بانك كشاورزي به كار پرداخت.

او در ادامه راه شاعران كلاسيك ادبيات فارسي قصيده،  قطعه، مثنوي و رباعي سروده است و تجربه هايي هم در شعر نيمايي دارد. تمامي اشعار شهريار در يك مجموعه چهار جلدي توسط انتشارات زرين منتشر شده است و  شهرت او در بين فازسي زبانان به خاطر شعر "آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا؟" و همچين شعر  "علي اي هماي رحمت، تو چه آيتي خدا را" است.

 

 

واكنش مخالفين

با تصويب اين انتخاب افراد زيادي چه از اهالي فرهنگ و چه سياست واكنش  منفي نشان دادند يا آن را تاييد نكردند. در ادامه بعضي از اين را مي‌خوانيد.

 

ضياء موحد( شاعر و استاد منطق) : « شهريار درحدي نيست كه روز ملي شعر و ادب به نام او باشد. هرچند كه شهريار، بازمانده شاعران كلاسيك است و در سرودن غزل، جرأت خاصي به خرج داده است، اما هرگزاهميت جهاني شدن ندارد. شاعران بزرگ ما در سطح جهاني اند و بايد يك روز به نامشان روز شعر و ادب باشد. چنانچه شهريار هم زنده بود احتمالاً روز تولد فردوسي را روز شعر و ادب پيشنهاد مي كرد؛ چراكه فردوسي در دنيا، با هومر مقايسه مي شود..»

 جلالي‌زاده (نماينده مجلس ششم): فرد پيشنهاددهنده، آذري‌زبان و داراي نفوذ در محافل فرهنگي است و با توجه به اين كه او پيشنهاددهنده بوده، انتخاب انجام شده است و بازتاب منفي خواهد داشت

 

بهاء‌الدين خرمشاهي(پژوهشگر ادبي): انتخاب شهريار را به‌خاطر كهن‏سرا و علاقه‏مند بودنش به شعر نو، انتخابي خوبي است. اما اين انتخاب ممكن است حركت‏هاي پان‌تركيسم را موجب شود و عليه مسائل ملي ما باشد.

 

پرويز ورجاوند( پژوهشگر) در هويت ايراني  سروده‏هاي شهريار و اعتقاد او به زبان و فرهنگ فارسي، ترديدي نيست اميدوارم با اين انتخاب ذهنيت قوميت‌گرايي در جامعه ايران به‌وجود نيايد.

 

جليل سازگارنژاد  (نماينده‌ي مردم شيراز در مجلس ششم) : انتخاب روز درگذشت شهريار بيش از همه جفايي به خود اوست. چون شهريار خود را متاثر از بزرگان شعر و ادب ايران مي‏دانست.  از طرفي جغرافياي سياسي ايران با جغرافياي فرهنگي و ادبي آن متفاوت است و شخصيتي كه براي روز ملي شعر و ادب انتخاب مي‏شود، بايد فراتر از جغرافياي سياسي كشور باشد و در جغرافياي فرهنگي ما و بدون در نظر گرفتن مرزهاي كشور جاي گيرد.

 

 

علي‌اشرف درويشيان ( داستان‌نويس) اين‌گونه انتخاب‏ها مردمي است و دولت حق دخالت ندارد؛ يك نماينده‌ي مجلس، شاعر، اديب و هنرمند نيست كه قادر باشد در اين باره اظهار نظر كند.

 

.

 

 

 

 

 

كاووس حسن‌لي ( مدرس دانشگاه شيراز): متاسفانه گاه برپايه ارتباط‏هاي خاصي كه ميان افراد حاكم است، شرايط مملكت تعيين مي‏شود. چنين مساله‏ مهمي كه در سطح ملي است، نبايد در پشت درهاي بسته مطرح شود.

 

 

دكتر فريده پورگيو( استاد دانشگاه شيراز و مترجم): در انتخاب روز ملي شعر و ادب فارسي بي‌سليقگي شده است. براي حرف زدن در اين خصوص بايد اشراف كافي بر شعر و ادب فارسي، در گذشته و حال داشت، و علل بازتاب جهاني ادبيات معاصر را بررسي كرد كه اين مساله حداقل سه واحد درسي دانشگاه محسوب مي شود كه در طول يك ترم تدريس و تحقيق شود. علاوه بر اين اگر حتا اجماعي بر شخصيت شهريار وجود داشت، من مانده‌ام كه چرا سالروز مرگ او را به عنوان روز شعر و ادب انتخاب كرده اند! يعني بايد عزا بگيريم؟

 

 

مهدي مرادي ( شاعر و مترجم): مرگ يك شاعر نمي‌تواند گزينه مناسبي براي نام‌گذاري روز ملي شعر و ادب اين كشور باشد. علاوه بر اين كه شهريار نماينده شعر ايران نيست. در سال 81 گفته شد كه طرح تعيين روز درگذشت محمدحسين شهريار به عنوان روز شعر و ادب به امضاي رييس شوراي عالي انقلاب فرهنگي رسيده است و بر اساس قانون قابل تغيير نيست. همه شگفت‌زده شدند چرا كه در كشوري كه فردوسي، حافظ، مولوي، خيام، سعدي و ديگران نمايندگان شعرش هستند انتخاب روز مرگ شهريار به عنوان روز شعر يك انتخاب لجوجانه است. »

 

 

 

 

موافقين

اما از طرفي اين پيشنهاد تاييدكنندگاني هم داشت. با هم برگزيده‌اي از اين نظرات را مي‌خوانيم.

 

محمود عباديان ( مدرس زبان و ادبيات فارسي دانشگاه‌هاي تهران)  انتخاب شهريار به‌عنوان شاعري صاحب قريحه و عامل ايجاد وحدت بين ملت ايراني و آذري، كار درستي است.

 

رضا انزالي‌نژاد (عضو هيات علمي دانشگاه فردوسي مشهد): شهريار شاعر بزرگي است و آناني كه گمان مي‏كنند يك شاعر آذري در رديف شاعران درجه يك نبايد بيايد، گرايش متعصابه دارند.

 

رضا سيدحسيني( مترجم و پژوهشگر) : من آذري هستم و شخصا شهريار را دوست دارم و اين انتخاب را انتخاب درستي ميدانم.

 

 

علي اصغر شعر دوست: (نماينده مجلس ششم و پيشنهادكننده طرح): شخصاً به عنوان جبران يك نقيصه كه در تقويم رسمي كشورمان وجود داشت و به شعر كه از مهمترين وجوه هنر ايراني و حافظه تاريخي ملت ماست بي‌توجه بود، پيشنهاد انتخاب يك روز را به عنوان روز بزرگداشت شعر و ادب مطرح كردم.شهريار انساني مؤمن، مذهبي و هم‌صدا با انقلاب اسلامي بوده و افكار و اعتقادهاي او، يكي از دلايل اين انتخاب است. شهريار در كنار پاسداري از سنت‌هاي ادبي، اشعار عامه‌پسندي دارد و در اين زمينه يك شاعر اگر نگويم بي‌نظير، كم‌نظير است غير از وجوه هنري و ادبي، شهريار با مردم ما زيسته بود و يك دهه از حيات او بعد از انقلاب سپري شد. او شاعري گوشه‌نشين نبود و از جامعه نبريده بود، بلكه با آنان و لحظه‌هاي مردم و انقلاب پيوند داشت و سيدالشعراي انقلاب اسلامي بود.

 

 

نتيجه گيري

 

در حال حاضر سالمرگ شهريار به عنوان روز ملي شعر فارسي به تصويب رسيده و براساس قانون، قابل تغيير نيستو حتي  اين روز در تقويم هاي جديد آمده است.  اما با فرض اين كه نفس اتنخاب روزي به عنوان روز ملي شعر فارسي را پذيرفته باشيم چند نكته قابل تامل است.

اول اين كه چرا بايد سالروز تولد يا مرگ يك شاعر براي چنين روزي انتخاب شود. به راحتي ميشد بدون در نظر گرفتن چنين محدوديتي روزي را به عنوان روز ملي شعر اتنخاب كرد. نكته بعدي اين كه وقتي درباره يك روز ملي كه به شعر فارسي اختصاص يافته حرف ميزنيم پيشاپيش ملاحظات ناسيوناليستي و مليتي را در نظر گرفته ايم . بنابراين انتخاب شاعري كه لااقل فارسي زبان باشد براي چنين كاري ضروري است. نكته بعد اقبال عمومي و رويكرد مردمي به يك شاعر است. كافي است به دورافتاده ترين شهرهاي ايران برويد تا ببينيد نام خيابانها براساس نام شاعراني مثل سعدي و مولوي اتنخاب شده است و حتي گاهي حمام ها و كافه ها و مغازها هم اين نام را بر خود دارند. اگر هم بخواهيد راه دور تر برويد و به وجهه بين‌المللي اين انتخاب توجه كنيد شهريار شاعري نيست كه بتوان شعرش را روي ميز شعر جهان گذاشت. ديگر همه ميدانند كه شعري از سعدي به عنوان شعار سازمان ملل انتخاب شده و يا شاعري مثل فردوسي را در رده هومر قرار داده‌اند و يا گوته شيفته حافظ بوده است. پيشينه 1000 ساله شعر فارسي قله هايي دارد كه شعرشان سينه به سينه ميچرخد. ما حافظي داريم كه كتابش كنار قرآن مينشيند و از عارف و عالم تا فالفروش سر چهارراه هم آن را ميشناسد و با شعرش گرم ميگيرد. و تا سالها شاهنامه خواني در قهوه‌خانه ها رواج داشته و مردم بسياري از شهرهاي ايران براي تاكيد بر فارس بودن خود نامهاي شاهنامه اي بر فرزندان خود ميگذارند. نفوذ شعري مانند "در نوميدي بسي اميد است پايان شب سيه سپيد است" در بين مردم به قدري است كه آن را به شكل ضرب المثل به كار مي‌برند و نمي‌دانند كه اين شعر شاعري چون نظامي داشته است. در وجوه مثبت شخصيتي شهريار ترديدي نيست اما ميشود آمار گرفت و ديد چند درصد از مردم ايران در خانه هايشان كتاب شهريار دارند. به هر حال حاضر اين روز به طور قانوني روز ملي شعر فارسي است

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1384ساعت 3:26  توسط ر  | 

موزه هنرهاي معاصر تهران

موزه هنرهاي معاصر در مركز شهر تهران است و ساختمان آن در ميان فضايي سبز به اسم باغ مجسمه‌ها قرار دارد. اين باغ پر است از تنديس‌هايي زيبا كه اثر مجسمه‌سازان پرآوازه معاصر ايران و جهان‌اند و انگار نگه‌بانان هميشه بيدار اين موزه‌اند. باغ مجسمه‌ها از جنوب و شرق توسط پارك لاله، از شمال به موزه فرش ايران و از غرب توسط خيابان كارگر شمالي محدود شده است.
اين موزه هنري در ۲۱ مهرماه سال ۱۳۵۶ افتتاح شد. ساختمان آن تلفيقي از شيوه معماري سنتي و معماري مدرن است كه توسط كامران ديبا و نادر اردلان طراحي شد. طراحان اين بنا با الهام از بناي سنتي خانه بروجردي‌هاي كاشان، بنايي مدرن و متناسب يك موزه هنري طراحي كردند. يكي از نكات جالب در معماري اين ساختمان استفاده از بادگير است كه در بناهاي مناطق حاشيه كويري ايران استفاده مي‌شده و همين امر موجب شده كه موزه هنرهاي معاصر از يك سيستم تحويه طبيعي يعني همان بادگيرها استفده كند. اين موزه در سه طبقه ساخته شده است، اما دو طبقه آن زير زمين است و فقط يك طبقه هم سطح زمين دارد. اين هم از همان روش‌هاي معماري سنتي ايراني است كه بيشتر در شهر‌هاي كويري از آن استفاده مي‌شده است. 
درون ساختمان موزه از ۹ نگارخانه كوچك و بزرگ تشكيل شده با نام‌هاي چهار‌سو، گذرگاه معبر و هشتي و... . اين نگارخانه‌ها يك به يك در مسير حركت بازديدكنندگان قرار دارند و به اين ترتيب امكان بيشترين و بهترين ارتباط ميان تماشاگر و آثار هنري را فراهم مي‌آورد. آثار و اشياي هنري ارائه شده در اين گالري‌ها كه عموما آثار هنرمندان معاصر ايراني و خارجي است، به مناسبت‌هاي مختلف تغيير مي‌كند. موزه هنرهاي معاصر تهران داراي امكانات جنبي‌اي نيز هست، مثل كتابخانه تخصصي،كارگاه عكاسي، محل فروش كتاب‌ها و نشريات هنري، رستوران، سالن سخنراني و سينما.
يكي ديگر از قسمت‌هاي منحصر به فرد اين موزه گنجينه آثار هنري آن است. در اين گنجينه هزاران اثر هنري قديمي و معاصر ايراني و بيش از400 اثر برجسته خارجي از «پيکاسو» گرفته تا «اندي وارهول» وجود دارد. که اکثر آن‌ها در انبار موزه نگه‌داري مي‌شوند و از ارزش هنري و مالي فراواني برخوردارند؛ و به تعريفي بخشي از پشتوانه فرهنگي كشور ما را تشكيل مي‌دهند.
موزه هنرهاي معاصر تهران در خيابان كارگر شمالي جنب پارك لاله واقع است و  تلفن‌هاي آن 66505411 و66505664 و 66502976 و66503200 است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 3:28  توسط ر  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 2:10  توسط ر  | 

اگر ته دل‌تان ارادتي به هنر داريد، واجب نيست رشته‌تان هنر باشد و حتما توي دانشگاه هنر بخوانيد. كلاس‌ها و دوره‌هاي مختلف هنري هست كه خارج از ساعت كلاس مي‌توانيد به آن‌جا سري بزنيد و خدا را چه ديدي شايد بعد از چهار سال اتفاقا در اين رشته فوق برنامه حرف بيشتري براي گفتن داشته باشيد. اما كار را از كجا بايد شروع كرد. اول از همه يك توصيه دوستانه به آگهي هاي جور واجوري كه دور و برتان مي‌بينيد زياد اعتماد نكنيد. هميشه سراغ مراكز معتبر برويد. دفتر جهاد دانشگاه دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران و جهاد دانشگاهي دانشگاه هنر دو تا از اين مراكز معتبرند. اين دو مركز كلاس‌هاي متنوعي در تمام رشته هاي هنري دارند . از طراحي و نقاشي و تذهيب و مينياتور و  گرافيك و عكاسي گرفته تا تئاتر و سينما و انيميشن و بازيگري. اساتيد اين مراكز هم عمدتا از بين اساتيد دانشگاه انتخاب مي‌شوند. اگر خواستيد كار را بيشتر ادامه دهيد براي كاريكاتور سراغ خانه كاريكاتور و براي عكاسي به خانه عكاسان برويد.  براي نقاشي همان مركز آموزش جهاد دانشگاهي خوب است و بعد هم خودتان بايد بگرديد و به گالري ها و آتليه اساتيد سري بزنيد  و استاد و نقاش مورد علاقه تان را پيدا كنيد و كار كنيد و كار كنيد.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور 1384ساعت 4:38  توسط ر  | 

ميدان نقش جهان اصفهان هنرفر، لطفالله. "ميدان نقش جهان اصفهان". دوره 9، ش 105 (تير50): 2-28، تصوير. خلاصه:ذكري از دومعمار معروف قرن يازده هجري اصفهاني، سابقه تاريخي ميدان نقش جهان، باغ نقش جهان، مراسم چراغاني و آتشبازي، چوگان بازي و قپق اندازي و ساير مراسم تاريخي در ميدان مزبور دردوران صفويه، توصيف اين ميدان و ساختمانهاي اطراف آن از سفرنامههاي: "پيترودلاواله ـ "Pietro della Valle ، "شارده ـ "Chardin ، "هرپرت ـ "Herbert ، "دوليه دلاند ـ "D.Deslandes ، "ژان تونو ـ "J.Thevenot ، "سانسون ـ "Sanson ، "انگلبرت كمپفر ـ "Kampher ، "ديولافوآ ـ "Dieulafoy ، "هنري رنه دآلماني ـ "H.d'Allemagne ، "موريه ـ Morier" ، "پيرلوتي ـ P.Loti " ، "فردريك چالز ريچاردز ـ F.Richards" ازدوران صفويه تا عصر معاصر. ميدان نقش جهان اصفهان لطف الله هنرفر دكتر در تاريخ استاد دانشگاه اصفهان ميدان نقش جهان اصفهان يك مجموعه عالي معماري و هنري اصفهان است كه بدون شك تا اواخر قرن شانزدهم ميلادي و اوايل قرن يازدهم هجري نه در ايران و نه در هيچ يك از كشورهاي دنيا نظير آن بوجود نيامده بوده است. اين پديده عالي معماري و هنري اثرات فكر خلاقه معماران مجرب ايران است كه نامآنها در سر در مسجدشاه و محراب مسجد شيخ لطف الله هم ذكر شده است. اين دو معمار عالي قدر كه تاريخ دوران صفويه بوجود آنها مفتخر است يكي استاد علي اكبر اصفهاني و ديگري استاد محمد رضاي اصفهاني است كه ميدان نقش جهان و آثار نفيس تاريخي اطراف آن مانند مسجد شاه و عمارت عاليقاپو و مسجد شيخ لطف الله و بازار شاهي را پي افكندهاند و در تمام آنها كوشيدهاند. نام استاد علي اكبر اصفهاني در كتيبه سر در مسجد شاه اصفهان استاد محمدرضا در داخل محراب مسجد شيخ لطف الله ذكر شده است. ميدان نقش جهان هم از لحاظ وسعت و هم از لحاظ تركيب چهارضلع شمالي و جنوبي و شرقي و غربي و آثار تاريخي اطراف آن يك پديده بينظير معماري در جهان هنر است و هم اكنون با وجود آن كه در دنيا ميدانهاي بزرگ بوجود آمده باز هم نظير و مانند ندارد. اين ميدان كه حدود 510 متر طول و 160 متر عرض دارد در قلب شهر اصفهان بنا شده و در چهار طرف آن چهار بازار وجود داشته كه در حال حاضر بازارهاي ضلع شمالي و ضلع شرقي و جنوب شرقي ميدان مانند گذشته داير و مركز داد و ستد است ولي بازارهاي ضلع غربي و جنوب غربي آن تغيير شكل داده و قسمتهايي از آن ضميمه ساختمانهاي الحاقي دورههاي بعد شده است. محمد مهدي ارباب مؤلف كتاب نصف جهان في تعريف الاصفهان كه كتاب خود را در سال 1308 هجري قمري به رشته تحرير كشيده است طول ميدان را پانصد ذرع و شاه و عرض آن را يكصد و شصت ذرع تعيين كرده است. ميرسيد علي جناب مؤلف كتاب «الاصفهان» كهدفتر اول آن در سال 1342 هجري قمري در مطبعه فرهنگ اصفهان بطبع رسيده است در رساله «راهبر براي مسافرين اصفهان» طول ميدان را قريب پانصد متر و عرض آن را 140 متر و مساحت آن را هفتاد هزار ذرع مربع ذكر كرده و دربارة وجه تسميه اين ميدان به نقش جهان نوشته است كه قبل از صفويه در مجاورت اين ميدان باغي بنام نقش جهان وجود داشته با كوشكي كه با صورتها و انواع نقشها آراسته شده بود و به اين مناسبت آن را باغ نقش جهان ميگفتهاند. يكي از دروازههاي اين باغ متصل به كوشك بوده است كه آن را درب كوشك ميگفتهاند و اكنون نام محلهاي است مشهور به دركوشك(1). مؤلف تاريخ «الاصفهان» خرابي باغ و كوشك نقش جهان را به شاه عباس دوم نسبت ميدهد و اضافه مينمايد كه اين پادشاه باغ آن را ميدان گاه ساخت. سابقه نام نقش جهان نگارنده در مطالعه جغرافياي تاريخي ايران به اين نتيجه-رسيد كه يكي از شهرهاي آذربايجان(نقش جهان) نام داشته است و آن شهر نخجوان يا نخچوان در شمال رود ارس است كه معمولاً از جمله شهرهاي آذربايجان به شمار ميآيد و همان «نشوي» در نزد جغرافي نويسان عرب است كه در كتب آنان ذكر آن مكرر آمده ولي تفصيلي درباره آن داده نشده است. تصوير ميدان نقش جهان از دوليه دلند كه در دوران سلطنت شاه عباس دوم در اصفهان بوده است(از كتاب استاد مصور اروپاييان از ايران). شهر نخجوان در دوره مغول اهميت پيدا كرد و حمدالله مستوفي در مورد آن نوشته است: شهر خوشي است آن را نقش جهان خوانند و اكثر عمارات آن از آجر است(2). ميدان نقش جهان در زمان سلاجقه چنين به نظر ميرسد كه در دوران سلاجقه ميدان نقش جهان كوشك ميدان نام داشته. مؤلف تاريخ راحه المدور و آيه السرور ملكشاه در تاريخ آل سلجوقي در ذكر سلطنت سلطان بركيارق فرزند ملكشاه سلجوقي نوشته است كه در رمضان سال 487 چون اين پادشاه در جدال با عمش تتش شكست خورد تن به اطاعت برادرش محمود داد كه در اين تاريخ وارد اصفهان شد و پس از آنكه از اسب پياده شد، يكديگر را در آغوش گرفتند و دو سردار سلجوقي بنام انسر و بلكابك كه از هواداران محمود بودند بلافاصله بركيارق را در كوشك ميدان بازداشت نمودند(3). ميدان نقش جهان قبل از ظهور شاه عباس اسكندربيك تركمان مؤلف تاريخ عالم آراي عباسي در ذكر احوال شاه اسماعيل اول تحت عنوان «ذكر تنبيه متمردان عراق و فتح قلاع و فيروزي يافتن آن خسرو آفاق» يكي از متمردان را بنام محمد كسره كه حكومت ابرقو را بعهده داشت نام ميبرد كه نسبت به شاه اسماعيل عاصي شده و به يزد حمله برده است و شاه اسماعيل پس از دو ماه محاصره شهر يزد و قلعه آن بر محمد كسره دست يافته او را در قفس آهنين محبوس گردانيده و به فرمان او در ميدان نقش جهان به قتل رسيده و جسد او را سوزاندهاند(4). تاريخ بناي ميدان شاه و چهاربازار براي تعيين تاريخ قطعي بناي ميدان نقش جهان كه امروز به ميدان شاه شهرت دارد دو سند صحيح و مدون به شرح زير در دست داريم: 1-ولي قلي شاملو صاحب كتاب قصص الخاقاني كه در دوران شاه عباس دوم ميزيسته است تاريخ بناي ميدان شاه و چهاربازار اصفهان را سال 1011 هجري نوشته است(5). 2-سيد عبدالحسين خاتون آبادي(1039-1105) مؤلف تاريخ «وقايع السنين و الاعوام» كه با جانشينان شاه عباس كبير معاصر بوده است بناي ميدان نقش جهان را در سال 1011 هجري ضبط كرده است(6). عايدات چهاربازار اطراف ميدان نقش جهان در سال 1017 هجري بوسيله شاه عباس كبير بر چهارده معصوم عليهم السلام وقف شده است(7). منظره عمارت عاليقاپو و ميله قيق كه در سمت راست عكس بوضوح تمام نمايش داده شده(نقاشي سانسون Sanson در دوران شاه سليمان صفوي) باغ نقش جهان اسكندربيك تركمان در تاريخ عالم آراي عباسي ضمن بيان وقايع دوران سلطنت شاه عباس اول در چند جا از باغ نقش جهان نام ميبرد، از آن جمله در برگزاري جشن نوروز سال هفدهم جلوس همايون شاهي چنين مينويسد: «نسيم عنبر شميم بهار مشك تتار عطرييزي آغاز نهاده، نگهت رسان مشام خوشدلي و دلگشايي گرديد گوش نوروزي صداي بهجت فزاي جهان افروزي در نه رواق سپهر انداخته، صلاي عشرت و شاد كامي به عالميان در داد، اعني خورشيد عالم آرذا كه تخت نشيندار الملك فلك چهارم است در روز جمعه هفتم شهر شوال احدي عشر و الف از آرامگاه حوت بشرف خانه حمل خراميده، لواي شوكت و اقتدارش ارتفاع آسماني يافت، جهانيان را خرمي تازه پديد آيد، ابواب نشاط و شادماني برروي خلايق گشوده گشت، شهريار رزمجوي بزمخوي برسبيل معهود و رسم معتاد در دارالسلطنه صفاهان بزم آراي محفل نشاط گشته برحسب فرمان در باغ جهان آراي نقش جهان مجالس بهشت نشان مرتب گرديد و اسباب چراغان مهيا و آماده گشته چراغهاي شكفتگي افروختگي پذيرفت(8). منظره تالار عمارت عالي قاپو و تزيينات آن دوره شاه عباس دوم(از آلبوم مصور شاردن) مؤلف عالم آراي عباسي در برگزاري جشن نوروز سال بيست و سوم جلوس اقدس عمايون شاهي ظل اللهي كه در باغ نقش جهان برگزار شده است چنين مينويسد: «مشاطكان نگارستان سخنوري و حجله آرايان شبستان نكته پروري عرايس ابكار سير و شواد اخبار را بدين گونه زيب و آرايش دادهاند كه نوروز فيروز اين سال همايون فال در روز شنبه چهاردهم شهرذي الحجه الحرام سنه سبع عشرو الف اتفاق-افتاد، مهوشان رياحين كه از دستبرد سياه دي پاي در دامن خمول پيچيده بودند جلوهگري آغاز نهاده، دماغ روزگار از نكهت بهار و شميم شكوفه ازهار عنبر آگين گرديد و باغ جهان آراي نقش جهان اصفهان از نكهت گل و سرور بلبل رشگ جنان وطراوت بخش روضه رضوان گشت. پادشاه مؤيد منصور در كمال بهجت و سرور بطريق معهود در باغ مزبور جشن عالي طرح نموده، اطراف نهر آبي كه از ميدان باغ جاري است و حوض بزرگي برمثال درياچه در ميان آن ترتيب يافته سلاطين ماضيه خصوصاً حضرت خاقان جنت آشيان ابوالبقاء شاه اسماعيل عليه الرحمه و الرضوان عمارت دلگشا در كنار حوض و بالاي نهر ساخته و پرداخته و في الواقع آن مكان نزهت بخش نشاني از روضه دارالقرار و مصداق جنات تجري من تحت الانهار است با كابرو اعيان دارالسطنه مذكور و بلوكات و اهالي خراسان و صواحب تبريز و تجار و اصناف خلايق كه در پاي تخت همايون بودند علي قدر مراتبهم قسمت فرموده هرطبقه مجلسي طرح انداختند و اطراف اربعه آن درياچه را به امراد و وزراء و اركان دولت و مقربان بارگاه سلطنت اختصاص دادند و محافل فيض بخش بهجت افزا انعقاد يافته در برابر هر مجلس چهار طاقها افراشته استادان نجار و مهندسان نادره كار بفنون غريبه انواه هياكل پرداخته چراغدانها بر آن تعبيه نمودند و همه شب تا به صبح روشنان سپهر مينايي كه مجلس آرايان عالم علوي و بزم افروزان عشر تسراي ملكوتياند بهزاران چشم حسرت بر آن چراغات و مجالس بهشت نشان مينگريستند و شهريار عشرت آئين محفل آرا همه شب در آن مجالس روح افزا سير فرموده در هر مقامي كه دل نشين خاطر انور ميشد آرام گرفته صحبت پيرا بودند و نغمه سرايان خوش آهنگ و مغنيان تيز چنگ به نغمات دلاويز و ترنمات شكرريز غمزداي خواطر بوده، گلرخان لاله عذار از بادههاي خوشگوار دماغ مجلسيان را تازه و تر ميداشتند(9). چراغاني و آتش بازي ميدان نقش جهان دردوران صفويه علاقه شاه عباس به چراغاني و آتش بازي چندان بود كه هرگاه بيكي از شهرهاي بزرگ ايران ميرفت يا از سفري به پايتخت باز ميگشت فرمان ميداد شهررا چراغان كنند و وسائل آتش بازي فراهم آورند. اينگونه تشريفات غالباً چندين شب دوام مييافت و شاه هر شب به بهانهاي به تماشاي چراغاني ميرفت. ياك شب سفيران بيگانه را به تماشا دعوت ميكرد و شب ديگر با زنان حرم به گردش ميپرداخت و شب سوم گروهي از سرداران و سران دولت را با خود به تماشا ميبرد. دو سال پس از جلوس شاه عباس به تخت سلطنت يعني در سال 998 كه از سفر شيراز به اصفهان مراجعت ميكرده است در ميدان نقش جهان ترتيب چراغاني و آتش بازي داده شده، يكي از معاصران وي دربارة اين جشن و پذيرايي چنين نوشته است: -«درسال 998 كه از شيراز به اصفهان بازگشت مردم اصفهان از آمدن او اظهار سرور و شادي بسيار كردند و شهر را بدين شادي آئين بستند، مساحت ميدانها و بازارها را مسطح كردند و ديوارها و سقفها را به نقش و نگار و تصاوير چين و فرنگ آراستند. سردر بازار قبصر و عمارت نقارهخانه در طرفين آن و دروازه شمالي ميدان چوگان (عكس از آلبوم مصور شاردن) دراطراف ميدان با چوب درختان سرو و چنار گلينها و افلاك متحرك و چراغهاي بسيار بر آن درختان و فلكههاي چوبين نصب كردند هنگام شب از افروختن آن همه شمع و چراغ و مشعل ساحت ميدان چون سپهر برين پرستاره ميشد. موشك بازان نادره كار نيز فضاي ميدان را با انواع صنعت از هياكل جانوران و موشكهاي گوناگون آراستند. وقتي كه مشعها و چراغها روشن ميشد آن موشكها را آتش ميزدند و چهان را چون كوره آهنگران پر از شرارهاي رنگارنگ ميساختند، اين چراغان و آتش بازي نزديك يك ماه دوام يافت و شاه عباس شب و روز در آن مجلس بهشت افروز به ميگساري و عيش و كامراني مشغول بود و در آن روزها به سواري و گوي بازي وقيق اندازي ميگذرانيد»(10). يكي از نويسندگان معاصر او دربا‹ة ورود شاه به اصفهان در سال 1004 چنين مينويسد: «شاه عباس در سال 1004 از قزوين به اصفهان رفت و باز برحسب دستور او پانزده هزار پياده از اصفهان و توابع مانند نطنز و اردستان و نائين و غيره گرفتند و از دولت آباد تا دروازه طوقچي صف بستند، امرا و اشراف هم پيشكشهاي فراوان تقمي كردند، در ميدان نقش جهان آتشبازي مفصل شد كه مخارج آن بدو هزار و سيصد تومان رسيد و مخارج پانزده هزار پايده نيز هر نفر ار گذشته از يراق و لباس يك تومان نقد داده بودند در حدود بيست هزار تومان شد(11). در سال 1020 هجري ولي محمدخان فرامانوراي تركستان وارد اصفهان ميشود و از طرف شاه عباس كبير به افتخار ورود او جشنها و چراغانيها ترتيب داده ميشود. اسكندربيك تركمان مؤلف تاريخ عالم آراي عباسي نوشته است كه از طرف پادشاه بدفعات مراسم آتشبازي و چراغاني در ميدان نقش جهان ترتيب داده شد و از جمله آتشبازيهاي عجيب از فيل بزرگي صحبت ميدارد كه در حين آتش دادن و توپ انداختن از آن كوه پيكر آتشخوي زمين نورد بادپا حركت عجيب و حمله مهيب مشاهده ميشد و موجب انبساط خاطرخان تركستان و حاضرانبساط اقدس ميگرديد. در ماه رجب سال 1028 هجري كه شاه عباس از مازندران و قزوين به اصفهان باز ميگشت دستور داد به مناسبت ورودش ميدان بزرگ نقش جهان و بازارها و كويهاي اطراف آن را چراغاني كنند. پي يترو دلاواله (12)دربارة اين چراغانيمينويسد: «شاه روز يكشنبه س.ك رجب 1028 كه شانزدهم ماه ژوئن 1619 ميلادي بود پس از سه روز توقف در يكي از باغهاي چهار باغ نهايي وارد شهر شد بطوري كه مردم از ورودش آگاه نشدند و اين نخستين دفعهاي بود كه او بدين صورت از سفر به پايتخت وارد ميشد. روز ديگر چون چراغها و مشعلها و ساير لوازم كار چراغان مهيا شده بود شاه دستور داد كه آنها را روشن دراين عكس حدود سال 1307 شمسي گرفته شده آثار باقيماندة اطاقهاي كه در پشت ايوانهاي فوقاني اطراف ميدان نقش جهان وجود داشته وشاردن سياح فرانسوي به آنها اشاره ميكند بخوبي ديده ميشود. محلي كه سربازان تمرين نظامي ميكنند جاي عمارت تالار طويله است كه از توابع قصر عالي قاپو به شمار ميرفته و در دوران قاجاريه خراب شده است. كنند و تمام مردان با اسلحه از كوچههايي كه بسته نبودند نزد وي روند ولي زنان در دكانها و بازارها بمانند زيرا كه او ميخواهد بانوان حرم خود را به تماشاي چراغان ببرد محوطه چراغان كه راههاي ورود به آنجا را از هر سو با ديوارهايي بسته بودند مشتمل بود بر ميدان نقش جهان يا ميدان بزرگ شهر با تمام خانهها و سردر ها و كويها و بازارهاي اطراف اين ميدان و همچنين بازار تجار ابريشم و بازرهاي كفاشان و عطاران و بازار قيصريه كه بازاري است و بزرگ مخصوص فروش ماهوت و پارچههاي ديگر و سكه خانه كه در آنجا پول و سكه ميزدند و كاروانسراي له بيك خزانهدار شاه كه محل كارهاي مربوط به اوست و كاروانسراي كوچك ديگري كه به محله گيلك معروف است زيرا كه مركز معاملات سوداگران و مردم گيلان است(13)». در سال 1056 هجري ندر محمد خان فرمانرواي تركستان به شهر اصفهان وارد ميشود و از طرف شاه عباس دوم مورد پذيرايي قرار ميگيرد. به افتخار ورود او هم جشنها و چراغانيها ترتيب داده ميشود. قبل از ورود به ميدان نقش جهان و عمارت عاليقاپو ابتدا در باغ سلطنتي قوش خانه در نزديك دروازه طوقچيپذيرايي شايستهاي از خان ازبك به عمل ميآورند و سپس شاه عباس دوم مهمان خود را تا مدخل عمارت عالي قاپو همراهي نموده و براي استراحت ندرمحمدخان را به منزلي كه براي سكونت وي آماده شده بود هدايت مينمايد و در شب هفدهم ماه رمضان براي تماشاي چراغاني و آتش بازي ميدان نقش جهان به اتفاق شاه عباس دوم در تالار عمارت عالي قاپو حضور بهم ميرسانند. ميدان نقش جهان با پنجاه هزار چراغ روشن ميشده است از سياحان و نويسندگان خارجي شواليه شاردن Jean Chardin سياح مشهور فرانسوي كه در دوران سلطنت شاه عباس دوم و شاه سليمان در اصفهان بوده است، نحوة چراغاني ميدان نقش جهان را به شرح زير توصيف كرده است: «سر در مسجد شاه و سر در بازار شاه كه هركدام در دو طرف ميدان واقع هستند به شكل نيم هلالي است و جلوي هريك حوضي است به محيط هفتاد پا و عمق ده پا كه اطراف آن را سنگ ساخته شده است و همواره در آنها آب زلال جريان دارد چه يكي از لذات ساكنان ممالك گرمسيري داشتن آب خنك و سرد است. در اطراف اين بناهاي عالي پايه و منجنيقهايي از چوب قرار دادهاند كه روي آنها از پايين تا بالا جاي چراغ ساخته شده كه در جشنها و اعياد روي آنها چراغ گذارده روشن ميكنند و در هيچ كجاي دنيا چنين چراغاني ديده نميشود زيرا تعداد اين چراغها در حدود 50 هزار عدد است». چوگان بازي و قپق اندازي در ميدان نقش جهان شاه عباس به چوگان بازي كه از ورزشهاي بسيار قديم ايران و ظاهراً از ابتكارات ايرانيان است عشق و علاقه فراوان داشت و هرگاه كه از كار جنگ و لشگركشي و سفر فراغت مييافت يا ميخواست مهمانان بيگانه خود را سرگرم كند به چوگان بازي مشغول ميشد. ايرانيان برخلاف برخي از ملل ديگر هميشه سواره چوگان بازي ميكردهاند. در زمان شاه عباس عده سواران هر طرف از پنج يا شش بيشتر نبود و هرگز چنانكه در بعضي از بازيهاي امروز مرسوم است بهم تنه يا مشت نميزدند و مانع پيشرفت و حمله يكديگر نميشدند. هرسواري ميكوشيد كه خود را زودتر به گويي كه از چوب سيار سبك ساخته شده بود برساند و آنرا با چوگان كه چوب بلند سر كجي بود از دسترس حريف دور كند. چوگان را بدست راست ميگرفتند و هنر چوگان باز در آن بود كه گوي را از نزديك دنبال كند و هميشه از حريفان پيش باشد و اگر وقتي نتوانست خود را به گوي برساند حتي الامكان راه حريفان را نيز ببندد و نگذارد كه گوي را به چوگان بزنند. چون كار چوگان بازي مستلزم خوب اداره كردن اسب و تمرين حركات گوناگون بود از اين ورزش براي تربيت كردن سواران چابك و بي باك استفاده ميشد و شايد به همين سبب نيز شاه عباس چوگان بازي را تشويق ميكرد چنانكه غالباً بيآنكه خود در بازي شركت كند در ميدان بزرگ شهر به تماشا مينشست و اجازه ميداد كه مردم نيز از زن و مرد براي تماشا حاضر شوند. پس از آنكه ولي محمدخان ازبك بعنوان معمان شاه به اصفهان آمد همه روزه در ميدان نقش جهان شاه او را به تماشاي چوگان بازي و قيق اندازي يا آتشبازي و امثال آن دعوت ميكرد و چون بازي به پايان ميرسيد براي گردش و تفريح به باغهاي سلطنتي كه بروي مردم باز بود، ميرفتند. شاه عباس علاوه بر ميدان نقش جهان اصفهان كه براي چوگان بازي و بازيهاي ديگر آماده شده بود در شهرهاي ديگر هم محل مناسبي براي اين بازي موجود نبود دستور ميداد ميدانهايي بنا كنند چنانكه در سال 1001 هجري پس از گرفتن گيلان از خان احمد گيلاني دستور داد باغ پيش قلعه لاهيجان را كه پر از درختان ميوهدار و انواع گلهاي زيبا بود و در حدود دوازده هزار ذرع مربع وسعت داشت هموار و به ميدان بزرگي تبديل كردند و در آنجا ميله قپق برپاساختند تا براي چوگان بازي و قپق اندازي آماده باشد. قپق اندازي: قپق چوب بلندي بود كه در ميان ميدان بزرگ شهر برپا ميكردند و بر آن گويي يا جامي زرين يا خربوزه و سيب و گاه ظرفي پر از سكه طلا قرار ميدادند سپس تيزاندازان سوار چابك دست آن را هدف ميساختند و هركس كه آن نشانه را به تير ميزد و از فراز قپق بزير ميانداخت جايزهاي گرانبها ميگرفت، اين بازي كه از جمله تفريحات گوناگون پادشاهان صفوي بوده است قپق اندازي نام داشت. شاه عباس به اين بازي نيز علاقه وافر داشت و از تماشاي آن لذت ميبرد، هروقت كه به دستور او در ميدان شهر قپق اندازي ميكردند، خود براي تماشا در اطاق كوچك چوبيني كه شاه نشين ناميده ميشد مينشست، اين اطاق را روي چهار چرخ تعبيه كرده بودند بطوري كه به آساني دور خود ميگشت و به ميل شاه از جايي به جاي ديگر منتقل ميشد، در قپق اندازي سواران تيرانداز مجبور بودند كه در حال تاخت هدف را از فراز قپق به زير اندازند و پيداست كه اين كار بيمهارت و چالاكي بسيار ميسر نميشد، اگر آنچه بالاي قپق گذاشته بودند ظرفي پر از سكههاي طلا بود چون بر زمين ميافتاد سكهها را ميان شاطران شاه قسمت ميكردند، سواري هم كه جايزه بزرگ بازي را ميبرد ناگزير بود همه سرداران و بزرگان كه در آن شرط بندي شركت كرده بودند حتي شخص شاه را بخانه خود ميهمان كند(14). مذاكرات تاريخي در ميدان نقش جهان شعبان سال 1028 هجري يعني مقارن آن زمان كه بناي مسجد شيخ لطفالله به اتمام رسيده و سر در مسجد شاه ساخته و پرداخته شده و به سرعت مشغول پيريزي ساير قسمتهاي مسجد بودهاند شاه عباس كبير پيش از آنكه به عزم گردش از اصفهان به جانب كوهستان اطراف حركت كند سفراي ممالك خارجي را هنگام غروب در ميدان نقش جهان احضار كرد و سفراي اسپانيا و روسيه و سفير پاپ را اجازه داد كه به ممالك خود بازگردند. سپس دن گارسيا دوسيلوا فيگروا(15) سفير اسپانيا را به گوشه تاريكي از ميدان برد و از اسب به زير آمد و برروي زمين نشست، سفير ار نيز در مقابل خود اجازه جلوس داد، پرژان تاده(16) رئيس كشيشان كرمليت و دو تن از نجيب زادگان اسپانيا را هم كه از همراهان دن گارسيا بودند پيش خود خواند تا شاهد مذاكرات او با سفير باشند، از ايرانيان جز ساروتقي وزير و قرجغاي خان سپهسالار و حسين بيك مهماندار و چندتن ديگر از نزديكان شاه كسي آنجا نبود. پس شاه از پرژان تاده خواست كه مترجم مذاكرات او با سفير بشود و به سفير گفت كه اگر درخواستي دارد اظهار كند، دن گارسيا گفت خواهشي ندارد مگر اينكه مايل است اعليحضرت عموم عيسويان مقيم ايران را از پرتقالي و اسپانيولي و ايتاليايي شخصاً حمايت كنند و به ايشان اجازه دهند كه به سبك معمول خويش در اصفهان كليسايي بسازند. شاه جواب داد كه اين مطلب محتاج به خواهش نيست زيرا او خود عيسويان را حمايت ميكند و با ساختن كليسا نيز مخالفتي ندارد. خواهش ديگر سفيران بود كه شاه بر همسايگان خود يعني پرتقاليهاي عرمز به ديده دوستي بنگرد و از انگليسيها كه دشمن پرتقاليها هستند طرفداري نكند. شاه عباس كلام او را قطع كرده گفت كه اگر امروز دوستي من با پرتقاليهاي عرمز سست شده است ايشان خود را مقصرند زيرا با مسلمانان بدرفتاري ميكنند و بيسبب ايشان را اسير و محبوس ميسازند، علاوه بر اين مانع آمد و شد مسلمين به ايران ميشوند و آنان را مجبور ميكنند كه بدين عيسي درآيند و البته دست از اين گونه اعمال زشت بكشند و در كار انگليسها نيز مداخله نكنند. سپس سفير اسپانيا موضوع بندر گمبرون يعني بندرعباس امروز و جزيره بحرين را پيش كشيد. شاه جواب داد كه ما جزيره بحرين را از امير هرمز گرفتهايم و مربوط به پرتقاليها نبوده است و اگر پرتقاليها پيش از اين در جزيره بحرين با امير هرمز كه مسلمان بوده است سر و كار داشتهاند امروز هم با ما كه مسلمان هستيم سر و كار خواهند داشت و از اين جهت براي ايشان تفاوتي حاصل نشده است و گمان ندارم كه فايده پادشاه ايران در همسايگي براي پادشاه اسپانيا از امير هرمز كمتر باشد. اما راجع به بندر گمبرون بايد صريحاً بگويم كه اين بندر در خاك ايران و كاملاً از قلمرو حكومت پرتقالي هرمز خارج است و من با تصرف اين بندر به حقوق كسي تجاوز نكردهام. بالجمله شاه با جوابهاي صريح خود، سفير را آگاه كرد كه از آنچه گرفته است چيزي باز نخواهد داد و ضمناً شكايت كرد كه سلاطين فرنگ غالباً به او وعدههايي داده و وفا نكردهاند و گفت كه من تاكنون بيش از عده روزهاي سال يعني متجاوز از 366 قلعه از تركان عثماني گرفتهام در صورتي كه پادشاهان عيسوي فرنگ نه يك خانه بلكه انبار و حتي يك آغل بز هم نتوانستهاند از آنها بگيرند و سفير را تهديد كرد كه اگر با من چنين رفتار كنند ناچار راه بيت المقدس را پيش خواهم گرفت و آنچه نبايد بكنم ميكنم. توصيف ميدان نقش جهان از سفرنامه پييترو دلاواله پييترو دلاواله Pietro Della Valle جهانگرد ايتاليايي است كه در سال 1617 ميلادي برابر با 1025 هجري اصفهان پايتخت شاه عباس اول را ديده و در سفرنامهخود ميدان نقش جهان را به شرح زير توصيف كرده است: «ميتوان از دو محل نام برد كه به نظر من نه تنها نظير آنها در قسطنطنيه نيست بلكه با بهترين آثار مسيحيت برابر و حتي بدون ترديد بر آنها مزيت دارند، يكي از اين دو محل ميدان شاه يا ميدان اصلي شهر واقع در جلوي قصر سلطنتي است كه طول آن 690 و عرض آن 230 قدم ميشود. دورتا دور اين ميدان را ساختمانهاي مساوي و موزون و زيبا فراگرفته كه سلسله آنها در هيچ نقطه قطع نشده است. درها همه بزرگ و دكانها هم سطح خيابان و پراتعمه هستند و بالاي آنها ايوانها و پنجرهها و هزاران تزيينات مختلف منظره زيبايي بوجود آورده است. اين حفظ تناسب در معماري و ظرافت كار باعث تجلي بيشتر زيبايي ميدان ميشود و با وجودي كه عمارتهاي ميدان ناوونا(17) در رم بلندتر و غنيتر هستند اگر جرئت اين را داشته باشم بايد بگويم ميدان شاه را بدلايل مختلفي برآن ترجيح ميدهم. اطراف ميدان در نزديكي دكانها نهر پر آبي جاري است كه در وسط آن نسگهايي براي رفت و آمد پيادهها قرار دادهاند و بين اين نهر و دكانها به خط مستفيم درختهاي پرشاخ و برگ و يكسان كاشتهاند كه چند وقت ديگر وقتي برگهاي آنها برويد بنظرم قشنگترين منظره عالم را تشكيل خواهند داد. وسط تمام ميدان با سنگهاي ريز فرش شده و براي دويدن يا اسب سواري موقعيتي از آن بهتر وجود ندارد. درب ورودي خانه شاه در يكي از اضلاع طولي ميدان شاه واقع شده ولي در وسط آن نيست بطوري كه اگر اين ضلع ميدان را به سه قسمت تقسيم كنيم از يك طرف يك سوم و از طرف ديگر دو سوم با ضلع غربي ميدان فاصله پيدا ميكند و براي بيان حقيقت بايد گفت زيبايي اين درب بيش از عظمت و شكوه آن است. قدري پايينتر مدخل ورودي زنان دربار است منتهي درب آن هنوز برجاي گذاشته نشده است. مقابل در اين عمارت در اطراف ديگر ميدان مسجدي است با گنبدي زيبا كه تمام ديوار آن از كاشيهايظريف و رنگارنگ پوشيده شده است(مسجد شيخ لطف الله). در ضلع فوقاني ميدان مسجدي است فعلاً مشغول ساختمان آن هستند(18) و در پايين ميدان نزديك بازار(مقصود شمال ميدان است) به قرينه آن سر در بزرگي است كه در طبقه بالاي آن دو جاي گاه قرار دادر كه هر روز غروب آفتاب در آن نقاره ميزنند و دو آهنگ جنگي ايران و ترك را مينوازد كه به گوش خوش ميآيد و با وجود بزرگي ميدان در همه جا طنين ميافكند». ميدان نقش جهان در دوران شاه عباس دوم شاردن Jean Chardin جهانگر مشهور فرانسوي ميدان نقش جهان را در سفرنامه خود به تفصيل توصيف كرده است چنانكه خود او ميگويد سفر اول به ايران از 1664 تا 1670 ميلادي (1074 تا 1080 هجري) طول كشيده و در اين سفر سه سال آخر سلطنت شاه عباس دوم و سه سال اول سلطنت شاه سليمان را درك كرده است. مسافرت دوم او از 1671 تا 1677 ميلادي (1081 تا 1087 هجري) طول كشيده و بعلت تمايل زيادي كه به شناختن ايران و نوشتن سفرنامههاي دقيق و صحيح راجع به آن داشته است او را برانگيخته كه در اين مدت به انداه امكان و با كمال جديت به تحصيل زبان فارسي و شناسايي دقيق آداب و رسوم اين كشور پرداخته و مرتباً به دربار و ديوانخانه مراجعه نموده و با بزرگان و دانشمندان به گفتگو پرداخته است و چنانكه خود گويد: «در كشوري مانند ايران كه هم از لحاظ بعد مكاني و عم از نظر عادات و رسوم براي ما دنياي جديدي است آنچه را ممكن بود حس كنجكاوي ما اروپاييان را برانگيزد به دقت بررسي كردم و براي شناسايي آنچه مربوط به ايران است قدري نمود كه مثلاً اصفهان را بيش از لندن ميشناسم در صورتي كه بيش از 26 سال در آن شهر بسر بردهام و همچنين زبان فارسي را درست مانند انگليسي و تقريباً مانند فرانسه صحبت ميكنم و آن را از درياي خزر تا اقيانوس و سرحدات آن مانند ارمنستان و قفقاز جنوبي و ماد و عربستان تا كرانه رود سند ديدهام». شاردن درباره ميدان نقش جهان نوشته است كه اين ميدان يكي از زيباترين ميدانهاي جهان است كه شكل مربع مستطيل دارد بطول 440 قدم و عرض 160 قدم . اطراف ميدان نهري است كه با آجر و آهك سياه كه از سنگ سختتر است ساخته شده است. اين نهر به عرض شش پا و ازارههاي آن از سنگ سياه و پيادهرو آن به اندازه يك پا بلندتر است ولي عرض اين سنگها به اندازهاي است كه چهارنفر به راحتي ميتوانند روي آن پهلوي يكديگر حركت كنند. بين اين نهر و اطاقهاي اطراف ميدان فضايي به عرض 20 پا وجود دارد. در اطراف ميدان دويست اطاق است كه همه به يك اندازه و يك سبك و دو طبقه ساخته شده است. اطاقهاي طبقه زيرين هريك عبارت است از دو دكان كه يكي رو به ميدان و ديگري به طرف بازار است. طبقه بالا نيز عبارت است از چهار اتاق كه دوتاي ان بطرف ميدان و دوتا در عقب واقع است. هريك از اطاقهاي رو به ميدان ايواني دارد و جلوي آنها طارمي هايي كشيده شده كه با آجر و گچ به رنگ سبز و قرمز ساخته شده و بياندازه به چشم زيبا ميآيد. هريك از اطاقها به طرف بازار راههايي دارد كه در موقع تابستان بسيار خنك ميباشد. عمارت ساعت در ميدان نقش جهان شاردن نوشته است غير از اين اطاقها در اطراف ميدان بناهاي بزرگي وجود دارد مانند(در قصر سلطنتي) يعني عمارت عاليقاپو و(در حرمسرا) در سمت مغرب و (مسجد صدر) يعني مسجد شيخ لطف الله و يك عمارتي كه ماشينهاي متعددي در آن قرار دادهاند و آن را (ساعت سازي) مينامند در طرف مشرق. در جنوب ميدان شاه در شمال آن بازار واقع شده. ميدان داراي دوازده مدخل عمده و چند مدخل كوچك است. شاردن در جاي ديگري از سفرنامه خود راجع به عمارت ساعت يا ساعت سازي ميدان نقش جهان توضيح بيشتري داده و چنين مينويسد: «عمارت ساعت كه فعلاً مورد توجه نيست بهنگام جلوس شاه عباس دوم براي تفريح و خوش آمد وي ساخته شده است. اين عمارت مانند بازيچة كودكان است مخصوصاً براي كسي كه چيز مهمي در عمر خود نديده باشد چه شاهان ايران تا موقع تاجگذاري بحال كودكي بسر ميبرند(19). اين عمارت عبارت است از تعدادي عروسكها و بازوها و سرها و دستهايي كه بصورتهاي نقاشي شده روي ديوار نصب و بجاي اعضاي آنها بكار ميرود و نيز تعدادي پرندگان و حيوانات چوبي است كه با حركت پاندولهاي ساعت به حركت آمده و در سر ساعت به صدا در ميآيند و آواي مخصوصي از آنها به گوش ميرسد. ايرانيان به اين دستگاه با چنان نظر تحسين و شگفت انگيز نگاه ميكنند كه ما به ساعت (استراسبورك) و (آنورس) نمينگريم و آن را شاهكار قواي محركه ميدانند و در صورتي كه نقاشيهاي آن بيتناسب و صداي آن ناموزون و گوش خراب و بازيچهاي بيش نيست»(20). در مركز ميدان دكل بزرگي است به بلندي صد و بيست پا كه در روزهاي رسمي براي نشانهزدن بكار ميرود. در شمال و جنوب ميدان به فاصله سي و پنج پا از نهر دو ستون سنگي واقع شده كه دروازههاي بازي چوگان است. تاورينه سياح ديگر فرانسوي كه از هزار و چهل و يك تا هزار و هفتاد و هشت هجري شش سفر به مشرق زمين كرده و بيش از نه بار ايران را ديده است، نوشته است كه وقتي شاه ميخواهد تيراندازي بكند جام زريني روي دكل نصب مينمايند. بايد سوار در سرتاخت بيايد از زير آن بگريزد و بعد با قيقاج به تير و كمان آن جام را بزند. اين هم از رسومات قديمه ايران است كه در حال فرار با قيقاج دشمن خود را ميكشد هركس جام طلا را با تير بزند از آن او خواهد بود. و من خود ديدم كه شاه صفي در پنج تاخت سه جام را با تير فرود آورد. توپهاي ميدان نقش جهان در دو طرف در قصر سلطنتي(عمارت عالي قاپو) بفاصله 110 قدم طارمي چوبي منقشي است كه در داخل فضاي بين آن و ديوار قصر 110 توپ چدني سبز رنگ قرار دادهاند. اغلب اين توپها، توپهاي كوچك صحرايي است به استثناي دو توپ بزرگ و از نوع خمپاره انداز كه ايرانيان با آنها شتر ميگويند. اين توپها ساخت اسپانيا و جزء غنايمي است كه ايرانيان هنگام فتح هرمز از قلاع پرتقاليها به چنگ آوردهاند و اين غنائم در تمام شهرهاي ايران و از آن جمله اصفهان توزيع شد. دو سرستون تاريخي كه در ميدان نقش جهان قرار داشته است شاردن نوشته است در گوشه در حرمسرا دو پايه ستون مرمر بسيار زيبا و گرانبهايي وجود دارد كه از خرابههاي تخت جمشيد آوردهاند. ميرسيد علي جناب مؤلف تاريخ (الاصفهان) در رساله «راهبر براي مسافرين اصفهان» چنين نوشته است: «دو سرستون سنگي با نقش اورمزد(اهورامزدا) و غيره حاليه جلوي عمارت تيموري در چهار حوض ميباشد(عمارت تيموري يا چهار حوض كه اين مؤلف از آن نام برده است اكنون محل باشگاه افسران اصفهان است). شاردن اين دو سرستون را در ميدان شاه جلو درب حرمسرا نشاني داده و تصور كرده است كه از عمارت تخت جمشيد به اينجا منتقل شده باشد. آقاي هرتسفلد(21) در كنفرانس خود در سالن معارف در ارديبهشت 1306 از اين دو سرستون اسم برده كه هشتاد سال قبل در اصفهان وجود داشته و حاليه اثري از آنها نيست. مؤلف(الاصفهان) در دنباله بيان اين مطلب اضافه ميكند كه اين دو سرستون در مقابل درب خورشيد(درب حرمسرا) سال گذشته 1306 از زير خاك و آوار ميدان شاه بيرون آمد و بنظر ميرسد كه اصل آنها متعلق به عمارت سلطنتي شهر جي بوده است كه به اينجا منتقل شده و من مشروحاً در قسمت ابنيه و آثار قديمه كتاب الاصفهان نوشتهام(22). يكي از اين دو سرستون در حال حاضر در عمارت چهل ستون اصفهان قرار دارد و سرستون ديگر در موزه ايران باستان در-تهران براي مشاهده سياحان به نمايش گذاشته شده و در ذيل آن چنين نوشته شده است: منظره مسجد شيخ لطف الله و عمارت ساعت كه در طرف راست عكس مشاهده ميشود (از آلبوم مصور شاردن) «يكي از دو سرستون سنگي اصفهان نظير سرستونهاي بيستون متعلق به اواخر ساساني كه در عمارت تيموري اصفهان بدست آمده است». سر در فيصريه در شمال ميدان نقش جهان در شمال ميدان نقش جهان سر در قيصريه و بازار شاهي واقع شده كه سقف آن با مقرنسهاي زيباي نقاشي شده آراسته شده و ديوارهاي جبهه شمالي و شرقي و غربي آن صحنههايي از جنگهاي شاه عباس با ازبكان و مجالس بزم اروپاييان و شكارگاه شاه عباس نقاشي شده و در صحنه شكارگاه شاه عباس كبير با تاج مخصوص در حاليكه بر اسب خاكستري رنگ سوار است مشاهده ميشود. اين نقاشيها كه در رضاي عباسي و شاگردان او ميباشد چون در معرض تأثير عوامل جوي بوده است به مقدار زياد كم رنگ شده و در بعضي جاها تصاوير به كلي محو شده است. شاردن از ساعت بزرگ و ناقوسي نام ميبرد كه برقراز اين سردر قرار داشته. وي چنين مينويسد: «در بالاي سر در جاي ساعت بزرگي است كه مساحت پايه آن سه يا چهار پاي مربع است ولي اكنون در آن ساعتي نيست و اين يا به علت آن است كه فعلاً ساعت سازي براي بكار انداختن آن موجود نيست و يا به سبب آن است كه هرنوع صداي ناقسو در مذهب ايرانيان ممنوع ميباشد ولي بالاي آن ناقوس بوزن 800 يا 900 ليور قرار دارد(23) كه در كنار آن كلمات ذيل به لاتين حك شده است: Santa Maria Oro Pro Nobis mulieribus و ترجمه آن: «اي حضرت مريم براي ما بيچارگان دعا كن» از اين كلمات چنين به نظر ميرسد كه اين ناقوس متعلق به دير شهر هرمز بوده و پس از غلبه شاه عباس بر پرتقاليها و فتح هرمز از آنجا به اصفهان انتقال داده شده و در سر در قيصريه نصب شده است. از سر در قيصريه وارد مجللترين و بزرگترين بازارهاي اصفهان ميشويم كه در دوره صفويه مركز فروش پارچههاي گرانبها بوده و نمايندگان كمپانيهاي خارجي در آنجا حجرههايي داشتهاند، در وسط بازار چهارسويي است كه داراي گنبد منقش زيبايي از زمان شاه عباس است و در طرف راست آن (ضرابخانه) و در طرف چپ آن(كاروانسراي شاه) قرار داشته است و امروز نيز باقي است. منظره عمارت عاليقاپو كه تالار آن با پردههايي بسته ميشده و توپهايي كه در جلوي اين كاخ سلطنتي وجود داشته و همه سياحان دوران صفويه بوجود اين توپها اشاره كردهاند(عكس از آلبوم مصور شاردن) -در جبهه فوقاني سر در قيصريه در دو پشت بغل، كاشيكاري معرق نفيسي شده كه موضوع آن نمايش ستاره قوس است. مورخين مشرق زمين احداث شهر اصفهان را در برج قوس دانستهاند و اين مجموعهرا به شكل نيمه انسان و نيمه ببري كه دمش مار بزرگي است در سر در قيصريه نمايش دادهاند. نيمه انسان در دو تصوير موجود در حال تيراندازي است». نقاره خانه ميدان نقش جهان در دوره صفويه در غرفههاي فوقاني طرفين سر در قيصريه دستگاه (نقارهخانه) استقرار داشته است كه همه روزه هنگام طلوع و غروب آفتاب دستهاي از نوازندگان به تقليد از يك سنت باستاني با طبل و دهل و بوق و كرنا و آلات و ادوات و سازهاي جنگي ديگر قسمتهايي را مينواختند. ميرزا حسين خان فرزند محمد ابراهيم خان تحويلدار اصفهان در كتاب خود بنام (جغرافياي اصفهان) كه در سال 1249 هجري قمري تدوين شده راجع به نقاره خانه ميدان نقش جهان مينويسد كه طول دو تالار نقارهخانه در دوسمت راست و چپ سردر قيصريه به اندازه نصف عرض ميدان يعني در حدود 75 متر بوده است. پيرلوتي Pierre Loti نويسنده معروف فرانسوي كه در سال 1904 ميلادي برابر با 1321 هجري قمري در اصفهان بوده در سفرنامه خود تحت عنوان «بسوي اصفهان» Vers Ispahan درباره نقارهخانه ميدان نقش جهان چنين مينويسد: «پيش از فرا رسيدن شب مدت كوتاهي براي من باقي است كه در ميدان شاه توقف كنم و شاهد منظره تشريفات ساعت مذهبي مغرب باشم. اين تشريفات مخصوص به هنگام غروب از پيش از اسلام و از زمان ديانت اولي موبدان است. به محض اينكه مسجد شاه كه در مام روز آبي است در پرتو آخرين اشعه غروب در اين دقيقه مخصوص بنفش رنگ ميگردد صداي نقارهخانه بلند ميشود. طبلها و بوقهاي بزرگ كه نظير آنها در هندوستان ديده ميشود به صدا در ميآيند. از هزاران سال قبل اين رسم بوده است كه هنوز هم پا برجاست كه هنگام غروب بدين وسيله به خورشيد درود ميفرستند. هنگامي كه اشعه آفتاب خاموش ميشود اين دستگاه موسيقي وحشيانه ناگهان به صدا در ميآيد. ضربههاي بزرگ نواخته ميشود. صداي طوفان در اين جايگاه خلوت كه تصادفاً كارواني هنوز در آن باقي مانده ميپيچد و صداي بوقها و كرناها مانند نواي حيوانات وحشي در برابر شكست سپاه نور به گوش ميرسد. فردا صبح نقارهچيها در همين محل امروزي جمع شده و موقع طلوع آفتاب نقاره ميزنند. در ساحل رود گنگ در هندوستان نيز صبح و شام هنگام طلوع و غروب آفتاب بر اين شاه كواكب درود ميفرستند و نظير همين صدا دو دفعه در روز در بالاي شهر بنارس بلند ميشود». تصويرهايي از ميدان نقش جهان در سفرنامههاي سياحان اروپايي توماس هربرت Thomas Herbert سياح انگليسي است كه در سال 1627 ميلادي(1037 هجري) ب همراه هيئت نمايندگان انگليس به رياست سر دوردمور كوتون Sir Dodmor Cotton و نقد عليبيك سفير ايران در لندن و رابرت شرلي كه در همان وقت در لندند بوده است عازم ايران شده و در اوايل سال 1627 ميلادي از طريق بندر عباس و لار و شيراز به اصفهان آمده است. هربرت در سفرنامه خود دربارة مسائل اجتماعي و اقتصادي ايران، شهرها و باغها و تاريخ و جغرافي و باستانشناسي سخن ميراند. سفرنامه مصور او در لندن در سال 1634 ميلادي (1043 هجري) به چاپ رسيده است. قديميترين نمايش ميدان نقش جهان را نيز هربرت در سفرنامه خود آورده است. «ميدان يا بازار بزرگ در اصفهان» نام تصويري است كه ميدان شاه اصفهان را نشان ميدهد. اين تصوير در نوع خود بينظير است و مانند يك عكس هوايي از ميدان شاه ميباشد. هربرت روي بام بازار در قسمت شمالي ميدان قرار گرفته و اين طرح را تهيه نموده است. او خود ميدان نقش جهان را ستوده است و مينويسد: «ميدان با بازار بزرگ بدون شك مجللترين، مطبوعترين بازار در تمام جهان است. طول آن در حدود 1000 و عرض آن 200 پا ميباشد. اين ميدان شبيه به مركز بورس ما يا شبيه ميدان سلطنتي در پاريس است اما شش بار از آن بزرگتر است»(24). دوليه دلاند Daulier Deslandes سياح فرانسوي كه در دوران سلطنت شاه عباس دوم در اصفهان بوده است در كتاب خود بنام «زيباييهاي ايران» Les Beautes la perse و ژان تونو Jean Thevenot سياح ديگر فرانسوي هم كه در سال 1074 هجري قمري و در دوران سلطنت همين پادشاه در اصفهان بسر برده است در سفرنامه خود تصاويري از ميدان نقش جهان بدست دادهاند كه حقيقت وفق نميدهد و بيشتر جنبه تخيل دارد. سفرنامه پل لوكاس هم در سال 1112 هجري و در دوران سلطنت شاه سلطان حسين در اصفهان بوده است همين كيفيت را دارد و تصويري كه از ميدان نقش جهان ترسيم كرده است با حقيقت وفق نميدهد(24). ميدان نقش جهان در دوران سلطنت شاه سليمان سانسون Sanson سياح فرانسوي است كه در سال 1683 ميلادي(1094 هجري) و مقارن يازدهمين سال سلطنت شاه سليمان به ايران مسافرت كرده و به عنوان مهمان شاه مدتي در اصفهان به سر برده است. وي در سفرنامه خود ميدان نقش جهان را چنين توصيف ميكند: «قصر شاه در مغرب ميدان بزرگي قرار دارد كه در آنجا مردم به خريد و فروش ميپردازند. اين ميدان جالبترين ميدان مشرقزمين است كه بسيار وسيع ميباشد. طول آن خيلي بيشتر از عرض آن است. شكل ميدان مربع مستطيل است و 700 قدم طول و 300 قدم عرض دارد(26). در چهار طرف آن حجرههايي رواق مانند ساخته شده است كه سبك معماري آنها همانطوري كه در عكسي كه از ميدان كشيدهام نمايان است شبيه به ساختمان در ورودي قصر شاه ميباشد. 105_15_1 در اين ميدان فرزندان امراء و بزرگان به نمايشات و تمرينهاي مختلف ميپردازند، از جمله اميرزادگان جوان در اين ميدان سواره چوگان بازي ميكنند و نيزه پراني مينمايند و به تاخت اسب ميتازند و به انواع چابك سواريها ميپردازند مثلاً همانطوريكه به سرعت اسب ميتازند بدون اينكه پاي خود را از ركاب در آورند خود را خم ميكنند و نيزهها را از روي زمين جمع ميكنند و به آئين پارتهاي قديم در حالي كه چهار نعل اسب ميتازند و فرار ميكنند از عقب تير از كمان رها مينمايند و باز به همين ترتيب در حالي كه به سرعت اسب ميتازند روي خود را بر ميگردانند و از پشت سر وسط بشقاب طلايي را كه برسر چوب بلندي دروسط ميدان برپا داشتهاند هدف قرار ميدهند و تير از كمان رها ميكنند. شاه تمرين تيراندازي را از تالار بزرگ قصر تماشا-ميكند بهر كس كه جام طلا را به زير ميآورد جايزهاي ميدهد و بشقاب طلا را نيز به او ميبخشد و همچنين براي او چهارصد (اكو) ميفرستند(27) تا اوسايل پذيرايي شاه را در منزلش فراهم كند زيرا معمول چنين است كه كسي كه بشقاب طلا را نشانه ميكند شاه براي تشويق او به منزلش ميرود و در آنجا غذاي مختصري صرف ميكند. تمام امراء و بزرگان در بازار مهارت آن تيرانداز را ميستايند و از اينكه افتخار پيدا كرده است كه شاه به منزل او تشريف فرما شود به او تبريك ميگويند»(28). عمارت نقارهخانه ميدان نقش جهان و هيئت نوازندگان در يكي از تالارهاي آن و نمونه آلات و ادواتي كه براي نواختن بكار ميبردهاند (عكس از ديلافوآ) انگلبرت كمپفر Engelbert Kampher سياح آلماني است كه در هيئت تجارتي كه از طرف شارل يازدهم پادشاه سوئد در سال 1682 ميلادي برابر با 1093 هجري به ايران اعزام شده، سمت منشيگري و پزشك آن هيئت را به عهده داشته است. كمپفر در سال 1096 هجري به اصفهان رسيده و دو سال در پايتخت ايران توقف نموده و در اين مدت فرصت يافته كه شهر اصفهان و بطور كلي مسائل مربوط به ايران را مطالعه نمايد. وي در سفرنامه خود تصاويري از ميدان نقش جهان و تالار آينه خانه و مراسم شترقرباني در باغ هزار جريب نشان داده است و از كاخهاي درباري و مراكز دولتي طرح جالبي تهيه كرده است. كمپفر ميدان نقش جهان را با غرفههاي اطراف و نهرهاي سنگي و دروازه چوگان و تير بلندي كه مخصوص قپق اندازي بوده است توصيف كرده و تنها چيزي كه در سفرنامه خود به مطالب ديگران ميافزايد آن است كه ميگويد شاه سليمان به علت خسيس بودن چندا علاقهاي به ورزش قپق اندازي نشان نميدهد. ميدان نقش جهان در دوران سلطنت شاه سلطان حسين جملي كارري Gemelli Carari سياح ايتاليايي است كه درسال 1105 هجري مقارن با آخرين سال سلطنت شاه سليمان صفوي به ايران آمده و ورود او به اصفهان مقارن بوده با درگذشت شاه سليمان و جلوس شاه حسين. وي درسفرنامه خود مراسم سوگواري درگذشت شاه سليمان و جلوس شاه سلطان حسين كه خود شخصاً شاهد و ناظر بوده است به تفصيل شرح داده و آنچه را كه ديده و شنيده چون نقاشي چيرهدست به روي كاغذ آورده است. كارري ميدان نقش جهان اصفهان را به شرح زير توصيف ميكند: «اين ميدان و اغلب عماراتي كه در اطراف آن ديده ميشوند به حكم شاه عباس روي ويرانههاي يك ميدان قديمي كه سابقاً مقر يكي از شاهزادگان ايراني و سپسدارالحكومه شهر بود بنا شده است گويا ميدان قديمي كوچكتر از ميدان كنوني بوده، دير پرتقاليها كه من نيز اكنون ساكن آن هستم در نزديكي اين ميدان قرار گرفته است. طول اين ميدان از سمت شمال به جنوب درست يك چهارم ميل و عرض آن يك هشتم ميل است. زيبايي وضع ميدان تناسب ستونها، طاقها، مغازهها و درها و پنجرههاي اين ميدان را با بزرگترين ميدانهاي اروپا قابل مقايسه ميسازد، با توجه به عظمت و ظرافت معماري ميتوان گفت اين ميدان از ميدان (سن مارك) و نيز باشكوهتر است، طاقهاي ميدان سن مارك به وسيله ديوارهايي بسته شده در صورتي كه طاقهاي اين ميدان راههاي معابد مساجد و عمارات اطرافاند، اغلب ساختمانهاي اطراف ميدان را مغازههايي تشكيل ميدهند كه صنعتگران زبردست در آنها مشغول كارند، بالاي مغازهها به طرز جالبي بنا شدهاند كه عموماً منزل و محل سكونت اين هنرمندان هستند. در اطراف ميدان جويهاي باريكي از سنگ تعبيه شده ليكن به ندرت در آنها آب جريان دارد معمولاً آب قليلي در ته جويها ميماند و ميگندد و بوي تعفن به اطراف پخش ميشود، از درختان چناري كه شاه عباس به دست خود در اين ميدان كاشته بود هنوز چندتايي باقي مانده است، آنهايي كه از بين رفتهاند قطعاً در اثر بي مبالاتي مأمورين آبياري بوده كه از مراقبت و آب به موقع غفلت كردهاند و پس از خشك شدن آنها نيز چناري تازه نكاشتهاند و با از بين رفتن آن چنارها زيبايي ميدان از بين رفته است. دو در با شكوه كاخ شاهي در طرف غرب ميدان قرار گرفته، عاليقاپو به خياباني طولاني باز ميشود، جايگاههايي در آن بنا گرديده كه محل تحصن گناهكاران و جنايتكاران بوده و حتي درماندگان و ستمديدگاني كه از طرف حكام مورد ستم و تعدي قرار ميگرفتهاند نيز جهت دادخواهي به اين محل ميآمدند و شاه در اين محل شخصاً به شكايات پناهندگان ميرسيد و حكمراناني را كه از قدرت و مقام خود سوء استفاده ميكردند مجازات مينمود، در آخر اين خيابان در بزرگي به چشم ميخورد كه به در علي(ع) موسوم است و در آستانه آن سنگ مدوري است كه مورد احترام زياد ايرانيان ميباشد. كمي دورتر از اين محوطه ساختمان مكعبي شكلي ديده ميشود كه سه طرف آن باز است، سقف اين ساختمان از چوبهايي ساخته شده كه در نهايت صنعت و ظرافت بريده و به طور مخصوصي رنگ آميزي گرديدهاند، بيست ستون چوبي نقاشي و منبت كاري شده بسيار ظريف نيز در اين سقف قرار گرفتهاند، در اطراف اين ساختمان صورتهايي به شيوه اروپا ترسيم شده است و در بعضي از آنها جوان زيبايي پيالهاي در دست دارد و اين علاقه مخصوص شاهزاده را به شراب نشان ميدهد. در وسط ميدان حوضي قرار دارد كه فوارههاي آن با وسيله مخصوصي كه آن را به برجهايي ميرساند كار ميكنند در قسمت آخر اين بنا تخت سلطنتي قرار گرفته و شاه ميتواند در حال نشسته تمام ميدان را زير نظر داشته باشد و مخصوصاً در جشنها و روزهاي رسمي تمام تشريفاتي را كه در اين ميدان برگزار ميشود ببيند. يكي از اين مراسم كه در ايران مورد علاقه و توجه عموم است بازي كمان است، شاه گلداني زرين بالاي درختي نصب ميكند و سواران به سرعت از بر ابر درخت ميگذرند و چند قدم بعد بر ميگردند و تيري به سوي گلدان رها ميكنند، گلدان زرين جايزه كسي است كه تيرش زودتر و بهتر به نشانه بخورد. در معمولي ديگري هم نام در دولتخانه يعني در عدالت به وسيله چند فوج سرباز محافظت ميشود، اين سربازها كه عدهاي پياده و عدهاي سواره هستند مانند نگاهبانان در عالي يكصد و ده عراده توپ دارند كه شاه عباس كبير هنگام راندن اسپانياييها از هرمز آنها را به غنيمت گرفته است البته به جز نه عراده بقيه زنبوركاند، در نزديكي اين درب در ديگري قرار دارد كه قرينه در ورودي است و به تقليد از آن ساخته شده و در مود باك يا (مطبخ) نام دارد، تمام مواد غذايي مورد نياز از اين در وارد كاخ ميشود. در نزديكي اين بنا ساختمان ديگري قرار گرفته كه متعلق به خزانهدار بزرگ ميباشد، موقعي كه من در اصفهان بودم صاحب اين عنوان عالي-خزانهدار بزرگ-خواجه سفيد پوستي بود كه كليد مخازن دولتي را در تحويل داشت، وي هرگز به جز موارد نياز دولت دست به آنها نميزند، مخزن مخصوصي كه مواجب سربازان از آنجا پرداخت ميگردد در اين نزديكي و جدا از خزانه بزرگ است، عايدات شخص شاه در از محصول و اجاره باغها، كاروانسراها و مستغلات خود به اين خزانه بزرگ تحول ميگردد، اين نكته بسيار جالب توجه است كه شاهزادگان مسلمان وجوهي را كه از بابت ماليات و يا جريمه و غيره جمع آوري ميشود غير عادلانه ميدانند و كمترين ديناري از آن براي خود خرج نميكنند، اين موضوع تقريباً عموميت دارد به طوري كه مغول بزرگ با وجود اينكه متجاوز از هشتاد سال دارد با دست خود عرق چينهايي ميبافد و آنها را به رسم هديه به امرا و بزرگان ميفرستند كه غالباً در مقابل اين افتخار به طوع يا كره مبلغ بيست تا سي هزار اكو سكه طلا به عنوان پيشكش برايش ميفرستند، درست در مقابل در مطبخ(29) ساختمان بزرگي بنا شده كه صنعتگران مختلف زيادي در آن مشغول كار هستند، در اين ميان عدهاي صنعتگران فرانسوي نيز براي شاه كار ميكنند، درهاي ديگر متعددي هم در اطراف كاخ ديده ميشود كه يكي از آنها دور از انظار و براي اين تعبيه شده است كه پادشاه هروقت اراده نمود از آن به در مسجد شاه برود. در قسمت جنوبي اين ميدان زنگ ساعت بزرگ هرمز قرار دارد كه مسيحيان ميسيونر او گوستين آن را به شاه عباس بزرگ تقديم نمودهاند. مسجد شيخ لطف الله در جانب مشرق قرار گرفته و گنبد بزرگ آن از كاشيهاي رنگارنگ پوشيده شده است، مسجد شاه در قسمت جنوبي ميدان واقع شده و جلوخان وسيع بسيار زيبايي دارد، در دو طرف اين جلوخان دو مناره تعبيه شده كه بالاي آنها به قسمت عمامه شكل ختم ميگردد. ازاين در بزرگ به حياطي وارد ميشود كه تقارن كاملي ندارد. طاقها دورتادور اين حياط با كاشيهاي رنگارنگ تزيين يافته است. در دومي كه روي آن پارچههاي كوچك و بزرگ نقره كوبيده شده و به داخل مسجد باز ميشود. درون مسجد نقش و نگار طلايي و تزيينات عربي زيبايي دارد و با گنبد آراسته اعجاب انگيزي پوشيده شده و كف آن با بهترين فرشهاي نفيس بافت ايران مفروش گرديده است. در وسط ميدان روزهاي معمولي در فاصله بين مسجد و تير چوبي مسابقه جمعي چوب و زغال ميفروشند، در قسمت مشرف به زنگ ساعت آهن آلات و زين افزار و در قسمتي ديگر فرش كهنه خريد و فروش ميشود. در اطراف مسجد شيخ لطفالله دكههايي قرار دارد كه در آنها مرغ بريان و گوشت كوبيده پخته به فروش ميرسد، در بقيه قسمتهاي ميدان مخصوصاً نزديكيهاي كاخ شاهي ازدحام و اجتماع و خريد و فروش سرپايي كاملاً قدغن است. اين محوطه داراي محل مخصوصي براي گاوبازي و مقابله با حيوانات وحشي است. پادشاه اين گونه سرگرميها را دوست دارد. علاوه بر اينها عدهاي ريسمان باز شياد و مسخره نيز با ادا و حركات خود مردم را سرگرم ميسازند. روزهاي جمعه ميدان جلوه خاصي دارد، پر از اصناف-و كسبه و روستاييان است، مردم براي خريد ميوه، سبزي و مرغ، بوقلمون و ساير اجناس روي به ميدان ميآورند، در سرتاسر بازار مغازههايي است كه در آنها كالاهاي مختلفي- به فروش ميرسد. قسمتي از آن اختصاص به چرمسازي و فروش انواع وسايل چرمي دارد، در يك قسمت مشكلهاي كوچكي فروخته ميشود كه آنها را براي حمل آب زير شكم شترها ميبندند، در نزديكيآن تير و كمان و شمشير و ادويه فروخته ميشود. تصويري از ميدان نقش جهان و كاخهاي شاهي كه بين اين ميدان و خيابان چهارباغ قرار داشته است(از سفرنامه انگلبرت كمپفر) تصوير ميدان نقش جهان در سفرنامه توماس هربرت در كاروانسراها تجارتخانههاي بزرگي وجود دارد، بازاري نيز مخصوص فروش وسايل سفر است، تمام قسمتغربي ميدان از در مسجد تا زاويه غربي مخصوص كتابفروشيها و صحافيها است، در چد دكان نزديك كاخ ظروف بلورين ساخت نورمبرگ و ونيز فروخته ميشود، بين دو كاخ ارامنه فقير مهرهاي ظريفي از سنگ ميتراشند، قسمتي نيز مخصوص كار قهوهچيهاست، مردمبراي صرف قهوه و قليان بدانجا ميروند، اين محل علاوه بر استراحت گاه بودن چشم انداز خوبي هم دارد و مشرف بر حوضي است كه آب زلالي در وسط آن در فوران است.اغلب مردم تنگ قليان خود را با آب تميز و خنك اين حوض پر ميكنند، اين محل پاتوق عدهاي از اهالي شهر به ويژه درويشهايي است كه با صداي منكر خود صبح تا شام براي گرفتن پول از مردم داد ميكشند. تجارتخانه و دكاكين ارامنه در كاروانسراي كوچك خود آنها است كه در نزديكي ميدان واقع شده است، كمي دورتر كاروانسراي بزرگي قرار گرفته كه به امر مادر شاه عباس دوم بنا گرديده، دو طبقه ساختمان و حوضي در وسط حياطش دارد سابقاً درچهار گوشه آن دري وجود داشته ولي اكنون فقط دو در باقيمانده است، گويا درهابا كاورانسراهاي ديگري باز ميشود، اين كاروانسراها كه اغلب از طرف شاه و افراد خانواده و بستگان وي تأسيس يافتهاند مناسبترين محل براي اقامت مسافران و بازرگانان ميباشند و گرچه كرايهآنها از ساير كاروانسراها كمي گرانتر است اما ساكنان آنها از امن و راحت بيشتر برخوردارند و اگر چيزي از آنها گم شود كاروانسرادار مسئول جبران آن ميباشد، حراست و نگهباني ميدان شبها به عهده جمعي از محافظان است و حراست بازار نيز مثل حراست بازارهاي ساير شهرستانها صورت ميگيرد. بازار بزرگ در گوشهجنوب غربي ميدان واقع شده، در اين بازار انواع لباسها و كفشهاي چرمي به فروش ميرسد، به بازار ديگري نيز متصل ميشود كه در دكانهاي دو طرف آن صنعتگران مختلف مشغول كارند. اغلب ظروف مسي ميسازند، رنگرزان هم در اين بازار مغازه دارند. كاروانسرايي در پايان آن قرار گرفته كه مركز فروش ادويه، و اقسام عطر و وسايل چرمي و وسايل ظريف آهني، برنزي و مسي قرار دارد. در مغازههاي كوچك نزديك درب ورودي سنگهاي قيمتي معامله ميشود و دربالاي مغازهها اطاق طولاني و بزرگي وجود دارد كه هر روز عصر جمعي در آن باكرناي و تنبور و دهل و ساير آلات موسيقي مثل ساير شهرها آهنگ ناخوشايندي ميزنند، كمي دورتر دو ستون به ارتفاع هفت پالم و به فاصله همان اندازه به نظر ميرسد كه چند تن سوار اسب ميكوشند به ضربت چوب توپي را از آن ميان به در برد برنده است، از دربي كه ذكر آن رفت وارد بازار كوچكي ميشويم كه در آن پارچههاي زربفت و نقره بافت و ابريشمهاي اعلاي هندي به فروش ميرسد. از مسجد شاهتا زاويه جنوبي ميدان كارگاه خراطان ، نجارات و منبت كاران قرار گرفته، چند دكان متفرقه آهن آلات فروشي و حلاجي در اين ميدان ديده ميشود»(30). سياح مشهور ديگريكه در دوره سلطنت شاه سلطان حسين به اصفهان آمده و از خود سفرنامهاي باقي گذاشته است كرنليوس لوبرون(Cornelius de Bruyn) يل (Cornellia le Brun) هلندي است كه ورود او به اصفهان در 14 رجب سال 1115 هجري مطابق با نهمين سال سلطنت شاه سلطان حسين اتفاق افتاده و چنانكه خود او نوشته است در كاروانسراي معروف(جده)متعلق به مادر شاه سلطان حسين منزل كرده است. وي تصاوير جالبي از آثار و ابنيه مهم ايران فراهم آورده و با اجازه پادشاه تصويري هم از خود وي نقاشي كرده است. سفرنامه اين جهانگرد كه در سال 1718 ميلادي در شهر آمستردام به چاپ رسيده حاوي اطلاعاتي دربارة آثار تاريخي اصفهان از آن جمله ميدان نقش جهان است ولي توصيف وي از ميدان نقش جهان بطوري كه نگارنده در سفرنامه او مطالعه نمود تكرار مطالبي است كه ديگران از سياحان دوره صفويه هم نوشتهاند، مضافاً به اينكه اين سياح دربارة تعيين ابعاد و جهات چهارگانة ميدان نقش جهان دچار اشتباهاتي هم شده است. مثلاً طول ميدان را از شرق به غرب و عرض آن را از شمال به جنوب ذكر ميكند در حاليكه طول ميدان شمالي جنوبي است و عرض آن از مشرق به مغرب است، همچنين قصرشاه را در جنوب ذكر ميكند درصورتي كه در مغرب ميدان بنا شده و مسجد شاه را در مغرب ميدان معرفي ميكند در حالي كه در جنوب ميدان قرار دارد. در تعيين محل عمارت ساعت هم اشتباه ميكند و آن را در شمال ميدان قرار ميدهد در صورتي كه عمارت ساعت جنب مسجد شيخ لطف الله بنا شده بوده است، و شاردن بخوبي اين عمارت را در طرح خود از ميدان نقش جهان نشان ميدهد. ميدان نقش جهان در دوران قاجاريه اوژن فلاند Eugene Fladin سياح و نقاش فرانسوي است كه به اتفاق معمار و باستانشناس فرانسوي پاسكال كست (Cost) در سال 1840 ميلادي برابر با 1255 هجري اصفهان را ديده و توصيف كردهاند. فلاندن دربارة ميدان نقش جهان چنين مينويسد: در ناحيه جنوب شهر است كه جميع ابنيه عمده را برپا ساختهاند. در اين قسمت محلي بزرگ به اسم ميدان شاه يا محل سلطنتي وجود دارد كه در يك طرف آن گنبد و منارههاي مسجد از اطراف برشكوه اين ميدان افزده، دروازههاي بازارها از اطراف بدان گشوده شده و در سمت ديگر قصري بلند ديده ميشود، قسمتهاي ديگر از غرفههاي مشابه تشكيل يافته كه منزلگاه تجار و ميرزاهاي وابسته به فرماندار و سربازان و غلامان است، اين مكان كه يكي از باشكوهترين امكنه عالم است فضايش مستطيلي شكل و درونش مستطيل ديگري است كه دورشرا جلوي آبي احاطه كرده است، مابين اين نهر و اطراف آن را درختان چنار كاشتهاند وليكن هركدام را كه جهت ساختن پايه توپ قطع كردهاند بجايش درختي نكاشتهاند و تنها بايد افسوس خورد چه در موقع گرمي هوا غير ممكن است بشود از اين ميدان گذر كرد. قسمت اعظم ميدان را اكنون تجار خارجي كه تجارت مأكولات يا تجارتهاي موسمي مينمايند اشغال نمودهاند، اين -محل يك نوع بازار دائمي است كه بيچارگان و فقرا لباسهاي كهنه و كم قيمت خود را جهت فروش بدان محل ميآورند. منظره ميدان نقش جهان در دوران سلطنت شاه سلطان حسين در روزي كه بازار عمومي در اين ميدان داير بوده است(از سفرنامه كرنليوس لوبرون) در اين بازار كهنه چينان، دواتگران، ميوه فروشان و غيره چادرهاي بزرگ برپا كردهاند و به زير آن چادرها تكههاي قالي يا حصير پهن است و بر رويش لباس مردگان، اسلحه كهنه زنگ خورده، زينها، خيار، انگور، ميوههاي خشك و بسياري چيزهاي ديگر انباشته شدهاند. كمي دورتر مالداران يا شترداران هستند كه سعي دارند اوصاف اسبها و ستران را ازحيث قوت و جسوري و غيره پيوسته جهت مشتريان با آب و تاب نقل بنمايند. در طرفي ديگر صداي چكش نعلبندان شنيده ميشود، در ميان اين ميدان خروشان چندين دكان چادري هم وجود دارد كه محل اطباء و نويسندگان است. اكنون دارو فروشان هم دراين محل داروهايي را كه مهيا نمودهاند به فروش ميرسانند. نزديك اين محل آشپزان مشغول طبخ هستند و پيوسته سيخهاي كباب را برروي اجاق كوچكي قرار ميدهند. در اين مهمانخانههايي كه در هواي آزادند از هر قبيل خوردني موجود است از جمله پلو، گوشت كباب شده، خيارها يا سالاد، خرما انگور و غيره خلاصه با مخارج كمي ميتوان غذاي لذيذي تهيه كرد. در گوشهاي دراويش به مدح علي و نقالان قصائد و غزلياتي ازديوان حافظ و گلستان(شاهكار سعدي) و شاهكارهاي فردوسي رستم و سهراب (هركول يا رولاند ايرانيها) ميخوانند. در وسط اين ميدان كه فروشندگان و خريداران پيوسته به اين طرف و آن طرف رفت و آمد ميكنند همهمه و غوغائي برپاست. در دكهاي كه ميز تحرير مميز يا پاسبان اين ميدان قرار دارد بدورش فراشان قرار دارند كه اشخاص دون همت و كساني را كه مزاحم مردم ميشوند مجازات ميكنند. اين نوع بازار كه در هواي آزاد داير است متعلق به تاجرين بيچاره است كه وسايل و قدرت اجاره كردن دكان ندارند. معهذا امكنه اين بازار مجاني نيست و تماماً جهت بساطي كه ميگسترند اجاره ميپردازند، گرچه تايكشاهي هم كرايه ميدهند ولي رويهم رفته عايدات اين ميدان روزي چهل پنجاه فرانك است. اين ماليات به نفع مسجد شاه و يكي از بهترين عايدات ميباشد، چه تجارتي كه دراين محل كسب مينمايند زياد متمول نيستند و بعلاوه بعلت كمي اعتمادي كه به آنها دارند گيرندگان ماليات بطور روزانه يا چند روزي كمتر از يك هفته كرايهها را دريافت ميدارند. در شب كليه بساط اندازان اثاثيه خود را برچيده-بدورش چادر ميزنند و آنها را به محافظين و يا پاسبان ميسپارند. سابقاً دور تا دور ميدان شاه مغازه بوده ليكن امروزه به نصف رسيده و تعداد تجار دوره گرد روز به روز تنزل مييابد. اكنون مقدار زيادي از اين ميدان باير است كه مالداران مالهاي خود را به جولان آورده نمايشاتي از قبيل يورش و غيره ميدهند تا چابكي و استقامت اسبهايشان را جلوهگر بسازند. منظره ميدان نقش جهان در دوران سلطنت شاه سلطان حسين. دورنماي عمارت عالي قاپو و مسجد شيخ لطف الله و سردر قيصريه در اين تصوير ديده ميشود(عكس از سفرنامه كرنليوس لوبرون) ديولا فوآ Mme. Dieulafoy سياح فرانسوي كه از سال 1881 ميلادي برابر با 1298 هجري به بعد ايران را سياحت كرده و مدتي در اصفهان بسر برده است در سفرنامه خود دربارة ميدان نقش جهان چنين مينويسد: «9 سپتامبر قبل از طلوع آفتاب قافله كوچك ما وارد ميدان شاه شد. اين ميدان وسيع كه به امر شاه عباس كبير در سال 1580 ترسيم يافته به شكل مربع مستطيل است و تقريباً مساحت آن ده هكتار ميشود و از بازارهاي مجلل و با شكوهي احاطه شده است. مخصوصاً بازار خياطان آراستهترين بازارهاي ايران است. يك درب هم كه موسوم است به در نقارهخانه اين بازار را با ميدان ارتباط داده است. در طرف چپ و راست نقارهخانه دو عمارت نيمه خراب ديده ميشود كه ميگويند در زمان شاه عباس رامشگران ترك و فارس در آنها به نغمهسرايي ميپرداختهاند، چون از بالاخانهها يعني محل ارگستر سلطنتي نگاه ميكنيم ميدان ديده ميشود. در اطراف آن مجراي آبي با سنگ مرمر دور ميزند و مانند كمربندي آن را احاطه ميكند. اين ميدان از بالاي عمارت منظره بسيار باشكوهي دارد، وسعت زياد آن و قرينه بودن ساختمانها بياندازه جالب توجه و قابل ملاحظه است، اين امتيازات و خصائص كه نتيجه ذوق و سليقه معماران ميباشد نه تنها اين ميدان را برتمام عمارات شرقي برتري داده بلكه در موقعي كه ساخته شده در اروپا نظيري نداشته است، آثار و علامات برجسته آن سليقه عالي شاه عباس كبير را بخوبي نشان ميدهد و ميرساند كه اين مرد بزرگ داراي هوش فوق العاده و فكر بلند بينظيري بوده است، بلندي فكر او از ترسيم خيابان زيباي چهارباغ و بيست كاخ رفيع كه در حاشيه آن خيابان واقع بوده است كاملاً مشهود ميگردد، آيا حيرت آور نيست كه در اواخر قرن شانزدهم در مملكتي كه در آن صنعت و هنر چندان رونقي نداشته است ابنيهاي بوجود آيد كه از حيث نظم و ترتيب داراي خصائص معماري قرن هفدهم فرانسه باشد و تا كنون در مقابل پادشاه ستارگان كه پيوسته مايل به ويران كردن آثار تاريخي است مقاومت به خرج داده و از جلوهگري خود نكاسته باشد؟ در مقابل اين شكوه و جلال به ضروره انسان از خود ميپرسد كه آيا روح معماران امپراطوري رم قبل از دخول در وجود غريبان در وجود معماران چهارباغ و ابنيه ميدان شاه حلول نكرده است؟ من احتياجي ندارم كه مانند فيثاغورث يوناني در حل مسئله مهمي تلاش كنم بلكه كاملاً براي من مكشوف است و ميتوانم با نهايت اطمينان بگويم كه در دنياي متمدن امروز هيچ گونه بنايي وجود ندارد كه بتواند از حيث وسعت و زيبايي و تقارن عمارات شايسته مقايسه با اين ميدان باشد. اين عقيده شخص من نيست، ساير اروپاييان هم در فن معماري و مهندسي تخصص دارند با عقيده من همراهند. سياحاني كه از قرن هجدهم به بعد به ايران آمدهاند و اين ابنيه را ديدهاند همه متفقالقول هستند كه در هيچ يك از شهرهاي مهم اروپا مجموعه ساختماني نيست كه قابل مقايسه با ميدان شاه اصفهان باشد. اولين دفعه كه از ميدان شاه عبور كردم چنين به خاطرم آمد كه از ميدان سنت مارك ونيز عبور ميكنم زيرا كه آن ميدان هم اين ميدان داراي عماراتي است كه در جلوي آنها طاقنماهايي ساخته شده و در دو انتها متصل به معابدي ميشوند. مسجد شيخ لطف الله در طرف چپ مسجد شاه واقع و وضع آن محل ساعت بزرگ ونيز را بخاطر ميآورد و در طرف راست آن بجاي مناره ناقوس كليسا كاخ رفيع عاليقاپو واقع شده است. به عقيده من نبايد به با اين مقايسه پرداخت زيرا كه به زيان ايتاليا تمام خواهد شد. كجا در ايتاليا ميتوان به تماشاي آسمان صافي پرداخت كه اشعه زرين آفتاب برروي كاشيهاي قشنگ فيروزهاي با اشكال زنبقهاي مارپيچي سفيد و زرد مترعش باشد، آفتاب پرده زرين طلايي برروي تمام اين بناها انداخته است. شتران زيادي در اين ميدان هستند كه با آن قد بلند در اين محوطه گم شدهاند. نقارهچيان با آن كرناهاي بلند قبل از طلوع آفتاب و بعد از غروب آن در بالاي عمارت نقارهخانه برسم نياكان باستاني خود به آفتاب كه بزرگترين نماينده قواي زنده طبيعت است سلام ميدهند». هانري رنه دالماني Henry-Rene d'Allemagne سياح فرانسوي كه در سال 1907 ميلادي برابر با 1324 هجري به ايران آمده ومقارن اعلام مشروطيت ايران، اصفهان را ديده الست در سفرنامه خود تحت عنوان از خراسان تا بختياري در مورد ميدان نقش جهان چنين نوشته است: «خلاصه ما از باغهاي بزرگي كه كاخ سلطنتي در آن واقع شده عبور كرديم و به ميدان شاه رسيديم كه نظير آن در دنيا ديده نميشود، اني ميدان به شكل مستطيل و بطرف شمال و جنوبممتد است و در مركز شهر واقع شده، طول آن تقريباً 386 متر و عرض آن 140 متر است(31). در چهار سمت اين ميدان بزرگ چهار جلوخان مجلل ديده ميشود، درسمت جنوب جلوخان مسجد شاه و در سمت شمال جلوخان بازار است كه ارتفاع آن زيادتر از ديگران ميباشد. در سمت مشرق جلوخان مسجد شيخ لطف الله با گنبد بلند و با شكوهي خودنمايي ميكند و در سمت مغرب جلوخان عاليقاپو واقع است كه مدخل قصور سلطنتي بوده و ما درفوق به شرح آن پرداختيم، اين چهار جلوخان با سردرهاي مجلل زيبا و خوشنما تقريباً بطور قرينه در چهار طرف ميدان دو به دو در مقابل يكديگر واقع گرديدهاند، در اطراف ميدان هم حجرات بزرگ دو طبقهاي ديده ميشود كه پارهاي از آنها مسدود و با گچ سفيد و طاقنماهايي را تشكيل ميدهد و پارهاي هم باز است كه براي انبار يا طويله يا قهوهخانه از آنها استفاده ميشود. در دوران سلطنت صفويه درهاي تمام اين حجرات به طرف ميدان باز ميشده و تجار و كسبه در آنها مشغول كار بودهاند، در جلو اين حجرات جدولي از سنگ مرمر در ميدان دور ميزده كه اتصالاً آب در آن جريان داشته و درختان چنار آراسته صفوفي تشكيل داده و بر شكوه و ابهت اين ميدان ميافزوده است. اكنون اغلب اين حجرات خراب و متروك مانده و از درختان هم اثري برجاي نمانده است. ظل السلطان در زمان اقتدار خود تمام اين حجرات را سربازخانه كرده بود. در آغاز قرن نوزدهم يعني در سال 1809 يكي از سياحان اروپايي به نام موريه (Morier) اين ميدان را ديده و مينويسد كه تمام درختان آن را از ريشه درآورده و بجاي آنها درختان چنار تبريزي نشاندهاند كه سايه مطبوعي ندارد و ميدان داراي آن نظم و ترتيب و منظرهاي كه شاردن شرح ميدهد نيست»(32). پيرلوتي Pierre Loti سياح و نويسنده فرانسوي كه در سال 1904 ميلادي برابر با سال 1321 هجري قمري به ايران مسافرت نموده و مدتي در اصفهان بسر برده و سفرنامه خود را تحت عنوان بسوي اصفهان(33) برشته تحرير درآورده است دربارة ميدان نقش جهان چنين مينويسد: «اين ميدان مربع مستطيل كاملي است كه در اطراف آن ساختمانهاي مرتب سرپا است و بقدري وسعت دارد كه كاروانها قطارهاي شتر و كالسكهها و هرچه اكنون از آن عبور ميكند در زير آسمان زيباي بينظير ناچيز به نظر ميرسد. ديوارهاي- بازارهاي مستقيم كه دو طبقه طاقنماهاي رومي در آنها روي يكديگر قرار گرفته و رنگشان خاكستري مايل به قرمزي است و تا چشم كار ميكند امتداد دارند تقريباًچهار ضلع اصلي ميدان را تشكيل ميدهند ولي استقامت خطوط اصلي اين مستطيل گاهي با بناهاي عالي و عجيب كه سرتا پا مينايي رنگ است و از اطراف مانند قطعات چيني گرانبهايي جلوه ميكند قطع ميگردد. آنجا در انتهاي ميدان در مركز يكي از اضلاع مستطيل، مسجد شاه كه با رنگ آبي لاجوردي و فيروزهاي جلوهگر است قرار دارد. گنبدها، سردر ها و طاقهاي غير متناسب و چهار مناره كه مانند دوكهاي عظيمي در آسمان بالا رفته همه آبي رنگاند، در طرف راست و در وسط، عصر شاهنشاه بزرگ شاه عباس قرار دارد ستون زيباي اصلي، آن به سبك قديم آشوري بوسيله يك نوع پايه كه سي پا ارتفاع دارد برپا شده و دنباله آن مانند چيز سبك هوايي در فضا قطع ميگردد. اطراف اين ميدان بزرگ در جويهايي كه از مرمر سفيد ساخته شده جويبارهاي زلالي كه از راههاي بسيار دور ميآيند جاري است و در طرفين آنها دو رشته درخت يا گل سرخ وجود دارد و آنجا در زير چادرها يك عده مردم تنبل مشغول تفكر و صرف قليان و چاي هستند، بعضي روي زمين و دستهاي روي نيمكتهايي كه از پهناي جوي گذاردهاند تا بهتر خنكي آب محسوس شود نشستهاند، صدها مردم و انواع حيوانات در اين ميدان در حركت هستند ولي از بس بزرگ است پر نميشود، وسط ميدان تقريباً هميشه خالي و كاملاًروشن است، اسب سواران زيبا در اين مكان اسبهاي خود را چهار نعل ميبرند، چهارنعل رفتن ايرانيها طوري است كه بگردن اسب خميدگي مخصوص ميدهد شبيه بگردن قو ميگردد، عدهاي از مردم كه عمامه بر سر دارند پس از اداي فريضه صبح از مسجد بيرون ميآيند، اين جمعيت در آغاز «در سايه سردرهاي بزرگ آبي رنگ ظاهر شده و سپس در پرتو نور خورشيد، متفرق ميشوند، شترها به ملايمت دستهجمعي حركت ميكنند، دستههاي الاغهاي كوچك بارهاي بزرگ در پشت آنها ديده ميشود عبور ميكنند، خانمهاي سياه پوش بر الاغهاي سيفيد سوار و گردشميكنند و تركههاي قشنگي از پارچههاي مخمل كه اطراف آن شرابههايي با طلا درست كردهاند در دست دارند. با اين وجود اين جمعيت و لباسهايي كه امروز ديده ميشود نسبت به آنچه در زمان شاه عباس بزرگ ديده ميشده بسيار ناچيز است، در آن زمان تمام طلاهاي آسيا بسوي اصفهان ميآمد». منظره ميدان نقش جهان در اواسط دوران قاجاريه(عكساز ديولافوآ) كاروانسراي جده كه كرنليوس لوبرون سياح هلندي در دوران سلطنت شاه سلطان حسين در آن منزل كرده است(عكس از سفرنامه كرنليوس لوبرون) توصيف ميدان نقش جهان از سفرنامه فردريك چارلز ريچاردز(34) فردريك چارلز ريچاردز كه در سال 1930 ميلادي برابر با سال 1348 هجري قمري در اصفهان بوده در كتاب سفرنامه خود تحت عنوان(يك مسافرت ايراني) A Persian Journey درمورد ميدان نقش جهان چنين مينويسد: «طرح عالي ميدان شاه كه در ازاي آن تقريباً يك سوم ميل و پهناي آن يكدهم ميل است، در اوالين نظر نشان ميدهد كه شالودهاي كه نقشه شهر بر آن تنظيم گرديده تا چه حد وسيع بوده است. مسجد شاه عاليقاپو و مدخل بازار بزرگ و مسجد شيخ لطف الله با گنبد زيباي آن زينت بخش اين ميدان با شكوه ميباشد. تمام اين ساختمانها كه در اطراف ميدان واقع شده است بوسيله طاقنماهايي كه نماي خارجي بازار را تشكيل ميدهند به يكديگر متصل شده و آن را بصورت يكي از با عظمتترين ميدانهاي جهان درآورده است. گرچه از لحاظ توجه و مراقبتي كه نسبت به آن مبذول ميگردد نسبت به ساير ميدانها در مرتبه آخر قرار دارد. در حضور شاه عباس زنده دل بود كه نخستين بار دراين ميدان چوگان بازي كردند و طرح اين ميدان به اندازهاي در طرز اجراي اين بازي مؤثر واقع گرديد كه زمينهاي ورزشي (هارلينگام) و ساير زمينهاي ورزشي كم و بيش از روي اين ميدان ساخته شدند. ستونهاي دروازه چوگان در زمين بازي ميدان شاه از سنگ ساخته شده و هنوز باقي است. درازاي اين زمين 560 يارد(حدود 511 متر) و پهناي آن 170 يارد- اين عكس معرف اولين گامي است كه در آغاز سلطنت اعلي حضرت رضا شاه كبيربه منظورتعميرگنبد زيباي مسجد شيخ لطف الله و ضلع شرقي ميدان نقش جهان برداشته شده. منظره ميدان نقش جهان در دوران سلطنت شاه سلطان حسين در روزي كه بازار عمومي در اين ميدان داير بوده است(از سفرنامه كرنليوس لوبرون) آثار خرابي و ويراني در غرفههاي طرفين مسجد شيخ لطف الله و اطراف گنبد و ديوارهاي ميدان شاه مشاهده ميشود. اين يك نمودار بارزي است ازوضع اسفناك آثار نفيس تاريخي اصفهان در اواخر دوره قاجاريه -(حدود 155 متر) و فاصله بين ستونها 24 يارد(حدود 8 متر) ميباشد. در حال حاضر ورزشي كه در اين ميدان معمول ميباشد دوچرخه سواري است. هنگام عصر ميدان شاه از صداي زنگ و بوق دوچرخه سواران كه اغلب آنها شاگردان دكانهاي بازار بزرگ اصفهان هستند پر ميشود. آنها نميدانند دوچرخههايي كه تازه به كشور آنها وارد شده مانند بازي گوي و چوگان قديمي شده است، آنها با روپوشهايي مانند جامة خواب كه انتهاي آن را به مچ پاي خود بستهاند و يا آن را لاي دندانهاي خود گذاشتهاند در گوشه و كنار ميدان به دوچرخه سواري مشغولاند و از اين كار لذت ميبرند. متأسفانه اين منظره به هيچ وجه با جامههاي رنگارنگ و زيباي جواناني كه در بازي از آنها استفاده ميشد شباهتي ندارد از اين گذشته عده دوچرخه سواران نسبت به مساحت ميدان بسيار ناچيز است بطوري كه زمين بازي دبستاني شبيه است كه در ساعات تعطيل كودكان آن را ترك گفته و فقط چند كودك نگون بخت كه از ديگران عقب ماندهاند با يكديگر مشغول بازي هستند. هم اكنون يك اصفهاني متجدد از علاقة جوانان به اين تفريح جديد استفاده كرده و راه جديد براي تجارت يافته است، وي تعدادي دوچرخه كهنه را جمع آوري كرده و با كريه دادن هريك از آنها در مقابل مبلغي كمتر از نصف پني(35) براي خود ثروتي گرد آورده است»(36). وضع اسفناك ميدان نقش جهان و ساير آثار تاريخي اصفهان در اواخر عهد قاجاريه در تمامي دورة سلطنت قاجاريه غير از اقداماتي كه بوسيله حاج محمد حسين خان صدر اصفهاني در دوران سلطنت فتح عليشاه نسبت به تعمير و ترميم آثار دوره صفويه در اصفهان اقدام اساسي ديگري براي حفظ و نگاهداري اين آثار صورت نگرفت و به نتيجه مقارن مشروطيت ايران آثاري مانند هفت دست و آينه خانه و نمكدان و سر در باغهاي چهارباغ و عمارات داخل باغها ديگر وجود خارجي نداشت و آنها را منهدم كرده بودند و آثار موجود ديگر نيز راه زوال و نيستي ميسپرد. وضع اسفناك آثار باستاني اصفهان در آن زمان از نوشتههاي سياحاني مانند پيرلوتي كه در اواخر دوره قاجاريه اصفهان را ديدهاند كاملاً مشهود است. اين سياح و نويسنده صاحب دل ضمن توصيف ميدان شاه راجع به خرابيها مينويسد: «هر اندازه جلو ميرويم متوجه ميشويم كه منارهها و گنبد عبادتگاه وسيع و چيزهاي دورتر در عقب صحن مسجد و ايوان خراب و در حال اضمحلال و نابود شدن هستند». راجع به مدرسه سلطاني چهارباغ چنين نوشته است: «اين مجموعه جواهر گرانبها را كه آفتاب ايران در زير امواج خود با جلال و شكوه ميآرايد ميبينيم اما هنگامي كه به دقت توجه كنيم كهنگي و خرابي نمايان است، قشنگي و زيبايي اين بنا آخرين سرابي است كه پس از چند سال نابود ميشود، گنبد شكاف خورده، قسمتهاي بالاي منارهها ريخته و روپوش مينايي آنها كه رنگش مانند آغاز ساختمان تازه و خزم است در چند جا ريزش كرده و از اين رو آجرهاي خاكستري رنگ و سوراخها و شكافها نمايان شدهاند و از درون شكافها و علفها و گياهان خودرو آويزان است». مرحوم محمدعلي فروغي(ذكاء الملك) در تاريخ پنجشنبه 28 ارديبهشت 1306 شمسي تحت عنوان (مشاهدات و تفكرات دربارة آثار ملي در ضمن سفر اصفهان و فارس) به دعوت انجمن آثار ملي مطالبي اظهار داشته كه نقل آن كيفيت آثار تاريخي اصفهان را در آن تاريخ روشن ميكند و معلوم ميدارد كه تا چه حد وضع آثار باستاني اصفهان اسف انگيز بوده است. فقيد سعيد در سخنراني خود پس از ذكر مطالبي درباره نفاست و اهميت جهاني ابنيه تاريخي اصفهان و مدرسه چهارباغ و تالار اشرف و پلهاي سي و سه چشمه و خواجو نام برده چنين اظهار داشته است: «....اما از تفكراتي كه از مشاهده اين آثار دست ميدهد گذشته از محبت و اعجابي كه شخص نسبت به صفويه و همت و غيرت و ذوق و سليقه آنها پيدا ميكند نسبت به حالت حاليه آنها نميتوانم به زبان بياورم كه چه حالي براي انسان دست ميدهد و شايسته هم نيست كه همه چيز در چنين محضري گفته شود، همين قدر عرض ميكنم بدواً ممن مردد ماندم كه عشق و شور و هنرمندي و علو همت مؤسسين و مباشرين و موجدين اين آثار را بيشتر مايه حيرت بدانم يا پستي و بيهمتي و بيلياقتي و بي حسي و شقاوت كساني كه اين طور چنين نفايس را مورد بياعتنايي و بيمبالاتي قرار داده يا راضي با تخريب آنها شدهاند و حقيقة اين مسئله براي من معما است كه ايراني كه داراي آن ذوق و حس است و اين قسم آثار را ايجاد ميكند چگونه است كه اين اندازه در قدرداني نسبت به آنها كوتاهي دارد و در صورتي كه اين آثار يادگارهاي عزيز پدران ما و مفاخرملي ما و اسباب اعتبار و آبرومندي و شرافت ما در انظار مردم دنيا است چرا ما هيچ قدر و منزلتي براي آنها قائل نيستيم، اين مساجدي كه اسم بردم كاشيهاي آنها هركدام جواهري است گرانبها يكيك ميريزد و جاي آن سفيد ميماند بطوري كه شخص با حس چون آن را ميبيند گويي تير به چشمش ميخورد ولي كساني كه حفظ و سرپرستي اين ابنيه وظيفه ديني و ملي آنها است به هيچ وجه متأثر نيستند و در كمال سرفرازي هر روز در اين مساجد رفت و آمد ميكنند. روي آن كاشيها بقدري گرد و خاك نشسته كه آب و رنگ بسياري از آنها ديده نميشود. طاقها و ديوارهاي آن شكست ميخورد و كسي غم ندارد، عمارات چهل ستون و عاليقاپو تا چندي قبل زبالهدان بود و فقط پس از تشكيل قشون جديد اصفهان كه يكي از مراكز قشوني گرديد صاحب منصبان اعتمامي كردند و آنها را ابتذال و نكبت بيرون آوردند(37). اين عمارات چنانكه عرض كردم همه مزين به نقوش و تصاوير بوده ولي در دورههاي سابق مثل اينكه آنها را ننگ و عار دانسته باشند روي آنها را گچ كشيده بودند كه اخيراً متصديان حكومت قشون وقتي كه درصدد احياي آنها برآمدهاند با زحمت زياد آن گچها را از روي تصاوير برداشته ولي البته از آب و رنگ و جلوه آنها بسيار كم شده و بعضي از آنها هم بكلي ضايع بوده كه اصلاح و استخلاص آنها ممكن نشده است، عمارات و قصور متعدد ديگر كه از صفويه يادگار بوده بايد شرح و تفصيل آنها را در سياحتنامههاي اروپاييان كه سابقاً به اصفهان رفته و آن ابنيه را ديدهاند خواند و تصاوير آنها را ديد زيرا كه آن ابنيه را چنان منهدم كرده و برانداختهاند كه جاي آنها مثل كف دست صاف است. مسجد جامع كه به آن اشاره كردم و جامع خصايص قدمت و كهنگي و مزاياي صنعتي ميباشد چنان خراب شده كه عن قريب به جاي اينكه محل عبادت و قيام به وظائف ديني باشد مسكن و مأواي جغد و بوم خواهد بود»(38). دورنمايي كه مرحوم ذكاء الملك فروغي از وضعتاريخ اصفهان به دست داده در حقيقت تصويري از وضع اسفناك كليه آثار تاريخ اصفهان در اواخر عهد قاجاريه است. وقتي كه نسبت به تعمير بناهاي عظيم و درجه اول اصفهان مانند مسجد شاه و مسجد جمعه و عمارات عاليقاپو و چهلستون تا اين حد سستي و مساحمه و در بعضي مواقع ظلم روا ميداشتهاند وضع ابنيه تاريخي گمنام شهر اصفهان روشن است كه با چه نابساماني و آشفتگي و فلاكت توأم بوده است، يك نظر به عكسهاي كتاب آثار ايران از انتشارات اداره كل باستان شناسي(جلد دوم-جزوه اول)-و (جلد اول جزوه دوم) به زبان فرانسه كه اكثر آنها قبل از تعميرات اساسي آنها برداشته شده اين حقيقت را بخوبي آشكار مينمايد. عكس گنبد مسجد شيخ لطف الله در اين مقاله كه وضع اين مسجد را قبل از شروع به تعمير آن نمايش ميدهد نمونه بارزي از وضع متأثر كننده آثار عظيم تاريخي اصفهان در اواخر عهد قاجاريه و مقارن تشكيل سلسله پهلوي است. منظره ميدان نقش جهان در عصر پهلوي احياء ميدان نقش جهان و ساير آثار تاريخي و هنري ايران در عصر پهلوي تشكيل انجمن آثار ملي در سال 1301 خورشيدي با شركت شخصيتهايي مانند مرحوم مستوفي الممالك و حاج سيد نصرالله تقوي و مشيرالدوله و محتشم السلطنه اسفندياري و عبدالحسين تيمورتاش(سردار معظم خراساني) و ذكاء الملك فروغي و ارباب كيخسرو و تدوين قانون عتيقات كه در 12 آبان ماه 1309 شمسي به تصويب مجلس شوراي ملي رسيد و آيين نامه آن در 28 آبان ماه 1311 از تصويب هيئت دولت گذشت و كليه آثار صنعتي و ابنيه و اماكني را كه تا اختتام دوره سلسله زنديه در مملكت ايران احداث شده اعم از منقول و غيرمنقول در تحت حفاظت و نظارت دولت قرار داد اولين قدم در راه احياء تاريخي اصفهان در عصر پهلوي بايد به شمار آورد. بعضي از باستان شناسان و ايران شناسان خارجي نيز مانند پروفسور پوپ در توجه دادن ايرانيان به ارزش و اهميت و عظمت و خلاقيت هنر و نفاست آثار تايخي خود از طريق انتشارات سالاني مانند(صنايع ايران در گذشته و آينده) و ايراد سخنرانيهايي در اين زمينه سهم بسزايي داشتهاند. شاهنشاه فقيد در بدو جلوس به تخت سلطنت با احياي صنايع و تشويق هنرمندان و حفظ آثار ملي و ابنيه تاريخي و تأسيس موزه و كارگاههاي قاليبافي و زري بافي و كاشيسازي و خاتم كاري و تروياج خط خوش و تذهيب و ساير هنرهاي زيبا صميمانه همت گماشت و به دستور پادشاه دولت در نمايشگاههاي بين المللي صنايع ايران در امريكا در سال 1926 مسيحي(1344 هجري قمري) و لندن در(1931) و مسكو و لنينگراد(1935) شركت جست و به طبع كتاب بزرگ «بررسي هنر ايران»(39) در شش جلد قطور به همت و كوشش پروفسور پوپ و به قلم هفتاد تن از دانشمندان و متخصصيان عالم كمك كرد، اين كتاب نفيس كه در نوع خود بينظير است در زمينه هنرهاي زيبا و صنايع عمان خدمت را به ايران نموده است كه تريخ ادبي پروفسور براون(40) در زمينه ادبيات انجام داده است(41). تأسيس موزة ايران باستان و تشكيل اداره كل باستان شناسي و استخدام آقاي آندره گدار (42) مدير و متخصص فرانسوي براي راهنمايي و خدمت در سازمان باستان شناسي و تهيه فهرست آثار تاريخي ايران از اقدامات مفيد عصر پهلوي و در زمره اولين گامهايي به شمار ميرود كه در راه احياء آثار تاريخي و توجه به محافظت و مراقبت آثار نفيس تاريخي كشور و از آن جمله آثار اصفهان برداشته شده است. تعمير آثار تاريخي اصفهان در سال 1311 شمسي با اقدام به تعمير شكست بزرگ ايوان مسجد شاه آغاز شد و سپس تعمير اطراف ميدان نقش جهان و گنبد مسجد شيخ لطف الله كه به ويراني گرائيده بود در برنامه اقدامات اساسي قرار گرفت، هم اكنون گنبدها و منارههاي مسجد شاه و مسجد شيخ لطف الله و مدرسه چهارباغ مانند عصر ساختمان آنها در زير آسمان نيلگون اصفهان ديدگان تماشاچيان را به سوي خود خيره ميكند. دگير يك قطعه كاشي افتاده در مسجد شيخ لطف الله و مدرسه چهارباغ و مسجد شاه و مسجد جمعه به چشم نميخورد. مسجد جمعه كه مهمترين بناي تاريخي اصفهان به منزله موزه معماري اسلامي در كشور ايران است پس از تعميرات مفصل و دامنهداري كه طي سي سال اخير در آن به عمل آمده در حقيقت موجوديت ثانوي پيدا كرده است. بناهاي ديگر داخل شهر اصفهان مانند هارون ولايت و مسجد علي و مقبره و مدرسه باباقاسم و امامزاده اسماعيل و امامزاده جعفر و بابا ركن الدين و عاليقاپو و منارههاي ساربان و مسجد علي و چهل دختران و باغ قوشخانه و مسجد حكيم و دهها بناي تاريخي ديگر به تدريج در برنامه تعمير آثار ملي قرار گرفت و استادان چيره دست بنا و كاشيكار در اجراي منويات شاهنشاه فقيد با كسب تعليمات فني از اداره كل باستان شناسي كه در كشور ايران مؤسسهاي نوبنياد بود دست به كار ساختن و پرداختن آنها شدند. در دورة سي ساله سلطنت شاهنشاه آريامهر بدنبال اقدامات دورة اول اقدامات وسيع و دامنهداري در مورد تعمير و ترميم آثار تاريخي داخل و خارج شهر اصفهان به عمل آمد و تعمير بناهايي مانند مسجد شاه و مسجد شيخ لطف الله در ميدان نقش جهان به مرحله اتمام رسيد و در آثار ديگري مانند عاليقاپو و چهلستون و هشت بهشت كارهاي تعميراتي با جديت تمام دنبال شد. هم اكنون كه اين مقاله نوشته ميشود تعميرات آثار مزبور ادامه دارد و طرح عالي ميدان نقش جهان صورت عمل بخود ميگيرد، به موجب اين طرح ميدان نقش جهان شكل تاريخي خود را باز خواهد يافت و با روشن شدن تمام ميدان و آثار مشهور تاريخي اطراف آن بر اساس استفاده از نور غيرمستقيم، شب هنگام منظرهاي بخود خواهد گرفت كه تا سالهاي اخير تصور آن هم شايد در عالم خيال امكان پذير نبوده است. پاورقي ها: 1-با توجه به موقع فعلي محله در بكوشك در اصفهان نگارنده چنين استنباط ميكند كه باغ نقش جهان خيلي وسعت داشته و ميدان فعلي نقش جهان قسمتي از آن باغ محسوب ميشده است. در دوره جانشينان تيمور قصري در كنار آن بنا شده كه عمارت عاليقاپوي فعلي دردوران شاه عباس اول در محل همان قصر بنا شده و ميدان نقش جهان كه وسعت امروزي را نداشته است نيز به دستور اين پادشاه پس از انتخاب اصفهان به پايتختي تا حدود امروزي آن وسعت داده شده و آثار تاريخي مسجد شاه و عاليقاپو و مسجد شيخ لطف الله و سر در قيصريه و چهاربازار در اطراف آن بنا شده است. يكي از آثار تاريخي موجود اصفهان سردر زاويه يا خانقاه دربكوشك است كه آن را باب الفصر نيز ميگفتهاند و چون نگاهداري آن در محل اصلي با مخاطراتي مواجه بوده است با باغ چهلستون انتقال داده شده و بر يكي از ديوارهاي ضلع غربي باغ نصب شده است. كتيبه اين سردر بنام ابوالمظفر رستم بهادرخان از سلسله آق قويونلوها تزيين شده و تاريخ بناي آنسال 902 هجري در كتيبه آمده است. شيرسنگي آن را در بازار قيصريه آويزان كرده بودهاند و بر اثر سقوط پاهاي آن شكسته است. شير آسيب ديده دربكوشك در حال حاضر در گوشهاي از محل اصلي سر در تاريخي دربكوشك قرار دارد. 2-جغرافياي تاريخي سرزمينهاي خلافت شرقي-ترجمه فارسي چاپ تهران صفحه 179. 3-تاريخ راحه الصدور و آيه السرور در تاريخ آل سلجوق چاپ تهران صفحه 142. 4-جلد اول تاريخ عالم آراي عباسي چاپ تهران صفحه 30 و 31. 5-نسخه خطي قصص الخاقاني متعلق به كتابخانه مركزي دانشگاه اصفهان صفحه 22. 6-رجوع شود به نسخه خطي كتاب وقايع السنين و الاعوام متعلق به كتابخانه مجلس شوراي ملي ايران صفحه 535. 7-صفحه 760 جلد دوم تاريخ عالم آراي عباسي چاپ تهران. 8-جلد دوم تاريخ عالم آراي عباسي صفحه 634. 9-جلد دوم تاريخ عالم آراي عباسي چاپ تهران صفحه 780. 10-روضه الصفويه نسخه خطي. نقل از زندگاني شاه عباس اول جلد دوم صفحه 286. 11-زندگاني شاه عباس اول جلد دوم تأليف استاد نصرالله فلسفي صفحه 287. 12-Pietro Dalla Valle جهانگرد ايتاليايي است كه در دوران سلطنت شاه عباس اول اصفهان را ديده است. 13-زندگاني شاه عباس اول جلد دوم صفحه 289. 14-زندگاني شاه عباس اول جلد دوم تأليف نصرالله فلسفي صفحه 304-307. 15-Don Garcias De Silva Figueroa 16-P’ere Jean Thadee 17-Piazza Navona معروفترين و زيباترين ميدان شهر روم كه به نظر بسياري از مردم مغرب زمين در دنيا ميداني از آن زيباتر وجود ندارد و فقط كساني كه اين ميدان را ديده و با اين نظر آشنا هستند ميتوانند بفهمند نويسنده حتي با ذكر عقيده خود داير بر تجيح ميدان شاه به ميدان ناوونا چه جسارتي از خود بروز داده وتا چه حد تحت تأثير زيبايي ميدان شاه اصفهان قرار گرفته است(رجوع شود به سفرنامه پييترو دلاواله ترجمه دكتر شعاع الدين شفاء چاپ تهران). 18-پييترو دلاواله در بيان جهت جغرافيايي ميدان نقش جهان اشتباه كرده است زيرا مقصود او مسجد شاه بوده كه مقارن اتمام مسجد شيخ لطف الله مشغول پيريزي آن بودهاند و در ضلع جنوبي ميدان قرار دارد نه قسمت فوقاني آن. 19-مقصود شاردن از ذكر اين نكتهكه شاهان ايران تا موقع تاجگذاري به حال كودكي بسر ميبردند جانشينان شاه عباس اول تا شاه طهماسب دوم است كه هميشه در چهار ديواري حرم تحت نظر بودند و معاشرين و ندماني آنها خواجگان و زنان تشكيل ميدادهاند و هنگامي كه به سلطنت ميرسيدهاند هيچ گونه اطلاعي از مملكت داري و وظايف خود در امر خطير سلطنت نداشتهاند. 20-شواليه شاردن فرانسوي، قسمت شهر اصفهان ترجمه حسين عريضي صفحه 38. 21-Ernst Herzfeld پروفسور هرتسفلد از بزرگان مستشرقين و ايران شناسان نامي است كه اهميت دخالت ايران در دوره ساساني را در تاريخ معماري و صنعت عالم معرفي نموده و در نتيجه مطالعات و تحقيقات فراوان در خصوص معماري و ابنيه ايران قديم دايره اطلاعات ديگران را كه در اين باب بسيار محدود بوده است وسعت كامل بخشيده است. وي اول بار در تخت جمشيد با روش علمي به حفاري پرداخت و نتايج عالي بدست آورد. سلسله انتشاراتي كه به زبان آلماني تحت عنوان(اطلاعاتي راجع به آثار باستاني ايران) توسط او منتشر ميشده نماينده پشتكار و مهارت كامل او دربارة اين موضوع است. كتاب مهم او كه به زبان انگليسي در سال 1941 ميلادي در آكسفورد به طبع رسيده (ايران و شرق قديم) نام دارد و بزرگترين تأليف او در سال 1947 ميلادي در امريكا انتشار يافته است در باب (زردشت و دنياي عهد او) ميباشد. 22-بطوريكه مؤلف كتاب (الاصفهان) متذكر شده كتاب وي در ده دفتر تدوين شده ولي متأسفانه تا اين تاريخ بيش از يك جلد از كتاب وي به طبع نرسيده است و از ساير مؤلفات وي اطلاعاي در دسترس ما نيست. 23-ليور Livre مقياس پول كه در ازمنه و نواحي مختلف يكسان نبوده است و نيز مقياس وزن بوده كه تقريباً برابر با چهار كيلو ميشده است. 24-براي اطلاع بيشتر از هربرت و ارزش سفرنامه او رجوع شود به جلد اول كتاب «اسناد مصور اروپاييان از ايران» صفحه 121-130 تأليف دكتر غلامعلي همايون. 25-رجوع شود به كتاب «اسناد مصور اروپائيان از ايران» جلد اول تأليف دكتر غلامعلي همايون و توصيف ميدان نقش جهان از سفرنامه دوليه دلند ترجمه دكتر محسن صبا در شماره صد و يكم مجله هنر و مردم. 26-بيشتر سياحان اروپايي در تعيين ابعاد اين ميدان دچار اشتباه شدهاند . اندازه حقيقي ميدان نقش جهان به شرج زير است: طول شرقي ميدان از شمال به جنوب 503 متر و طول غربي506 متر، عرض شمالي ميدان از شرق به غرب 158 متر و عرض جنوبي 159 متر. 27-اكو Ecu پول نقره كه معمولاً معادل سه ليور و گاهي هم شش ليور بوده است (ليور Liver نيز مقياس پول فرانسه بوده كه در ازمنه و نواحي مختلف يكسان نبوده است و همچنين مقياس وزن بوده كه تقريباً مطابق با چهاركيلو ميشده است). 28-رجوع شود به صفحه 65 و 66 سفرنامه سانسون ترجمه دكتر تقي تفضلي. 29-كوچه پشت مطبخ هنوز هم به همين نام وجود دارد و محل رفت و آمد عابرين و وسايط نقليه است. 30-سفرنامه كارري ترجمه دكتر عباس نخجواني و عبدالعلي كارنگ چاپ تبريز صفحه 77 تا 83. 31-اين سياح نيز مانند اكثر جهانگردان اروپايي نتوانسته ابعاد حقيقي ميدان نقش جهان را تعيين نمايد. 32-سفرنامه از خراسان تا بختياري هانري رنه دالماني ترجمه فارسي. صفحه 926. 33-Vers Isphahan 34-فردريك چارلز ريچاردز Ferederick Charles Richards عضو انجمن سلطنتي نقاشان و حكاكان انگلستان به سال 1878 در نيوپورت New Port در انگلستان متولد گرديد و در 27 مارس 1932 در سن 54 سالگي در گذشت. وي در كالج سلطنتي هنرهاي زيبا عضويت داشت و در آنجا تدريس ميكرد. آثار هنري او در موزة ويكتوريا و آلبرت و طالار هنرهاي زيباي نيوپورت و چندين موزه ديگر نگاهداري ميشود در شرح حال او نوشتهاند چنانكه فقط به نقاشي نميپرداخت در نويسندگي بسيار مشهور ميشد. مجله New and Then در يكي از شمارههاي خود طي مقالهمبسوطي سفرنامه وي را چنين توصيف كرده است: فردريك ريچاردز با چنان مهارت و استادي زيباييهاي ايران را به قلم آورده كه حقيقتاً شگفتانگيز است. در واقع با همان سهولتي كه مداد نقاشي را بكار ميبرد از كلمات و عبارت نيز استفاده مينمايد. نيرومندي و سختي و خشكي صحاري ايران،شكوه و عظمت سلسله كوههاي آن، آرامش و زيبايي باغها و جنبش بازراهاي آن را چنان توصيف ميكند كه خواننده خود را در مقابل آنها ميبيند. 35-پني Penny تقريباًمعادل يك ريال است. 36-رجوع شود به سفرنامه فردريك چارلز ريچاردز-ترجمه فارسي. چاپ تهران. صفحه 6 تا 10. 37-احداث نرده باغ جهلستون و نظافت باغ مزبور و كاخهاي چهلستون و عاليقاپو در آغاز استقرار ارتش در عهد شاهنشاه فقيد در اصفهان مرهون علاقه و جديت مخصوص تيمسار سرلشگر محمدحسين فيروز كه در آن وقت رياست ستاد لشگر اصفهان را به عهده داشتند، ميباشند و با وجوهي كه از ممرهاي غيردولتي براي استفاده ارتش فراهم ميشد ابنيه مزبور را از صورت ناپسند گذشته خارج كردند و افسران و علاقمندان ديگر نيز با ايشان همكاري نمودهاند، تيمسار سرلشگر محمد حسين فيروز از اعضاء هيئت مؤسسين انجمن آثار ملي ايران نيز ميباشند. 38-نقل از مجلد سوم گزارشهاي باستان شناسي صفحه 382 و 383 و 384. 39-A Survey Of Persian Art. 40-Professor Edward Granville Browne از دوستداران صميمي تاريخ و ادبيات ايران است و شاهكار تأليفات او «تاريخ ادبيات ايران» كه در جهار جلد از 1902 تا 1924 ميلادي به زبان انگليسي به چاپ رسيده به وسيله مرحوم رشيد ياسمي و جناب آقاي علي اصغر حكمت و جناب آقاي علي پاشا صالح به زبان فارسي ترجمه شده است. 41-رجوع شود به كتاب (يادگار عمر) تأليف سناتور دانشمند جناب آقاي دكتر عيسي صديق اعلم صفحه 296. 42-Andre Godard اصفهان شهري براي عابر پياده فقيه، نسرين. “اصفهان شهري براي عابرپياده“. دوره 13، ش 152 (خرداد54): 2-10، تصوير، نقشه. خلاصه : تحليلي بر سازمان شهر اصفهان و معماري سنتي آن: پيچيدگي نظام شهري اصفهان، نقش بازار در سراسر شهر، ساير نهادهاي عمومي شهر، نقاط عطف شهري در نقش كلي، پيدايش تك بنا. اصفهان شهري براي عابر پياده دكتر نسرين فقيه اين مقاله ترجمه جزوه اي است كه در آبان ماه سال گذشته بمناسبت برگزاري نمايشگاه (( پياده روهاي بيشتر براي مردم )) در نيويورك انتشار يافت . هدف نمايشگر نشان دادن راه هاي مختلف زندگي در شهر بدون استفاده از وسائط نقليه بود . اين مقاله در اصل گفتاري درباره اصفهان بود كه بوسيله نوار ضيط صوت ، همراه بااسلايد ، بطور مداوم براي مردم در يكي از پارك هاي نيويورك نشان داده شد . گفتار طوري تنظيم شده بود كه براي مردمي كه آشنائي و سابقه اي با اصطلاحات معماري ايران نداشتند قابل فهم باشد . بي گمان براي خواننده ايراني اين مفاهيم فرهنگي تا حد زيادي روشن است ، اما چگونگي پيوند آن ها با اشكال معماري ، هنوز قابل بررسي و تعمق بيشتري است . ميخواهيم به شهر اصفهان از ديدگاه عابر پياده نگاه نكنيم . اصفهان در ميان بلاد اسلامي از نظر شهر سازي نمونه اي كامل و در عين حال استثنائي است . نخست از اينرو كه در دو دوره شهر سازي ، يكي متعلق به قرون وسطا و ديگري به دورة صفوي ، هر يك بطور آشكار و جدا از ديگري در ساخت آن ديده ميشود در حاليكه در شهرهاي مشابه كوششها و اقداماتي كه دورة دوم شهرسازي ( در قرون شانزدهم و هفدهم ) انجام گرفته ، كم و بيش صورت حك و اصلاح شهر قديم را داشته است. به سبب اين حالت خاص، اصفهان ، از لحاظ بررسي تاريخي داراي اهميت فوق العاده است . ويژگي چشمگير ديگر اصفهان مسائلي است كه اين شهر امروز با آن ها مواجه است ، خاصه مشكلات حفظ محيط تاريخي از يك سو و ايجاد تأسيسات و خدمات شهري از سوي ديگر ، كه اغلب در ظاهر مغاير يكديگرند و براي شهر سازي امروز معضل پيچيده اي را ميسازد ( تصوير 1 ) . 1 – عكس هوائي قسمتي از شهر قديم اصفهان . مجموعه وسيعي كه در سمت چپ و انتهاي خط اصلي بازار ديده ميشود مسجد جمعه است و بخوبي نشان ميدهد كه مسجد داراي بناهاي قابل گسترش و انعطاف پذيري است كه به تدريج در بافت شهر جا افتاده است . معابر سرپوشيده فرعي در دو سمت بازار اصلي قرار دارد و به محله هاي مسكوني ختم ميشود . مسير خيابان جديدي بافت نفوذ ناپذير شهر را قطع كرده و براي برآوردن نيازمنديهاي كنوني به ارتباط سريع بصورت خط مستقيمي شهر را بدونيم تقسيم كرده است. اين عوامل نامأنوس كه سيستم سنتي شهر را بهم ريخته بدون هيچگونه توجه به خواص معماري شهر اصفهان بوجود آمده است . ما ميكوشيم تا از راه تحليل سازمان شهر ، محمل هاي انساني و فرهنگي را كه موجب پيدايش معماري سنتي شهر اصفهان بوده اند بررسي كنيم . بر اين شالوده ميتوانيم حفظ آثار تاريخي را با مفهوم گسترده تري ، يعني به معناي حفظ ارزش هاي فرهنگي كه در درون اين آثار نهفته است ، طرح نمائيم . نياز روزافزون به تلفيق خدمات مختلف و شبكه ارتباطي نو با ساخت قديم شهر و نيز اهميت حفظ فرهنگ بصورتي زنده و پويا ، ما را بر آن ميدارد كه ماهيت نظام شهري سنتي را بررسي كنيم . اين بررسي هم جنبة تطابق اين نظام با زندگي روزمره را در نظر دارد و هم نماد شهري را از لحاظ ساكنان آن مورد توجه قرار ميدهد. 2 – نقشه قسمتي از بازار كاشان و سلسله مراتب فضاهاي اصلي و فرعي معابر سرپوشيده و سر باز سيستمي از فضاهاي مثبت و منفي بوجود آورده كه به تعريف خاصي نياز دارد و با تعريف هاي شهري كه متعارف غرب ميباشد قابل توصيف نيست . نظم (( مكان )) هاي مختلف در شهر بيانگر شيوة زندگي است . از اينرو مشكلات كنوني شهر كه حاصل شهر كه حاصل برخورد نظم سنتي با رشد سريع و گسترش شبكه ارتباطي است ، جز با تحليل و درك عميق رابطة زندگي با نظم مكان سنتي بدرستي قابل حل نيست . كامل بودن فضاي سنتي مفاهيم جاري مربوط به شهر غربي از قبيل خيابان ، ميدان، بنا و غيره را نميتوان بسادگي در مورد شهر اسلامي بكار برد . به عكس مفاهيمي نظير (( عمومي )) و (( خصوصي )) كه در هر فرهنگ معناي ويژه يي دارند ، تعيين كنندة محتواي اجزاي مادي شهرند . شكل مكان و رابطه اين شكل با معناي خاص هر مكان و نحوة استفاده از آن مكان ناگزير بيان گر پيوند آشكار شكل و فرهنگ است . اين پيوند در فرهنگ هاي سنتي و چند جانبه است ، زيرا در هر محيط سنتي بطور معمول فعاليت هاي متعددي انجام ميشده است . ( تصوير 2 ) . پيچيدگي نظام شهري اصفهان شكل شهر تنها حاصل تطابق معماري با نيازهاي زندگي مادي نيست . ساخت كلي شهر اصفهان ، محيط ها هندسي منظم و محيط هاي پيچاپيچ غير منظم ، اجزاء سرپوشيده و قسمتهاي سرباز آن ، همه و همه در بوجود آوردن يك رشته روابط فضائي سهيمند كه در آن مردم معاني مختلف زندگي خود را باز مييابند . شهر سرپوشيده خيابان اصلي شهر قديم اصفهان سرپوشيده است . اين خيابان محور عمدة شهر و محل برخورد مردم با يكديگر و مركز مبادلة اقتصادي و اجتماعي است ، در حالي كه خيابان سرباز براي عبور و مرور و رسيدن به (( مكان )) هاي مختلف مورد استفاده قرار ميگيرد ، بهمين دليل نيز دو ديوارة آن غالبا” فاقد نمائي است كه عابر بتواند از طريق آن به آنچه درون ساختمان ها ميگذرد پي ببرد . به عكس خيابان سرپوشيده عريض و سنگ فرش است و قدم بقدم سه راه و چهار راه و ميدانك به آن تنوع ميدهد . نماهاي دو طرف پر شكوه است و درها و سردرهاي تزئيني سراسر نماها را پوشانده اند . ( تصوير 3 ) اين درهاي مجلل و منظم عابر را بدرون (( مكان )) هاي عمومي هدايت ميكنند . اين راه سرپوشيده را كه بازار نام دارد ميتوان به گالريا در شهر غربي تشبيه كرد ، اما نقش بازار بسيار غني تر و مهم تر از گالريا يا ماركت است زيرا علاوه بر آن كه محل تجارت است ، توليد نيز در آن انجام ميگيرد و مقدار زيادي از محصولات عرضه شده در آن در همان دكان هاي بازار ساخته ميشود . بعلاوه در اين مكان انواع بناهاي مذهبي و اجتماعي گردهم آمده اند . مسجد ، مقبره ، مدرسه ، حمام ، آب انبار و انواع سرا و كاروانسرا در طول اين خيابان اصلي جمع اند . (تصوير 4 ) 4- منظره بازار خياط هاي اصفهان كه در ميانه سده نوزدهم ترسيم شده است . 3 – منظره داخلي بازار اصفهان و خيابان يا بناي پيوسته سر پوشيده . بازار يا بناي پيوستة سر پوشيده بازار گذشته از آن كه خيابان اصلي و عمومي شهر است محل برگزاري مراسم مختلف شرعي و عرفي نيز هست . صاحبان حرفه اي مختلف هر يك قسمت مخصوصي در بازار دارند و در آن مكان هاي عمومي مربوط به خود يعني مسجد و حمام و آب انبار ساخته اند . جهانگردان قديم دو چيز را نشانة آباداني يك شهر ميدانستند ، يكي آب نوشيدني رايگان كه سقاخانه مظهر آنست و ديگر محل اقامت رايگان براي غريبه كه همان كاروانسراي ها هستند . ميتوان گفت كه فضاي (( عمومي )) در شهر اصفهان بر عكس نمونه معمول شهر غربي ، خيابان نيست ، بلكه يك رشته ابنيه عمومي است كه محيط اجتماعي شهر را بوجود آورده است . ساختمان بازار را از لحاظ نظم معماري آن ميتوان بنائي نمايشي و پر شكوه دانست كه رشد آن خطي و پيوسته است . به اين دليل آنرا نمايشي مينماييم كه طبق تعريف فضاي معماري ، داراي سه بعد فكر شده و منظم است . گرچه مجموعه بازار طبق قوانين معماري پرسپكتيوي غربي بوجود نيامده ، ليكن همه خواص آن معماري را داراست . يعني بايد گفت كه قوانين رشد اين معماري حاصل تركيب دو نوع هندسه است . يكي هندسه وصفي ( توپولوژيك ) كه با حواس طبيعي سر و كار دارد و تداوم ، جهت قرار گرفتن ، مجاورت ، بازي و بستگي از خصوصيات آنند و ديگر هندسه اقليمي كه با قوانين حسي قراردادي سروكار دارد و معماري غربي خاصه از رنسانس به بعد پيرو آن بوده است . چنانچه به بازار به صورت يك ساخت معماري بنگريم متوجه ميشويم كه نظم كلي آن پيرو هندسه وضعي و نظم اجزاء آن پيرو هندسه اقليدسي است . بدون آن كه تقدم و تأخري براي هيچ يك از اين دو نوع هندسه در شكل بندي شهر قائل شويم ميتوانيم بگوئيم كه بوجود آمدن اين يا آن فضا تا حد زيادي در ارتباط با مفاهيم (( درون )) و (( بيرون )) بوده است ، بدين معني كه در كل شهر درون ، پيوسته محيطي است معلوم و معين كه دور يك مركز بطور منظم شكل ميگيرد و بيرون در عوض محيطي است . حاصل كنار هم قرار گرفتن درون ها ، يكي محدود و ديگري پيوسته است . براي نمونه كوچه اي را در نظر ميگيريم كه مسيري اتفاقي و نامنظم دارد ، اما خانه ها و ابنيه اي كه دو طرف آن قرار مي گيرند هر يك در حول يك مركز از نظم هندسي معلومي برخوردارند . محل تلاقي اين دو (( زبان شكلي )) عامل مياني بنام (( ورودي )) است كه نقش اول را ميان اين دو نظم هندسي بازي مي كند و از لحاظ معني نشانة فاصله ميان بيرون و درون است و خود در فرهنگ اسلامي مكان مستقلي را تشكيل مي دهد . به اين ترتيب محوري اصلي كه در حقيقت در مسير بين دو دروازه گسترده شده استخوان بندي مركزي شهر را بوجود آورده و خود به سبب زندگي جاري در آن ، بشكل يك بنا در آمده است . نهادهاي عمومي مكان هاي عمومي را بوجود مي آورند در شهر اسلامي نمي توان فضاهاي مربوط به فعاليت شرعي و عرفي را از يكديگر كاملا” جدا دانست . از آنجا كه هر دو نوع فعاليت مجموعه رسومي را تشكيل مي دهند كه رمز قطعي ندارند ، محيط مربوط به آنها نيز داراي هر دو جنبه است . مثلا” گرچه مدرسه بيشتر اختصاص به شرع دارد ، اما همواره داراي نفش اجتماعي و عمومي نيز هست . به عكس خصلت (( عمومي)) يا (( خصوصي )) است كه محيط هاي مختلف را از يكديگر تفكيك مي كند . براي نمونه مدرسه ، مسجد جمعه ( يا لا اقل قسمتهائي از آنهائي ) ، حمام و سرا ، ابنيه عمومي اند ، در حاليكه امامزاده ، مقبره يا مسجد را مي توان ابنيه خصوصي دانست . در مورد قصرهاي قرون وسطي ، خاصه آنها كه داخل شهر قرار داشته اند ، اطلاعات كافي در اختيار نيست اما قصرهاي دورة صفوي و دوره هاي بعد از آن را نيز مي توان بهمين ترتيب به عمومي و خصوصي طبقه بندي كرد . ابنيه عمومي زنجيروار در دو طرف بازار قرار گرفته اند . نظم معماري اين بناها از اصول كلي مشابهي پيروي مي كند . محيطي مياني ورودي درون بنا را از راهرو بازار جدا مي كند و محيط اصلي بنا ، طبق همان اصل تنظيم فضا دور يك مركز ، بوجود آمده است . ( تصوير 5 ) . اين نظم در مجلل ترين و ساده ترين بناهاي عمومي بطور يكسان به چشم مي خورد و شاهد آنست كه تقسيم بندي رايج معماري به معماري عاميانه و معماري عالي در مورد معماري ايراني چندان صادق نيست . در عين آن كه نظم مزبور در همة اين بناها پيرو اصل هندسي واحدي است ، وجوه تمايز آن ها با يكديگر بي شمار است . اين وجوه تمايز مثلا” بين مدرسه و كاروانسرا بتدريج طي دوران ، صورتهاي نوعي ابنيه را بوجود آورده اند . به اين ترتيب شايد بتوان بر اساس تحليل همزمان شكل معماري و نقش فرهنگي آن ، شيوه هاي طبقه بندي جديدي بوجود آورد كه بيانگر وجوه تشابه و تمايز بناها نسبت به يكديگر باشند . شيوه هاي طبقه بندي ناشي از خود اين معماري – و نه شيوة تحميلي – بدون شك وسيله مطمئني براي شناخت ساخت عميق – و نه تنها ساخت ظاهري شهر – خواهند بود . 6 – مسجد جمعه و محيط دور آن و راههائي كه از همه طرف وارد آن ميشود . تركيب اين بناي مهم مذهبي با شارع عمومي نمايشگر يگانگي و همبستگي اجتماعي سكنه شهر ميباشد . 5 – بخشي از بازار كاشان با سرائي در سمت چپ و گرمابه در سمت راست . مسجد جمعه يا عامل گردآورندة شهري مهمترين نقطه شهر سرپوشيدة اصفهان كه همه راهها به سمت آن متوجه اند مسجد جمعه است . شبستان هاي آن را از نظر شهرسازي ميتوان گذرگاههائي دانست كه بصورت واسطه بين بيرون و درون قرار گرفته اند . ( تصوير 6 ) درون ، محيطي سرباز است با شكل منظم كه محل انجام مراسم مذهبي و مدني و محل اجتماعات است . تحول شكلي مسجد جمعه اصفهان بسيار پيچيده است و جاي گفتگوي بسيار دارد ، اما تا آنجا كه به سخن ما مربوط است ميتوان گفت كه سطح سرپوشيده مسجد يعني در واقع قسمت ساخته آن بتدريج با پيشرفت فعاليت هاي گوناگوني كه در آن انجام ميگرفته ، نقاط تمايزي پيدا كرده است از قبيل محراب ، منبر ، مناره ها و خاصه چهار ايوان اصلي كه هر يك بنوبة خود مكان خاصي را درون ساخت كلي و يكدست شبستان ايجاد كرده اند . همين افزايش وجوه تمايز ، قسمت سرباز مركزي را نيز به صورت ميداني درآورده است كه در چهار سوي آن نماهاي مختلف ديده ميشوند . ( تصوير 7 ) در نقشه اي كه در تصوير 8 ديده ميشود مقايسه اي بين اين مجموعه شهري و يك ميدان نمونه قرون وسطاي اروپائي به عمل آمده و نشان ميدهد كه دراينجا نيز درست مثل بازار ، عامل سرپوشيدگي و سربازي شايد عمده ترين وجه تمايز فضاي شهري غربي و فضاي شهري اصفهان است . 7 – منظره محوطه مسجد جمعه اصفهان با ايوان شمالي مسجد . شهر صفوي و منظره سازي در دورة صفوي سنت ساختن ابنيه (( درون نگر )) جاي خود را تا حد زيادي به شهر سازي طبق اصول منظره سازي ( پرسپكتيو ) داد . توسعه جديد شهر اصفهان به سمت جنوب و در امتداد بازار قديم طبق نقشه معيني انجام گرفت . اولين انعكاس شكلي چنين طرح شهري پيدايش (( تك بنا )) بود كه در معماري صفوي ، خاصه معماري سلطنتي به تكامل رسيد . پيوستگي بنا و اصل مجاورت ابنيه با يكديگر جاي خود را به مناظر بي نهايت باز داد . ميدان شاه نقطه مقابل بافت پيچاپيچ بازار قديم است و خود نقطه مركزي يك شبكه شهري منظم و محل تلاقي خيابان هائي است كه شهر جديد را بوجود آورده اند . با مقايسه ميدان شاه با ميدان رويال در پاريس كه حدود يك قرن و نيم بعد ساخته شده ، در مي يابيم كه اين دو ميدان وجوه تشابه بسياري دارند : هر دو مركز عبور و مرور و به صورت مهمترين نقطه در كل شهر در نظر گرفته شده اند . در طرح اين ميدان ها كوشش شده است تا خيابان هاي اطراف از داخل ميدان كاملا” ديده شوند و به اين سبب هر دو را بايد ميدان باز ناميد . اما ميدان شاه برخلاف ميدان رويال كه گرد آن را بناهاي تقريبا” يكسان گرفته ، بوسيله طاق نماهاي كوتاه با اجزاء ساده و تكراري احاطه شده است و چهار بناي اصلي آن مانند چهار نقطه در منظره اي كاملا” باز برپاي ايستاده اند . ( تصوير 9-10-11 ) 14 – نقشه اجمالي اصفهان كه پيوند شهر جديد صفوي را با محور اصلي ( بازار ) شهر قديم نشان ميدهد . 13 – نقشه مجموعه شهر شامل بازار ، كاروانسرا و مدرسه و در سمت چپ خيابان چهار باغ ديده ميشود . 12 – نقشه مسجد شاه با ضلع جنوبي ميدان و قسمتي از بازار سرپوشيده دور ميدان 11 – ميدان رويال ( پاريس ) . 10 – نقشه ميدان شاه اصفهان . 9 – گردشگاه پياده در ميدان شاه ( باغ سازي جديد ) 8 – تمايز فضاهاي مختلف از يكديگر در مسجد جمعه اصفهان و اطراف آن جالب آنست كه با تمام توجهي كه به ايجاد (( شهر باز )) در عصر صفويه ميشده است ، سنت هاي زندگي اجتماعي و شرايط اقليمي همچنان محيط هاي سرپوشيده عمومي را ايجاب ميكنند . در ميدان شاه پياده رو مهمي در نظر گرفته نشد است ، بلكه دور ميدان معبر سرپوشيده اي بصورت بازار و محل عبور و مرور و كسب وجود دارد ( تصوير 12 ) . البته بايد توجه داشت كه از نظر ديد نيز طاق نماهاي دور ميدان را بصورت پرده مسطحي در نظر گرفته اند ، در حاليكه بوجود آوردن دكان و غيره عمقي بوجود ميآورده كه با احساس بصري مزبور مغايرت دارد . هم چنين در نقشه مدرسه مادر شاه و كاروانسرا و بازار شاه عباسي ( تصوير 13 ) ديده ميشود كه با وجود خيابان عريض چهار باغ هنوز تمايل به آن بوده كه (( ورود )) به مدرسه و كاروانسرا از راه بازار سرپوشيده انجام گيرد . البته هر دو نقشه حاكي از آنند كه بازار سرپوشيده ديگر محور اصلي شهرسازي نبوده و جاي خود را به ميدان باز و خيابان باز داده است . ” پاورقي ها” 1 – منظور قرون وسطاي اسلامي است . 2 – به انگليسي Place و به فرانسه Lieu 3 – Monument 4 – Continuous Monument . 5 – Contiguity . 6 – Formal Language . 7 – Secular . 8 – Vernacular and High Architecture . 9 – Typologies 10 – طبقه بنديهاي دوگانه مفاهيم از قبيل عمومي / خصوصي ، شرعي / عرفي ، عاميانه / عالي ، لازمة كار تحقيق اند ، اما از اين فرهنگ به آن فرهنگ تغيير ميكنند . از اينرو بايد در نظر داشت كه شناخت معماري در فرهنگ خاصي نه تنها مستلزم دردست داشتن داده هاي فرآورده هاي تجربي است بلكه نيازمند چارچوب مفاهيم مخصوصي است كه اين فرآورده ها در آن حلاجي و تفسير شود . 11 – Inward Looking .
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1384ساعت 22:59  توسط ر  | 

تازه اين اول کاشان است وقتي مي خواهي درباره کاشان بنويسي بايد درست مثل يک باستان شناس يواش يواش خاکها را کنار بزني تا کم کم تکه شکسته اي يا ظرف کاملي يا خشتي يا استخواني بيرون بزند. بايد آرام آرام و صبور به اين شهر ور بروي تا شايد کم کم کاشان پيدا شود. شهري که در آن از قبل از تاريخ گرفته تا دوره سلجوقي و صفويه و زنديه و قاجار چيزي براي ديدن هست. در گرماي شديد تابستاني به کاشان رفتم. کاشان سيلک دارد، باغ فين دارد، آتشکده نياصر دارد، باباافضل مرقي دارد، مسجد آقابزرگ دارد، قاليشويان دارد، تيمچه امين الدوله دارد، گلاب قمصر دارد، غياث الدين جمشيد کاشاني دارد، امامزاده شاه ابراهيم دارد، حصار سلجوقي دارد، کمال الملک دارد، خانه هاي عباسي ها و بروجردي ها و عامري ها دارد، امامزاده شاهسواران دارد، بيابان دارد، بيابان هايش کبک دارد، گلستانه دارد، سهراب سپهري دارد، ياغي داشته است و دارالمومنين است، از اولين مکانهاي استقرار انساني است، پول پاشان است،.... از هر طرف که وارد کاشان شوي آنقدر چيز براي ديدن و ايستادن هست که مي ترسي به جاي ديگرش نرسي. من فقط رسيدم در کاشان سرک بکشم و درهاي کوچکي به کاشان باز کنم. اردهال، قالي، خون اگر يک کاشاني دم صبح به شما بگويد مي روم مشهد و ظهر برمي گردم تعجب نکنيد. منظور او مشهد اردهال است؛ محلي در 42 کيلومتري غرب کاشان.مشهد اردهال محل دفن فرزند امام محمد باقر است. وارد صحن امامزاده که مي شوي گنبد جذبت مي کند و به حرم که پا مي گذاري نقش و نگار ديوارها و چرخش خط ها و بازي رنگ ها نگاهت را خيره مي کند. کمي که مي گذرد پيرمردي مي آيد و زيارتنامه مي خواند. همه ساکت مي شوند. عربها به ديوار تکيه مي دهند و مي ايستند. پاکستانيهايي که کنار ضريح عکس مي اندازند کناري مي روند و فقط گوش مي دهند. زيارتنامه خواني پيرمرد ک تمام مي شود، جلو مي روم. از امامزاده سلطانعلي مي گويد: "امامزاده سلطانعلي، پسر امام محمد باقر است. زمان امام محمدباقر چند نفر ازکاشان مي روند حج. آن جا به ديدن امام مشرف مي شوند و از امام مي خواهند تا يکي از اولادشان را بفرستند کاشان. چند وقت بعد آقا سلطانعلي مي آيد کاشان و بعد يک مدت کلي مريد و طرفدار پيدا مي کند. آن زمان ها خليفه شيعه کشي مي کرده و تا خبردار مي شود که سلطانعلي آمده کاشان، دستور مي آيد که امام را از بين ببرند. زرين کمر از دليجان و مقصود بيک از محلات و زرين کفش از اردهال و زيبر از نراق با ارقم که کدخداي کله جار بوده، دست به يکي مي کنند امام را بکشند. سلطانعلي خبردار مي شود و از مردم نشلج و فين کمک مي خواهد. نشجلي ها شور و مشورتي با هم مي کنند و مي بينند نه، مرد در افتادن با زرين کفش نيستند. اما فينيها به دعوت امام لبيک مي گويند و راه مي افتند. از آن طرف امام تا از نشلجي ها نااميد مي شود حرکت ميکند. اما زرين کفش ملعون راه امام را مي بندد و امام را شهيد مي کند. مردم خاوه و ازناوه تا خبر شهادت امام به گوششان مي رسد مي روند صحرا و سر نعش امام گريه مي کنند. فينيها هم با چماق و چوب و بيل از راه مي رسند اما خب ديگر دير شده بوده. فينيها غيرت مي کنند و با چماق مي گذارند دنبال زرين کفش. همين اطراف پيدايش ميکنند و ميبندش به دم اسب و توي صحرا ولش ميکنند. بعد نعش امام را توي قالي مي پيجند و خاک ميکنند. قالي خوني را هم ميبرند سر چشمه ميشورند. بعد عهد ميکنند با خودشان تا قيام قيامت هر سال سيزده پاييز يا جمعه دوم پاييز بيايند زيارت امام عزاداري کنند و به زرين کفش و دار و دستهاش لعنت بفرستند" پيرمرد ميگويد براي ديدن قاليشويان بايد پاييز به اينجا بياييد. پاييز هر سال فينيها با پيراهن مشکي و چوب و چماق در دست کنار نهر آب رديف ميشوند و همين طور ياحسين ياحسين مي گويند تا به صحن امامزاده برسند. بعد از انجام مراسمي خاص يکي از ريش سفيدهاي فيني پولي که از فيني ها جمع کرده است را به متولي امامزاده مي دهد و از او مي خواهد تا قالي امام را به او بدهد. خادمان قالي را که يک تکه پارچه رويش کشيده شده از داخل حرم امامزاده بيرون مي آورند و به فيني ها مي دهند. جوانان فيني به طرف قالي مي روند آن را دوش شان ميگذارند و به سرچشمه نهر شازده حسين در نزديکي امامزاده ميبرند. جوانان فيني پر از حس خونخواهي امامزاده ميدوند و فرياد ميکشند. بعد قالي را کنار نهر زمين ميگذارند دور قالي حلقه ميزنند چوبهايشان را در هوا تکان ميدهند و بعد از آن که قالي را غسل دادند چوبهايشان را در آب چشمه فرو ميکنند و قطرههاي آب را روي قالي و مردمي که دورشانايستاده اند ميريزند و بعد قالي را که شستند برميدارند و به امازاده ميبرند. و باز چوبهايشان را در هوا تکان ميدهند و کافي است کسي جسارت کند و دست به قالي بزند تا چوبها و چماقها بر سرش بريزند. دوباره بعد از مراسمي قالي به حرم امام تحويل داده مي شود و مي رود تا سال بعد. اگر به صحن پشتي امامزاده برويد وقت راه رفتن پايتان را روي سنگ قبرهايي خواهيد گذاشت که کف صحن رديف شدهاند. هنگام راه رفتن کمي دقت کنيد. ممکن است پايتان را روي سنگي بگذاريد که اين شعر روي آن نوشته شده:«به سراغ من اگر مي آييد نرم و آهسته بياييد مبادا که ترک بردارد چيني نازک تنهايي من.» البته اين سنگ تا به حال يک بار عوض شده است. دوسال پيش هنگام انجام کارهاي ساختماني يک کاميون ميآيد و ميرود روي سنگ قبر سهراب و خردش ميکند. شاعر و نقاشي که خود تکه اي از کاشان است. شهر من کاشان نيست سهراب سپهري اهل کاشان نيست تکه اي از کاشان است. کاشان شاعران و هنرمنداني خوبي دارد که به راحتي ميتوانند اهل شهر ديگري هم باشند. اما بعيد ميدانم در کاشان يا ادبيات و هنر معاصر بشود کسي را پيدا کرد که به اندازه سهراب به شهرش نزديک شده باشد. کاشان به سهراب نزديک است و وقتي کاشان را ببيني درختهاي نقاشيهاي سپهري را بهتر ميفهمي و مردم بالا دست و تابستان و دار و درخت شعرش را بهتر ميشناسي. سپهري فرزند کارمند اداره پست و تلگراف کاشان و نوه ملک المورخين نويسنده کتاب ناسخ التواريخ، قدم هاي زيادي براي شناختن خودش زد. اين قدم زدن ها از کاشان شروع ميشد و به نيويورک، پاريس، توکيو و ... ميرسيد. او در يکي يادداشتهايش به تاريخ 14 نوامبر 1960 خطاب به خودش مينويسد: «اگر جوياي گسترش انديشه خود بودي ، همان درخت حياط خانه تو را بس بود. سالها ميشود به تماشا بنشيني . کلاغي که کنار حوض کاشي مينشست، چه درها که به روي انديشه نميگشود. کلام لائوتسه را خواندي و درنيافتي:«بي که پا از در برون نهي، جهان را يکسر تواني شناخت.» و کدر شدم. زير غبار غم . اين همه راه آمدم تا چه؟ آفتاب ديار «باشو» به من نمي تابيد چه مي شد؟ نقاشي هيروشيگه را در موزه ملي توکيو نمي ديدم چه کم داشت. آهنگ کارهسوسوکه را پندار نمي شنيدم، مناجات ذبيحي در سحرهاي ماه رمضان مرا بس بود. لاله اي که در فيروزکوه ديده بودم جاي همه اين گلهاي داوودي ژاپني را مي گرفت. چه نياز که مهتاب را در باغ «هي بيا» ببيني. در ايوان خانه پدري ات در کاشان ديدي و همان بس بود....به خطا از کاشان به در آمدي. انجا هر آنچه همه جاست، بود. ياري اين چنين نداشتي، دوستي آن چنين تو را بود. در کوچه کيمونوپوشي نمي گذشت، چادر به سري که به ره مي رفت. مردمش يک هوکوساي نمي شناختند، با يک رضا عباسي که آشنا بودند.....بايد در فروبست. و به تماشا نشست.» فرانتس کافکا مي گويد بايد به غربت بروي تا بتواني وطني را که ترک کردهاي بازبشناسي. شايد اگر سهراب از کاشان نمي رفت، به کاشان نزديک نمي شد. به قول خودش او اهل کاشان نيست؛ او بيشتر شبيه کاشان است و مانند کاشان نسبش شايد به سفالينه اي از خاک سيلک برسد. سفالينه اي از خاک سيلک تا چند سال پيش اگر کسي روي تپه هاي خاکي اطراف باغ فين قدم مي زد به راحتي چشمش به تکه سفال هاي خوش نقش و نگار مي افتاد و به سادگي ميتوانست شي اي را از زمين بلند کند که آن را دست کم دست انساني در 2500 سال پيش شکل داده بود. به عقيده باستان شناسان تپه هاي سيلک محل زندگي يکي از اولين تمدنهاي انساني است. قصه توجه دنيا به ايبن تپه از آن جا شروع شد که چند ظرف سفالي از ايران به پاريس رفت. کارشناسان قدمت اين طرف ها را چند هزارساله تشخيص دادند و اين بهانه اي شد تا نگاه باستانشناسان به کاشان کشيده شود. کمي بعد در 1934 ميلادي رومن گيرشمن که در غرب ايران مشغول کاوشهاي باستانشناسي بود مامور حفاري در سيلک شد. اگر عمق اين حفاري ها را از نزديک ببيند و دقت کار باستانشناسي را هم در نظر بگيريد متوجه سختي کار گيرشمن در نزديک به هفتاد سال پيش ميشويد. بعد از چند سال نهايتا در سال 1938 گيرشمن گزارش خودش از سيلک را در دو جلد کتاب به زبان فرانسه چاپ کرد. طبق گزارش گيرشمن قديميترين تاريخ استقرار در سيلک در تپه هاي شمالي و در نه هزار سال پيش بوده است. گيرشمن براي اين تپه دو دوره مشخص را در نظر گرفت که دوره اول 5 لايه و دوره دوم 3 لايه دارد. بعدها ساکنين تپه شمالي به تپه جنوبي کوچ کردند و آن جا مستقر شدند. در سيلک بناهاي جديد بر روي ويرانه بناهاي قبلي ساخته ميشده و اگر به ديواره ها ي تپه خوب دقت کنيد اين لايه لايه بودن را ميبينيد. بعضي جاها يک لايه کوچک چند سانتي به چشم ميخورد که طبق گفته باستان شناسان نشان دهنده يک دوره سکونت است. گيرشمن معتقد است ساکنان اوليه سيلک خانه شان را اول با ني و شاخه درختان درست و روي آنها را گل اندود ميکرده اند. در لايه هاي بعدي خانه ها با خشت ساخته ميشده. ظروفي که با نقش هاي هندسي و تصوير حيوانات و گياهان تزيين شده، زيورآلات مسي که با چکشکاري رگه هاي طبيعي مس ساخته شده، زيورآلاتي که با سنگ مرمر و فيروزه ساخته شده است آثاري هستند که از سيلک به دست آمده اند.روي آثار کشف در سيلک خطوطي به چشم ميخورد که هنوز رمز آنها کشف نشده است. در طرح بازنگري سيلک که در سال 80 انجام گرفته محوطه تپه ها دو اسکلت از زير خاک در آمده و ميتوانيد از پشت شيشه آنها را ببينيد. اسکلت دختري 5 ساله که دستبندي هم به دست داشته و مردي سي و سه ساله. کنار اين استخوان ها و جمجمه ها اشياي قيميتي هم پيدا شده و بعضي باستان شناسان معتقدند رسم آنها اين بوده که مرده ها را کف خانه ها و کنار اشياي قيمتي خاک کنند. مطالعه اسکلتهاي سيلک دانشمندان را به اين نتيجه رسانده که دو نژاد مختلف در آنجا زندگي ميکرده اند. جمجمه هاي بسيار دراز و سرهاي کشيده مربوط به نژاد ايراني است و جمجمه دراز مربوط به نژاد مديترانه است. و در چند مورد سرهاي گرد و جمجمه هاي کوتاه هم با عنوان آلپي ديده شده . قبل تر از سيلک هم در کاشان آدمهايي زندگي مي کرده اند. شايد باور نکنيد ولي رد پاي آدمهاي اوليه هم در کاشان به دست آمده. چند وقت پيش ابزاري پيدا شد که تاريخش به 32000 سال پيش ميرسيد. البته جست و جوي بيشتر متوقف شد. مالک آن منطقه از حق قانوني اش استفاده کرد و روي آت و آشغال هاي انسان اوليه براي انسان امروزي پارک تفريحي درست کرد. اما عجايب کاشان هنوز تمام نشده. حالا ميخواهم بروم سراغ تازه ترين کشف باستان شناسي در دشت کاشان. کشف يک شهر زيرزميني. کوچه پس کوچه هايي در زير زمين نوش آباد منطقه اي است در 8 کيلومتري شمال شرق کاشان. آثاري که از نوش آباد به دست آمده مربوط به دوره ساساني است. در نوش آباد هيچ وقت چاه هاي فاظلاب پر نميشود. دليل پيچيده اي ندارد. به نظر اهالي چاهها وصل بوده به قنات هاي قديمي و باعث ميشده هيچ وقت پر نشود. و البته خيلي ها هم فهميده بودن آن زير خبري هست ولي خبري نداده بودند. تا اين که يک نفر به ميراث فرهنگي کاشان خبر ميدهد. فعلا به جز تيم باستانشناسي ميراث کسي نميتواند به اين شهر زيرزميني برود خانم ساروخاني براي ما از اين شهر زيرزميني ميگويد: «محلي ها به اين شهر زيزميني ميگويند «اويي». وقتي مقني براي حفر قنات ميخواهد کارگرش را صدا کند تا سطل پر از خاک را بالا بکشد ميگويد اويي. تمام فضاهاي معماري آنجا با دست کنده شده و هيچ گونه مصالحي براي ساخت آن به کار نرفته. نتيجه حفاري تا حالا اين طور بوده که اين شهر از چهار متري سطح زمين شروع ميشود و تا بيست متري ادامه دارد. ما حدود سه طبقه را شناسايي کرده ايم و حدس ميزنم تا 6 طبقه هم بتوانيم شناسايي کنيم وقتي وارد اين فضاها ميشوي به راهروهاي باريکي بر ميخوري که اطرافش اتاقهاي کوچکي ساخته شده که بزرگترين آنها ابعادش 2*3 است. هر کدام از اين طبقه ها به وسيله چاههاي که کف اين فضاها کنده اند به هم راه دارند و ارتباط بين طبقات توسط اين چاههاي عمودي برقرار ميشود. ديوارها به قدري استادانه کار شده و انقدر صاف و صيقلي است که شما فکر ميکنيد روي آنها را گل اندود کرده اند. روي ديوارها به فاصله خيلي کم از هم جاي پيسوز ديده ميشود که براي تامين نور شهر بوده. و جالب اين که ما در 45 روزي که آنجا کار ميکرديم اصلا مشکل تنفسي نداشتيم. و هر چه پايين ميرفتيم اصلا حس نميکرديم اکسيژن کم ميشود. آنجا تاريکي مطلق است و احتمالا چاههاي که رابط بين طبقات است، علاوه بر ارتباط دادن، کار تهويه هوا را انجام مي داده است. بعضي از چاههاي ارتباطي انحرافي است و به جايي راه ندارد. و براي اين بوده که وقتي دشمن حمله ميکند در تاريکي توي اين چاهها بيفتد. دهانه هاي چاه را با سنگ آسياب ميپوشاندهاند تا کسي اگر از طبقات بالا آمد نتواند نفوذ کند. بعضي جاها راهروها حالت پيچ در پيچ دارد و در نور کم مسدود به نظر ميرسد. بعضي از راهروها هم بن بست است. و همه اينها براي حفظ امنيت اين شهر است. درباره تاريخ اين شهر هم بايد بگويم سفالهايي که ما آنجا پيدا کردهايم بيشتر مربوط به قرن هفتم هجري قمري است. اما احتمال ميدهيم که قديمي ترين استقرار در اين فضاها به دوره ساساني برگردد. چون سفالهايي از اين دوره هم داشته ايم. . حدس اين است که اينجا محل مخفي شدن اقليت هاي مذهبي بوده که براي به جا آوردن آداب و رسوم خودشان و فرار از آزار و اذيت مردم و حکومت آن جا پناه مي گرفته اند. در بعضي از موارد هم مي بينيم که مرده هايشان را هم توي همين فضاي زيرزميني دفن ميکرده اند. در دوره ايلخاني به خاطر ناامني ايي که سراسر ايران را فراگرفت دوباره از اين فضاها استفاده شد . البته بعضي از اين کانالها را ديوار کشيده اند تا فضا را محدودتر کنند و دهانه همه چاهها را هم با آجر و خرده سفالهاي بزرگ پوشانده و مسدود کردهاند. حدس ما اين است که اين شهر تا 15000 متر مربع وسعت داشته باشد.» پنهان بودن خانه هاي روي زميني کاشان کم از خانه هاي زيرزميني ندارد. در کاشان خانه هايي هست که هيچ پنجره اي ندارند و و وقتي از کوچه به آنها نگاه ميکني فقط يک خانه با يک ديوار ساده کاه گلي ميبيني. اما کافي است از در خانه وارد شوي و بعد در بعدي و بعد .... خانه هاي کاشي باستان شناسان اصطلاحي دارند به نام استقرار استمراري. شايد کمي پيچيده باشد اما معني اش راحت است. يعني در زمان هاي مختلف يک محل يا منطقه آدم تويش زندگي کرده باشد. واقعا چرا آدم ها در دوره هاي مختلف ول کن کاشان نبوده اند. جوابي که ميشود داد شايد در سه کلمه خلاصه شود: خاک، آب و صنعت. دشت کاشان براي کشاورزي جواب ميداده و آب هم بوده. چشمه سليمانيه قديميترين منبع آب باقي مانده از دوران قديم است که نهايتا به باغ فين ختم ميشود. حيف از اين باغ دليل آخري که براي استقرا استمراري آورديم صنعت بود. قالي کاشان که معروف استکاشي گري و سفالگري و نساجي و مسگري هنرهاي بعدي کاشان است. اما مخملبافي کاشان يکي از صنايع منحصر به فرد اين شهر است. مخمل کاشي در زمان شاه عباس اول تنها كارخانه دولتي كه در خارج پايتخت خلعتها و هداياي سلطنتي را ساخته پرداخته مي كرد در كاشان برپا شده بود. يكي از وعاظ مسيحي بنام كارترايت كه در حدود سال 1600 ميلادي به كاشان آمده درباره صنايع و قالي کاشان مينويسد: اجمالاً مي توان گفت كه كاشان مخزن و مركز معامله تمام شهرهاي ايران براي اين اجناس است. من اطمينان قطعي دارم كه واردات ساليانه ابريشم كاشان از واردات ساليانه ماهوت لندن بيشتر است.» اما امروز ديگر از کارخانهاي سنتي حبري نيست. در مرکزي که ميراث فرهنگي براي بافندگان ساخته سراغي يکي از اين مخملبافان به نام يا الله ميروم. شکل و شمایل دستگاه خیلی ظریف و زیباست. و یاالهه با دقت مخمل میبافد او ميگويد: تقريبا سال 32 يا 34 بود که من شاگرد بودم پيش يک استاد. هر کسي توي هر کارخانه مخملبافي يکي دوتا دستگاه داشت. آن سال ژاپني ها آمدند از دستگاه عکس ميانداختند. ما به آنها ميخنديديم. بعد پنج سال با دستگاه ماشيني آمدند. ديگر همه ما رفتبيم کارخانه و با ماشين کار کرديم و مخملبافي دستی و مخمل دستي به کلي از بين رفت. چون هم توليد ماشيني بالا تر بود و هم قيمتش پايين بود.قبلا مخمل برای کاخ نشینها و اعیانها بود و برای پرده و لباس ازش استفااده میکردند. اسلام که ْآمد جلد قران مخملی شد. ببعد برای صندوقهایی که میگذاشتند لب طاقچه ازش استفاده کردند. یا برای پشتی مخملی و جلیقه استفاده میکردند. قدیمها حتی برای کیسه چپق هم از مخمل استفاده میکردند. مخمل ایران صادر میشد به کشورهای دیگر. اما کم کم مخملبافی از بین رفت و کسی نتوانست آن را ادامه دهد. من هم 15 سال است که خودم این دستگاه را راه انداخته ام.» ذرباره کشان بیشتر از اینها میشود نوشت و این تازه اول کاشان است.
+ نوشته شده در  شنبه هشتم مرداد 1384ساعت 5:3  توسط ر  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 18:56  توسط ر  |